'The best storyteller we've had on the show' Kyle Sandilands, Kyle & Jackie O, KIIS FM Welcome to the secret world of the Uber driver. Ben Phillips enjoys an intimate glimpse into the lives of ordinary people around Sydney -- from their morning routines to their despair after a date gone wrong, the trip out to the city and the drunken ride home afterwards. He acts as a sounding board, takes the rap for loud music, sees people at their finest and weakest, and most importantly gets to observe a cast of thoroughly extraordinary characters that make a big metropolis.
Featured on ABC The Drum, The Today Show and KIIS FM, Ben Phillips' wry wit and insight have taken Sydney by storm. Diary of an Uber Driver is a snapshot of our unerring propensity to share, and overshare, from the safe anonymity of the back seat. These are your stories -- whether you remember telling them or not.
هفتهی پیش محسن ماجرای گپ و گفتش با یک رانندهی تپ30 را تعریف کرد. این که طرف شمالی بوده و برای رانندگی تپ30 آمده ساکن تهران شده. خودم هم آخرین باری که اسنپ گرفتم دقیقاً همینطور بود. طرف 206 صندوقدار داشت. شمالی بود و برای کار (رانندگی در اسنپ) آمده بود تهران. فقط به قدری کثیف رانندگی میکرد که اصلاً رغبت نکردم صحبت با او را ادامه بدهم. (نوربالادادنهای بیخود، چسباندن به سپر ماشین جلویی، لایی کشیدن، لجبازی با رانندهی مایلری که داشت راه خودش را میرفت... اصلاً وضعیتی...) آخرسر هم از 5 بهش 1 دادم. اما مورد محسن رام و خوشصحبت بود. شبها کار میکرد. روزها میخوابید و شبها تا صبح توی این تهران درندشت و شهرهای اطراف مسافر جابهجا میکرد. محسن میگفت یکی از موارد جالبش تعدادی از مسافرهای خانمش بود. خانمهای فاحشهای که از تپ30 و اسنپ برای جابهجایی استفاده میکردند و پوششی کاملاً قانونی به کار خودشان داده بودند. این که فاحشهها به کمک تلگرام و اینستاگرام دیگر نیازی به کنار خیابان ایستادن ندارند و به کمک اسنپ و تپ30 به راحتی در شهر جابهجا میشوند و میتوانند حداکثر بهرهوری را در طول یک شب داشته باشند. نکتهی جالبی بود. داستانهای ضمنی تپ30 و اسنپ مطمئناً دنیایی از روایتاند.
امروز ایدهی یک داستان کوتاه به سرم زد. ایدهای که باید شخصیت اصلیاش یک رانندهی اسنپ میبود و در بستر یک سفر کوتاه درونشهری به کمک اسنپ اتفاق میافتاد. یعنی کلیت بود. نیاز به جزئیات داشتم. باید از جزئیات رانندگی اسنپ و تپ30 بیشتر میدانستم. جزئیات نه به معنای رانندگی و ترافیک و مسیرهای گوناگون. جزئیات به معنای داستانهای ضمنی. از جنس همانهایی که رانندهه برای محسن تعریف کرده بود. شک کردم که شاید اصلاً همچه ایدهای واقعاً اتفاق افتاده باشد. باید وبلاگ یک رانندهی اسنپ یا تپ30 را میخواندم... هیچ چیز مثل خواندن یک وبلاگ شخصی دید آدم را باز نمیکند...
و خدای من...
هیچ وبلاگی نیافتم که نویسندهاش رانندهی اسنپ یا تپ30 باشد و از کارش روایت کند. هر چه قدر از گوگل پرسیدم به در بسته خوردم. می زدم دلنوشته های، یادداشتهای، روایتهای، روزانههای و هر چه که فکرش را بکنیدِ یک رانندهی اسنپ. به در بسته میخوردم. وبلاگهایی که راویاش رانندهی تریلی و ترانزیت و اتوبوس باشند یافتم، ولی وبلاگی که نویسندهاش یک رانندهی اسنپ باشد، نع. هر چیزی هم که بود روایتهای رسمی بود. روایتهای خود سایت اسنپ و تپ30 و نهایت گزارشهایی که سایتهای خبری کار کرده بودند. روایت شخصی نبود.... وبلاگ نبود...
برایم عجیب بود. وبلاگستان فارسی که روزگاری تویش هر قشری یک روایت از خودش را ارائه میداد چرا به همچه وضعیتی افتاده؟ روزگاری دستفروش مترو هم وبلاگی داشت و روایتهایی شخصی از خردهاتفاقها و داستانهای ضمنی کارش... ولی الآن...
اعصابم خرد شد که چرا کسی وبلاگ نمینویسد. گفتم شاید توی اینستاگرام چیزی بیابم. جستوجو کردم... آنجا هم چیزی نبود. کمی اوضاعش از وبلاگها بهتر بود. چند تا صفحه بودند که محل اشتراکگذاری تجربیات رانندههای اسنپ و تپ30 بودند. گروه تلگرامی رانندگان اسنپ... ولی بیشتر دغدغهی صنفی داشتند و وبلاگوار نبودند. روایت شخصی نبودند. داستان ضمنی نبودند. وبلاگ و داستان گفتن و روایت کردن چیز دیگری است...
و این برایم تأسفبرانگیز بود... حس میکردم حجم عظیمی از تجربه و روایت دارد از بین میرود...
به خاطر پول است؟ ای کاش میشد کنار مطالب وبلاگها یک لینک Donation هم گذاشت تا اگر کسی از مطلبی خوشش آمد به اندازهی 50 تا یک تومانی هم که شده به طرف جایزه بدهد... ای کاش میشد از حقوق صاحب یک نوشته دفاع کرد و وقتی چیز خوبی نوشته شد تا آخر ماجرا آن نوشتهی خوب از آن نویسندهاش باشد...
از گوگل در مورد رانندههای Uber پرسیدم. این که آیا آنها هم بیخیال روایت شخصی و وبلاگ نوشتن هستند و فقط رانندگی میکنند؟ نه... این طور نبود. وبلاگی به راه بود. وبلاگ یادداشتهای روزانهی یک رانندهی اوبر. سبک روایتها هم مشارکتی بود. رانندههای مختلف تجربیات و روایتهایشان را میفرستادند و در وبلاگ منتشر میشد... وبلاگی که از روایتهایش یک کتاب هم چاپ شده بود: کتاب یادداشتهای روزانهی یک رانندهی اوبر.
نمیدانم باید چه کار کنم... الآن یک وبلاگ تر و تمیز با روایتهای بیواسطه از یک رانندهی اسنپ یا تپ30 میخواهم و نمیدانم از کجا بجورم. یا من سرچ کردن بلد نیستم یا حدود 30 هزار راننده ی اسنپ روایت کردن و داستان نوشتن را فراموش کردهاند... روزگار بدی شده است... لعنت بر تلگرام و اینستاگرام.
Fun, fast read that got better as it went along; the crisscrossing of Sydney suburbs & it’s colourful characters brought back memories & had me nodding along in recognition.
I don't usually read short stories, however as my friend recommended this to me I thought I'd give it a go. I really enjoyed this book. The author is a brilliant storyteller with a simple but interesting way of describing people and places. It was easy to read, but thought provoking, and the stories and characters have stayed with me after I finished the book. Read it!
The author is a good writer. He brings these anonymous Uber riders to life plus shares his personal insights into their lives as well as his own. As a stateside Uber driver myself, I related to Ben and his passengers. Highly recommended. L
I dipped in and out of this book. It was good for that. At times it was amusing. It was interesting to get an insight into this Uber driver’s life and what he gets to see — and hear.
I guess I’m just not in the mood for this sort of thing.