بهترين مثال براى اين كه چقدر در زمينه ى داستان نوجوانان با مضمون دينى نوشتن پياده ايم.
اين رو در دوره ى دبيرستان خوندم، يعنى همون سنى كه قراره مخاطب كتاب باشه. با اين وجود همون دوره هم از ضعف داستان اعصابم خرد شد. نويسنده فكر كرده اگه يه عشق به داستان اضافه كنه، ديگه همه چيز حله و لازم نيست داستان پردازى بكنه. همون كارى كه تقريباً توى همه ى سريال ها و فيلم هاى دينى مون انجام ميشه: يه داستان عاشقانه ى آبكى روايت ميكنن كه در پس زمينه ش، داستان دينى نقل ميشه. مثال؟ فراوان: معصوميت از دست رفته، جابر بن حيان، يوسف پيامبر و...