Lyudmila Ulitskaya is a critically acclaimed modern Russian novelist and short-story writer. She was born in the town of Davlekanovo in Bashkiria in 1943. She grew up in Moscow where she studied biology at the Moscow State University.
Having worked in the field of genetics and biochemistry, Ulitskaya began her literary career by joining the Jewish drama theatre as a literary consultant. She was the author of two movie scripts produced in the early 1990s — The Liberty Sisters (Сестрички Либерти, 1990) and A Woman for All (Женщина для всех, 1991).
Ulitskaya's first novel Sonechka (Сонечка) published in Novy Mir in 1992 almost immediately became extremely popular, and was shortlisted for the Russian Booker Award. Nowadays her works are much admired by the reading public and critics in Russia and many other countries. Her works have been translated into several languages and received several international and Russian literary awards, including the Russian Booker for Kukotsky's Case (2001). Lyudmila Ulitskaya currently resides in Moscow. Ulitskaya's works have been translated into many foreign languages. In Germany her novels have been added to bestseller list thanks to features of her works in a television program hosted by literary critic Elke Heidenreich.
از اینکه کتابی که به خاطر جلد خوشگلش خریدم اینجا اون جلد رو نداره ناراحتم کاش یکی اضافهاش کنه. دربارهی کتابای این خانم شنیدم و خیلی از اونها توی لیستم هستند اما تا به حال به اسم خود نویسنده دقت نکرده بودم (حتی الانم درست یادم نمیمونه.) ولی باید یادم باشه زودتر سراغ کتابای دیگهاش برم. ناگفته نمونه خیلی داستانهای کوتاه رو دوست ندارم، اما این مجموعه داستانای احساسی و قشنگی داشت که اکثرشون به دلم نشستن.
در ادامهی عادتِ جنونآمیز، که انتخابم برای ورود به جهانِ یک نویسنده دقیقا آثار کمتر دیده و مطرح شدهاش است، برای آشنایی و محکِ لودمیلا اولیتسکایا بجای کتابهایی مثل "چادر سبز بزرگ" و "تدفین پارتی"، رفتم سراغِ کتابِ "زیبا"؛ مجموعه داستانی ساده و منتقدانه. همین ابتدا بگویم قلمِ این نویسندهی روسی فریفتهام کرد؛ همان چیزی بود که میپسندم. آغشته به طنز، نقد و توجه به جزئیاتِ زندگی. داستانهای این کتاب دقیقا به اندازه بود؛ نه جملهای بیشتر و نه جملهای کمتر. به همان مقدار که باید بهشان پرداخته بود. اما محتوای داستانها و چگونگیِ بیانشان آنچنان تازه و بدیعانه نبود. گاها به شکلی بود که انگار حکایتهای پندآموزِ قدیمی را میخوانی. داستان ها سرراست و مستقیماند. برای فهمشان نیاز به تکاپو نیست. صراحتا حرفاش را میزند. برای مثال داستانِ اول با نام "زیبا"، تبلورِ همان اصطلاحِ معروفِ "خوشگلی دردسر داره" است و داستانِ " به خاطر چه و برای چه" همان "همیشه نیمه پر لیوان رو ببین". ردپایِ زن، فرزندآوری، کشیش و کلیسا، فرشتهی نگهبان و خوشباوری در جایجای کتاب به چشم میخورد. از میان داستانها، داستانِ "نردبان" و "فرشته همراه" بهخاطر نگاهِ نویسنده و طنزِ تلخاش طور دیگری دوستداشتنی بود و مرا کیفور کرد.
"آخه برای چی تو هی بچه میزایی؟ شما دو تا همش ودکا میخورین و بچه پس میاندازین، آنوقت منِ بیچاره باید بزرگشون کنم." -از داستانِ نردبان
ترجمه هم الحق خوب و گیرا بود.
با این تفاسیر با میلِ بیشتری سراغِ آثار تحسینشدهترِ این نویسنده خواهم رفت. و چهبسا شاید اگر برعکس عمل میکردم خواندنِ چنین چیزی توی ذوقام میزد!
از متن کتاب: ورا الکساندرونا موضوع را درز گرفت و نیکالای آفاناس یویچ که همیشه از دانشجویانش روشنی در افکار و منطقی بودن در قضاوت را طلب میکرد، سکوت کرد. او همسرش را بیشتر از روشنی در افکار و منطقی بودن در قضاوت دوست میداشت.
کتاب شامل یه مجموعه داستان کوتاهه که خیلی جالب (شاید اتفاقی شاید هم از قصد) اسم داستان بعدی با محتوای داستان قبلی ارتباط داره. بیشتر داستانهاش رو دوست داشتم. داستان دختری که پدرش رو میکشه، دختر گدایی که مادرش رو از دست داده، خانمی که به خاطر کس دیگهای گدایی میکنه و... داستانهای موردعلاقهم بودن. ترجمه دکتر صدری رو هم که نگم:)
لودمیلا کتاب دیگری دارد که بسیار ستایش شده، جایزه گرفته و نقطهی عطفی در داستان نویسی معاصر روسی است. با پیش زمینهی آن سراغ این رفتم و کمی جا خوردم اما ناامید نشدم. مجموعهای از داستانهای کوتاه نسبتا ساده است که داستان اول جذاب و گیراست و برایم انگیزهی ادامه دادن کتاب بود. دربارهی ترجمه هم باید بگویم خانم صدری تسلط فوق العادهای به زبان روسی دارد و بسا که همین امر کیفیت ترجمه را پایین میآورد. وفاداری بیش از حد به متن اصلی خواه ناخواه فارسی را به حاشیه برده و حتی باعث ناواضح شدن ترجمه است. با این اوصاف باز هم ترجمهی خوبی است. نمیدانم انتخاب داستانها سلیقهی مترجم بوده یا اثر اصلی به همین شکل است؛ بهرحال مجموعهای سرگرم کننده و دوست داشتنی بود. در سرتاسر مجموعه انتقاد به جایگاه و نگاه سنتی به زن در روسیه(اهمیت زیبایی، عدم امنیت، فرزندآوری، مراقبت از سالمندان و کودکان و همسرداری و...) به چشم میخورد. مسئلهای که برآیند پافشاری بر سنت و دین است. نگاهی که در "نردبان" و "ماشا" به اوج میرسد. "ماشا" نقدی صریح و بی واسطه به فاصلهی دین و اخلاق است که هرچه دین پررنگتر میشود، اعتماد و صمیمیت بیشتر رنگ میبازد. "آنها عمری طولانی، خیلی طولانی کرده بودند. بیشتر از یادشان در خاطر دیگران." "تانیا به این نتیجه رسید که کسی به او نیاز ندارد و بهتر است تنها بماند و زیبایی بی نظیر ولی به دردنخورش را مثل یک تابوت بر دوش بکشد."
بعد از خوندن "فقط یک طاعون ساده" از اولیتسکایا، ترغیب شدم آثار دیگه اش رو هم بخونم، چون نوع بیان احساساتش با کلمات، نگارش و نوشتنش تا حدودی متمایز با نویسنده های دیگر روسیهِ و این تا حدی برام جذابش می کنه. روایت داستان گونه این کتاب که متشکل از چند تا داستان کوتاهِ و شخصیت های زن حول محور هر داستان اند که درگیر با مسائل اجتماعی-احساسی و مرگ هستند... به نظرم اولیتسکایا می تونست بیشتر و بهتر به روایت داستان هاش در موقعیت های مختلف بپردازه و کشش هر موضوع رو بیشتر کنه. در حالی که در آخر هر داستان می خواست به یک نتیجه احساسی-مذهبی برسه.. در کل تجربه جذاب و خوبی بود.
شروع خوبی داشت، دو سه تا داستان اولش بهتر بودن و به مراتب ضغیف تر شدن. در کل میتونم بگم همه ی داستان های این مجموعه دارن زندگی معمولی آدم های خوشبخت و بدبخت رونشون میدن و گویا اولیتسکایا سعی داره بگه برای زندگی کردن فقط کافیه با سرنوشت خودت حالت خوب باشه و به تقدیرت راضی باشی، چه گدا باشی چه معلول چه زیباترین دختر !
ترجمه خوب بود اما در مجموع این اثر رو اونقدر قوی ندیدم که بخوام پیشنهادش کنم.
. نه ؛ این بلهوسی اتفاقی سرنوشت است و نه پیچش نمایشی زندگی و نه تصادف ماشین که مادر و پدر و دو بچه و مادربزرگ را با هم به کشتن دهد ؛ نه هیچ کدام از این ها نیست ٫ این عملکرد قانون اصلی و اسرارآمیز عشق و وفاداری است ٫ که در زندگی پر از دردسرهای ناجور کم تر دیده است.
This entire review has been hidden because of spoilers.
لودمیلا اولیتسکایا را با مربای روسی شناختم و بعد، با یک طاعون ساده، علاقهام به نوشتههایش بیشتر شد. داستانهای لودمیلا، جزئیترین احساسات انسانی را هدف قرار میدهند و در نهایت خواننده را مجبور به تفکر میکنند. لودمیلا را بهخاطر تفکر انتقادیاش دوست دارم. او برای هر موضوعی سوال میپرسد و پاسخ را برعهده خواننده داستانها و نمایشنامههایش میگذارد. زیبا، مجموعهای از چهارده داستان کوتاه از لودمیلا اولیتسکایاست که نگاه منتقد این نویسنده به فقر، زیبایی و افراطگرایی دینی را نشان میدهد. دختری زیبا، عاشق مردان معلول میشود و این برای دیگران عجیب است. دختر بچهای فقیر، زودتر از دیگران بزرگ میشود و برای پدر الکلی و معلولش آرزوی مرگ میکند. دختر فقیری برای دریافت کمک، رهسپار کلیسا میشود و از آنجا طرد میشود. نویسندهای از درک متقابل بدون دخالت واژگان میگوید و به مسئله چندفرهنگی اشاره میکند. دو خواهر، سالها زیر سلطهی مادرشان زندگی کرده و پیر شدند. شوهر دینداری زن باردارش را طرد میکند. مرد مهربانی عاشق زن میشود و فرزندش را مانند فرزند خود بزرگ میکند. داستانها و داستانکهای لودمیلا پر از تناقض در رفتار انسانهاست. کسانی که ادعای عشق میکنند اما سلطهگرند و آنها که مدعی خداباوری و ایمان هستند ولی کارشان دلشکستن و چسبیدن به امور دنیویست.
زیبا دومین کتابی بود که از نویسنده زن روس لودمیلا اولیتسکایا میخوندم. کتاب توسط مشر ثالث و به همت خانم مهناز صدری از روسی به فارسی ترجمه شده بود. کیفیت چاپ و ترجمه مناسب بود و طرح جلد کتاب که پورتره دختر جوان روسی بود به ماهیت کتاب میخورد. کتاب مجموعه ای از چندین داستان کوتاه هست، که در اکثر آنها زنان و دختران شخصیت اول هستند و به برش کوچکی از زندگی آنها پرداخته میشود. تم غالب داستانها، مسائل اخلاقی، دین، اعتباد به الکل، عدم ارتباط والدین با فرزندان، یهودیت و مسیحیت، کلیسا و فقر …میشه اشاره کرد. در مجموع یعضی از داستانکها ی کتاب جذاب هستند و بعضی معمولی که چیزی از ارزش خواندن کتاب کم نمیکند.
این کتاب مجموعه داستانهایی رو در برمیگیره که کماهمیتترینشون سوژه اسم کتاب شده. فضایی که توی تک تک داستانها میبینیم تاریکی و حس مشمئز کننده از زندگی، خودخواهی و کوتهنگری انسانهاست. با این وجود داستانها کشش کافی رو از نظر من نداشتن و کتابی نیست که بخوام برای بار دوم سراغش برم.