«پنجرههای عوضی» روایت شهر است. روایت محله وآدمهای ساکن آن است. آدمهایی که به ظاهر، آرام، اما در درون پر دغدغهاند. گیتا گرکانی محلهای را برگزیده و کنش زندگی بخشی از آدمهای آن را روایت می کند، زمان سالیان دههی پنجاه است و سایهی ترس حکومت پلیسی بر ذهنها سایه گسترده، درپس زمینه اثر اگر عشق هست تصویری از مبارزات و جوششهای سیاسی مردم نیز دیده میشود.
فقط یک چیز از خداحافظی بدتر است : فرصت خداحافظی پیدا نکردن . این زخم همیشه تازه می ماند و هرچه نگفته ای و هرچه نکرده ای تا ابد عذابت می دهد . در هر چهره ی بیگانه او را می بینی ، در هر لحظه ی بعد از او و به خودت می گویی اگر آن آخرین بار این یا آن کار را کرده بودم ، اگر این یا آن کلمه را گفته بودم . در نهایت می فهمی فقط یک کلمه بود که می خواستی بگویی : دوستت دارم . این آن نگفته ی از دست رفته است . و آن بوسه ها ، آن بوسه ها که بر دست و صورتش ننشاندی و دیگر فرصتی برای هیچکدام این ها نخواهد بود . دنیا یک لحظه بود و تو آن لحظه را باخته ای . آنکه این فرصت را از دست داده ، بازنده ای ابدی خواهد بود .
آدم ها می روند و نمی دانی چرا رفته اند. می روند و می شکنی و رنج می بری و به زندگی ادامه می دهی و عاقبت می پذیری که خواستنی نبوده ای و جای خالیشان را به کسی می دهی که نمی خواهد برود. آن وقت یک روز که به تنهایی و اندوه همیشگی ات عادت کرده ای، برمی گردند و می گویند اشتباه کرده بودند و این بار آمده اند تا بمانند حالا رویای تو در برابر توست. همان که همه جا در بین هر جمعی، چشم تو به دنبالش بوده. همان که بارها در خیال او را بوسده ای، بوییده ای، پرستیده ای. همان که سال ها دور از چشم همه هر روز آگهی ترحیم روزنامه ها را با اضظراب خوانده ای تا مبادا نامش در میان رفتگان باشد و وقتی نامش را نیافتی نفسی از سر آسودگی کشیده ای و به خودت گفته ای پس باز می شود ادامه داد. او یک جایی زیر سقف همین آسمان است و همین کافی است و برایت مهم نبوده این سقف چقدر بزرگ است و این یعنی چشم در چشم نشدن، هرگز لمس نکردن، هرگز نبوییدن و تا ابد ندیدن حالا اینجاست، برابر چشم های تو، می گوید این بار ماندنی ست. کافی ست دستت را جلو ببری تا در واقعیت نه در خیال، لمسش کنی، اما تو تنها نیستی، تعهد داری، زندگی های دیگیری به تو وابسته اند دستت را جلو نمی بری، لمسش نمی کنی. رویای تو اینجاست اما...تو اینجا نیستی ____________________________________________________________ مریم خانم معتقد بود عشق مثل آبله مرغان است. همه گرفتارش می شوند. اگر به موقع بگیری سبک تر خواهد بود . زودتر معالجه می شوی. احتمال ماندن جای آبله هم کمتر خواهد بود. هرچه دیرتر مبتلا شوی بیشتر توی دردسر می افتی و زمان درازتری گرفتارش خواهی بود. تاول ها بزرگتر و دردناک تر می شوند و ممکن است یادگارش را همیشه برایت باقی بگذارند.اما مریم خانم در یک مورد شک نداشت: این بیماری سخت یا سبک، همیشه خوب می شود و یک بار هم بیشتر گرفتارش نمی شوی ماندن جای آبله روی صورتت خیلی بد منظره بود. اما بقیه بدنت را کسی نمی دید و فرقی نمی کرد بیماری جای پایش را باقی گذاشته باشد یا نه. مهم این بود که ردی باقی نماند، بقیه چیزها خودبه خود درست می شد،بیمار می شدی بهبود پیدا می کردی و مثل همه بیماری هایی دیگر یادت می رفت چه عذابی کشیده بودی. هرچند خودش هم می دانسترد این بیماری در نگاه و رفتار بعضی ها همیشه باقی می ماند. نگاه هایی که گاه و بیگاه می دیدی به نقطه ی دوردستی خیره شده اند و انگار چیزی را می بینند که هیچکس دیگر نمی بیند و در حسرت دیداری هستند که کسی از آن خبر ندارد ____________________________________________________________ نمی دانست دارد چکار می کند اما همانطور به ندانستن ادامه می داد و سر زندگی اش برنمی گشت ____________________________________________________________ وقتی می خواست اتفاق بدی بیافتد هوا هم دیوانه می شد ____________________________________________________________ زندگی همین بود. گاهی خوب و گاهی بد. یا در حقیقت گاهی بد و بدتر ____________________________________________________________ هردو مرده بودند و مرده ها به روشنایی نیاز نداشتند ____________________________________________________________ کوچه زیر آفتاب در حال غروب تابستان، مرده بود. مثل زندگی او، بی جان و بی روح ____________________________________________________________ احساسش از کلمات فراتر رفته بود و او را هم با خودش برده بود ____________________________________________________________ جمله اش پشت در ماند و خودش رفت تا تنهایی و ملالش را در کوچه گم کند ____________________________________________________________ همانطور خاموش توی قفس می ماند و شاید به پرواز فکر می کرد یا نمی کرد و یک روز پشت همان میله ها با همان قصه هایی که شاهدشان بود دق می کرد و می مرد ____________________________________________________________ یک روز سعی می کنی به یاد بیاوری کی بوده آن آخرین باری که واقعا خوشحال بوده ای و فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی و هرچه بیشتر فکر می کنی کمتر یادت می آید. این روزها و هفته که نبوده، شاید روزها و هفته های قبل بوده، یا چند ماه پیش، یا چندماهی قبل تز از چندماه پیش، یا خیلی ماه های پیش، یا چندسال قبل یا خیلی بیشتر از چندسال قبل. و همینطور عقب تر و عقب تر می روی و در زمان گم می شوی بی آنکه به جواب سوالت برسی. آن موقع متوجه می شوی همیشه غمگین بوده ای ____________________________________________________________ چیزی در درونش مرده بود، برای همیشه تغییر کرده بود و همین باعث می شد دلش نخواهد از تختی که به آن پناه برده بیرون بیاید. نمی خواست با دنیای خشن و غیرقابل درک آن بیرون کمترین تماسی داشته باشد ____________________________________________________________ تا کی میشد از همه ی خانه به یک اتاق و در آن اتاق به یک تخت پناه برد و وانمود کرد قرار نیست هیچوقت هیچ کاری انجام بشود؟ ____________________________________________________________ کوچه مثل شریانی پرخون عمل می کرد. زندگی ها در آن جریان پیدا می کردند و بعد شاخه شاخه شده و هرکدام به خانه ای سرازیر می شدند و به آن جان می دادند. خانه ها هرقدر هم زیاد بودند و زندگی هرقدر تقسیم می شد باز کوچه همیشه آن شاهرگ بود. آن رگ اصلی که همه را به هم پیوند می داد ____________________________________________________________ تا کی می توانست خودش را از گذشته ای که از آن فرار می کرد، دور نگه دارد ____________________________________________________________ همیشه ساکت و آرام در حاشیه ی جهان قدم زده بود ____________________________________________________________ تکلیف ماندن ها روشن نبود اما فتن ها حتمی بودند. وقتی کسی از جایی دل کند، دیگرنمی شود او را آنجا نگه داشت و حالا همه ی چیزهایی که آدم ها را به این خاک وصل می کردند، داشتند یکی یکی محو و نابود می شدند ____________________________________________________________ نبود و یادش در خانه پرسه می زد ____________________________________________________________کناره گیری از یکدیگر تلخ بود، اما خطرش کمتر از صمیمیت بود. تا وقتی دلشکستگی ها و دلخوری ها به ورت کلمات درنمی آمدند و بیرون نمی ریختند، مشکلی وجود نداشت. می شد همه چیز را در سکوت دفن کرد. هرگز هم کسی جای آن همه بغض فرو خورده و دل شکسته را پیدا نمی کرد سکوت وسیع ترین بیابان جهان بود
ماجرا چطور شروع شده؟ چه اتفاقی افتاد که همه خواستند بروند، ذله شدند یا رانده و کوچه آنقدر توی تابستان آفتاب خورد که پوسید و درزهایش پاره شد و بعد هم مثل یک پارچه ی نخی رشته رشته شد و همه رفتند؟ ! همه ی آدمها معمولی اند، هیچ کدام بی عیب و نقص نیست. نه زنش زن خوب و تمام کمال است نه مرد مرد حسابی...حداقل همه ی آنها که عمری ازشان گذشته یک غلطی کرده اند که خیلی غلط بوده یا زیادی تو سری خور بار آمده اند یا زیادی عربده کشیده اند. اما آن جوان ها، جوان ترها هنوز بهترند. روشن تر و گرم تر، می شود آبی ازشان گرم شود اگر آنها بگذارند آن قدیمی ها. یک اشتباه، یک اشتباه کوچک و جزئی، چیزی که می تواند خیلی مصلحت اندیشانه باشد مثل یک سکوت کردن یا برعکس یک حرف زدن؛ یک جمله ی کوچکه چند کلمه ای، ناگهان همه چیز را بر هم میزند، مکافات عمل گردن همه را می گیرد؛ همه ی عیب ها و کمبودها، کاستی ها و ترس ها را بر ملا می کند. آن تکه از شخصیتت که به آن اهمیت نداده ای یا با آن کنار آمده ای جلوی چشم خودت و دیگران عیان میشود. کبوتر تماشاچی از قفس می پرد و دیگر رازی نمی ماند. فرصت از دست رفته است. و باید بروی و بعد اگر هزاربار و هزاران بار دیگر در خیال خودت بنشینی و همه چیز را حلاجی کنی، همه چیز را از اول کنار هم بگذاری و بچینی...به هرحال تمام شده،گذشته. کتاب با یک شوخی شروع می شود، من را به یاد دوستم پریس می اندازد. همیشه یک چیز وحشتناکی تعریف میکند و بعد هم می گوید: " به خدا زندگی من کمدیه." این داستان هم همینجور است کلمات اول می خنداندت، بعد آرام تر می شوی و یکی یکی با همسایه ها آشنا می شوی اما بعد از آشنایی، پنجره ای در برابرت گشوده می شود رو به رنج.
پ. ن: این یادداشت رو بعد از خوندن کتاب#پنجره_های_عوضی نوشته بودم برای خودم. این کتاب قسمت دوم از سه گانه ی #گیتاگرکانی هست.
کتاب غریبی بود ، با یک عالمه آدمهای ناکام ، حال و فضای قبل از انقلاب در ایران جالب بود پایان دیگری رو برای داستان میپسندیدم اما چیزی از ارزشهای اثر کم نکرد