عنوان کتاب عالیه... ماهیان خاکزی و طوفانی شروع میشه ... با شعری با عنوان : (آداب سر بریدن معشوق)... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
---------
در توفان رعشه ی جنون دارد درخت اضطراب ناتمام ماندن دایره آخر در درون
در این غربت دور (بله غربت دور و نزدیک دارد) در این غربت دور آینه ای شکسته میتواند چشم هایی را به یادم بیاورد هم میتواند آلت قتاله ای شود
برمی خیزم و می افتم با بال های سنگین چگونه دلم به آسمان تو خوش باشد با غریزه کوچم چه کنم با قطب نمایی که جنوبش را گم کرده است
زخم های درون را چگونه می بندند با بستن دهان؟
دوباره سنگی می اندازم در سینه ام دایره هایی در من شبانه روزهایی که به بلندی سالی می گذرند و آینه های شکسته ی شناور بر آب و چشم چشم چشم هزاران چشم گشوده در درونم
بله غربت نزدیک این جاست همین جاست ------ اندوه از تیره تاریکی نیست که بگذرد یا از دودمان زمستان اندوه از زیر بوته عمل آمده از زیر بوته ای که ریشه اش به آب حیات می رسد
دیگر اعتقاد من به زمان از دست رفته است ایمان من به شمال و جنوب به چهار فصل سال سرگردانی به آفتابگردانی می ماند که به هر طرف سر می چرخانم به سمت من بر می گردد
گورخری ست جهان که میان شب و روز خود میدود و تردید با خیز یوزپلنگی گرسنه در پی اوست
فصلی خواهم نوشت فصلی سرگردان بی تاریخ ذکر بر دار کردن گلیم و به چوب بستن پرنده هایی که گره بال های شان باز نشدنی می نمود
پرنده هایی پاخورده که نخ به نخ پرواز کرده اند -------- برف می بارد، نامه ی پاره پاره را کنار هم می چیند زمین
باز هم چیزی ننوشته است ----- ... سنگ های آتش زنه وقتی تنهایند تاریک تر از تمامی سنگ هایند ---
... دل دلایل خودش را دارد من اما نمیتوانم انگشتانم را مجاب کنم سرما سرماست یخ، یخ و زمستان سنگین تر از آن که نام ها در بخار گم نشوند
چگونه از دست سرم خلاص شوم از دست سرم که از رویایی مذاب پر است سرم سرم سرم دیگر نمیتوانم این گوی داغ را در دست هایم نگاه دارم ----- ... از من حکایت عاشقی هایم را مپرس قبر نوزادان مرده نام و تاریخ ندارد... ---- تو امروز از جهان من کم شدی و من به زیبایی تو پشت کردم حالا حال آوارگان را درک می کنم و سنگینی کوله بارشان را
وطنم آی! دامن گیر زیبا عزیز من به امانت میان غربت ها خواهم گشت تا روزی که در تو دفن شوم
غمگینم کرد این کتاب. بعد از «چند ورقه مه» و خوندن خود شعر ماهیان خاکزی (اسمش تو کتاب هست ماهیها)، ماههاست منتظرم مامانم از ایران بیاد اینو برام بیاره. الان خوندمش و خورد تو ذوقم.
اصلا به قدرت چند ورقه مه نیست. استعارههاش شخلتهن، شعرهای عاشقانهش سطحیان و کشفی توشون نیست. هنوز هم بعضی استعارههای تکرار شوندهش -مثل ترکیب سنگ و رودخونه و ماهیها (ی عموما مرده)- هربار با شکل و کارکرد و معنای تازهای و پیدا میشن و این خوشاینده. ولی بعضی دیگهش -مثل سنگ و چاه و فلان- تکرار خالیه.
خود شعر ماهیان خاکزی بسیار قویه. انگشتشمار شعر قوی دیگه هم هست و غیر از اون چند جملهی قشنگ/نوآورانه.
خیلی حیف شد. حالا یه بار دیگه هم بعدا میخونمش شاید الان وقت خوبی نبود برا ارتباط برقرار کردن با این شعرها...
با تشکر از شاعر این مجموعه، آقای رضا جمالیحاجیانی شاعر بوشهری که کتابشون رو از یه دوست امانت گرفتم و خوندم. راستش شعرها رو با فاصله از مجموعهی ″چند ورق مه″ خوندم و صبر کردم اون پیشفرض ذهنی که راجعبه اشعارشون داشتم کمرنگتر بشه و نتیجه این شد که با مجموعه شعر بسیار قوی و تکان دهندهای روبهرو شدم. به نسبت مجموعه شعر قبلی که از این شاعر خوندم واقعاً میتونم بگم قویتر و شاعرانهتر بود و حرف برای گفتن داشت. تصویرها زنده و جنوب، روشن و شفاف در شعرها نمود داشت. عاشقانهها به قدری دلنشین و زیبا بودن که با خودم میگفتم:((کاش کسی پیدا بشه به اندازهای دوستدار آدم باشه که رضا جمالیحاجیانی، الناز رو دوست داره!))