Jump to ratings and reviews
Rate this book

سکوتها

Rate this book
گم‌گشتگی، درون‌مایه‌ی اصلی رمان سکوت‌ها است. شخصیت‌ها در برابر هم قرار می‌گیرند اما هریک به گونه‌ای در جهان خود گم شده‌اند و به همین دلیل حرف چندانی برای هم ندارند و در برابر هم سکوت می‌کنند. رمان سکوت‌ها، فرمی قطعه‌قطعه دارد که هر قطعه‌ی آن به‌مثابه یک بخش از رمان، حول شخصیت یا شخصیت‌هایی جریان دارد که در عنوان فصل هم آمده است.
از پشت جلد کتاب

Paperback

Published March 17, 2016

5 people want to read

About the author

محبوبه موسوی

12 books11 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (50%)
3 stars
1 (50%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Mohbobeh Mousavi.
25 reviews18 followers
Read
March 22, 2016
سبز بود باغ و بزرگ... وایساده بودم پشت یه درخت... در رفتم پشت اون یکی قایم شدم. کسی نمی‌اومد دنبالم. کسی صدام نمی‌کرد. هیشکی نبود. دستم که می‌خورد به تنه‌ی نخل ها، خراشیده می‌شد. بچه‌ها همه رفته بودن. بازی تموم شده بود. من خیال می‌کردم هنوز قایم شدن، اما رفته بودن. آسمون از لای شاخ و برگ درختا درست دیده نمی‌شد. شب نبود اما همه جا تاریک بود. ابر بود و بعد، یه دفه، هوا تاریک شد. پر خاک بود هوا... از خراش دستم خون می‌اومد. یه قطره آب از نوک برگ یه درخت لیز خورد، افتاد رو دستم. دستم خیس شد. بارون گرفته بود؛ اول آروم آروم و بعد یه دفه زیاد شد. گرومب هوا دراومد. ترسیدم. راهمو گم کرده بودم. باغ در نداشت، دیوارم نداشت... خونه اون طرف بود، اما من گم شده بودم. باغ عین جنگل بود. صدا زدم. بلند داد زدم. هوا برق زد. بچه ها قایم نشده بودن. پس کی رفته بودن؟ کجا رفته بودن؟ بغضم گرفت. تقصیر بابابزرگ بود که نذاشت برم تو کوچه. هی می‌گفت: «باز می‌خوای بری تو زمین دارسی؟ اون‌جا چی به‌ت می دن؟ تو اون شلوغی زیر دست و پا می‌مونی.» مادر غر زد. خاله زری خندید. نرفتم اون‌جا... می‌خواستم برم فوتبال تماشا کنم. اومدم تو باغ. دویدم. یه لنگه کفشم از پام دراومد. مرده‌ها با لباسای بلند و سفید پشت سرم می‌اومدن. دنبالم می‌کردن. نتونستم کفشمو وردارم. اون یکی لنگه رو هم دراّوردم. هوا باز صدا کرد. یهو تاریک شد. پابرهنه دویدم، تندتر... ممد نبود. عبدل از پشت تنه‌ی یه نخل گنده اومد بیرون، رفت پشت یکی دیگه قایم شد. صداش کردم، اما رفت نشست رو درخت، اون بالای بالای نخل. می‌گفت این‌جا بیش‌تر بارون می‌یاد. با دهن گنده‌اش می‌خندید. دندوناش زرد بود. هسته‌های خرما رو تف می‌کرد رو من. گفتم: «ممد کو؟» با انگشت پشت سرمو نشون داد. اون‌جا مرده‌ها بودن. مرده‌های خسته لباساشون گلی بود. یکی‌شون که زن بود دامنشو گرفته بود بالا گلی نشه... کفشاش پاشنه بلند بود. اونم یه لنگه‌ش از پاش دراومد. کفشای من دست هیچ کدومشون نبود. مردا ازش جلو زدن، از کنار من رد شدن اما منو ندیدن. زن مردهه دنبال لنگه کفشش می‌گشت. دست عبدل بود، اون بالا. گفتم: «بنداز براش، وگرنه می‌یاد می برتمون آ...» عبدل انداخت. کفشه گرد بود. زیرش یه پاشنه ی بلند نوک تیز داشت. تیزی پاشنه خورد تو سرش. عبدل خندید. منم خندیدم. زنه دردش نیومد. کفشه رو ورداشت پوشید. پاش گرد بود، عین کفشه، اما پاشنه نداشت. عبدل نیگا کرد به پاهاش. بعدش چشمک زد. گفتم: «بسم... الله...» بعدش گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم.» عبدل نبود. زن مردهه نبود. مردهای مرده هم نبودن. دویدم. پام رفت تو گل. داشتم فرو می رفتم:...
ص ۱۳

Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.