Alois Hotschnig (born 3 October 1959) is an Austrian writer, whose stories have been described as having "the weird, creepy, and ambiguous quality of disturbing dreams". He was winner of the Erich Fried Prize in 2008, and shortlisted for the Jan Michalski Prize for Literature in 2010.
مخاطب این کتاب، اگر به توضیحات پشت جلد بسنده کنه، پیش خودش میگه خب، یک کتاب کوتاه و یک داستان سرراست در انتظارمه. درحالی که خود من هم فریب حجم کم این کتاب رو خوردم و وقتی توضیحات پشت جلد رو خوندم مطمئن شدم که این کتاب صد و سی صفحهای، میتونه شروع آهسته و نرمی برای من باشه، که بعد از حدودا چهار ماه، به دنیای کتابها بازگشتم. البته شروع کتاب هم، مثل توضیحات پشت جلد، عادی، سرراست و بدون گره و پیچش بود. اما با هر سطر و صفحهای که پیش رفتم، تنشهای بیشتری برام ایجاد شد، بهطوری که از صفحهی سی به بعد، محاله مخاطب بتونه کتاب رو زمین بزاره. شاید این حس رو فقط من داشته باشم که، فضاسازیها و توصیفات، پیوندهای بین بیداری و خواب، عالم رویا و واقعیت، در کل قلم نویسنده، بسیار شبیه به قلم موراکامی هست. من در این کتاب، علاوه بر لذتی که از قلم وهم انگیز و فضاسازیهای شاهکارانهی نویسنده بردم، از اشارههایی که به جنگ جهانی دوم شده بود هم کیف کردم! اشارههایی که نشون میده جنگ، حتی بعد از گذشت چندین نسل از اتمامش، هنوز هم تاثیراتش رو بر مردم مناطق جنگزده و بر قربانیانش داره.
از داستان کتاب چیزی لو نمیدم، چرا که کوتاهه و ممکنه کوچکترین اشارهای بهش، تجربهی خوانش شما رو در آینده بیلذت کنه. خلاصه اینکه، اتاق لودویگ کتاب محشریه، بخونیدش!
در ریویوی قبلی که نوشتم و همین چند خط پایینتر هم هست نوشته بودم کتابی که باید چندبار خواند و من برای بار دوم خواندم. کتابی که مرگ در آن جدی است. زندگی چیزی جز آینه مرگ نیست و مرگ مسئله نویسنده است. لحن داستان برایم خوب بود و حتما باید با آرامش خوانده شود. جایی در اواخر کتاب یکی از شخصیتها به راوی میگوید: شما آدم گورستانها هستید و دیدم چقدر این جمله جالب است و ما چقدر در گورستانهای خود زندگی میکنیم و دنبال ریشههای خود میگردیم. شخصیت راوی دنبال ریشههای خود است و درگیر ماجراهایی میشود که خودش هم شاید علاقهای نداشته باشد ولی وقتی واردشان میشود گریزی از آنها برایش نیست. کتاب خوب و دیده نشدهای است.
***
نثری عجیب با ترجمهای خوب که خواننده را در موقعیت راوی قرار میدهد. ترجمه این اثر را باید ستایش کرد چرا که مترجم سعی کرده به ساختار زبان پایبند باشد و برای همین داستانی را شاهدیم که به شدت تکاندهنده است. روایتی از یک ارثیه، ارثیهای که ریشه در تاریخ دارد. درونیات شخصیت راوی و سبک نوشتاری اثری متفاوت را خلق کرده. سرعت پیشرفت داستان تند نیست که این آزار نمیدهد بلکه خواننده را دعوت به تامل و تفکر در چیزهایی که خوانده میکند.
متن پشت جلد میگه داستان از یک وراثت ساده شروع میشه و به ماجرایی هولناک از دل تاریخ میرسه. همین کافی بود برای خریدن و خوندن کتاب برای من. اما نویسنده فقط به همین اکتفا نکرده بود. سبک سیال ذهن رو انتخاب کرده بود تا به داستان ساده پیش نره و جاهایی که وارد فضاهای سورئال شده بود هم داستان رو پیچیده تر میکرد. جذابیت روایت در بیست صفحه آخر به اوج خودش میرسه و حقایق یکی یکی برملا میشن. درست برعکس بیست صفحه اول که داستان خیلی آروم و ساده پیش میره.
داستان یه جورایی تو خواب و بیداری میگذره. فضاش سرد و خاکستریه و در قسمتهای پایانی آدم با راز این همه غم روبرو میشه. کتاب ریتم کندی داشت و به فکر فرو میبرد و یه قسمتهایی اونقدر واسم حرف داشت، که چند باره میخوندم
. «اتاق لودویگ» با واگذاری ارثیهای عجیب و پر دردسر آغاز میشود. قلعهای که راوی را با خود به گرداب گذشتهای تلخ میکشاند. نویسندهٔ اتریشی در عمق روایتش، نیشتری به زخم چرکینِ روزهای اردوگاه کار اجباری نازی در زمان جنگ جهانی دوم میزند و تجربهٔ مهلکی که نجات یافتگان و نزدیکان آنها از سر گذراندهاند را بازخوانی میکند. داستان در فضایی سرد و تاریک به پیش میرود و در ابتدا خواننده را در ابهامِ حل معمای وقایع و مناسبات رها میکند. تا جایی که با نزدیک شدن به پایان، قفل راز منحوس «اتاق لودویگ» گشوده میشود.
خاکی که وارث به ارث میبرد تاریخ و سرگذشت مردمانی است که روزگاری در هوای آن برای زنده ماندن جنگیدهاند. فضایی که در آن مردگان هنوز به حیات خود ادامه میدهند. بوی گوشت جزغاله جسدها همچنان در فضا میپیچد و ترس و حسرت لابه لای درختان زوزه میکشد. جنازهها هنوز هم در گوشه و کنارِ جنگل دراز به دراز افتادهاند و با چشمان باز رهگذران را مینگرند. زهر تلخ روزهای گذشته برای بازماندگان «آسایشگاهی» جز مرگ باقی نگذاشته است. و مردههای پرشماری که در گورستانها به خاک سپردهاند، ملت دوبارهای از آنها ساخته است. تجربهٔ هولناک روزهای جنگ، امید را خاکستر کرده است. تفاوتی بین مرگ و زندگی نیست. آنها برای فراموشی آنچه بر آنها گذشته باید به انکار، فرار از خویشتن و مرگ متوسل شوند و این تنها امید آنهاست.
اتاق لودویگ درامی یکپارچه سیاهی است که به شکل سیال، در قصری که به هزارتوی خاطرات میماند روایت میشود. کتابی کم حجم که سرشار از جملات عمیق و خواندنی است. آقای رگر حسرت، اندوه و رنج گذشتگان را به ارث برد. ارثیهای که تمام مرزهای درگیر جنگ برای آیندگان بر جای میگذارند؛ زیرا همه ما تا ابد پایبندِ خاکی هستیم که مردهای در گورستانش داشته باشیم.
•در مطالعهٔ کتاب ترجمهٔ دقیق و تحسین برانگی محمود حسینیزاد خودنمایی میکند. ترجمهای مطمئن که روح اثر را به خوبی بر خواننده نمایان میکند.
سیر داستان حیرت انگیز بود برام! اوایل فکر میکردی که خب داستان در مورد مرد جوانیه که یک خونه وسط ناکجاآباد به ارث برده و حالا قراره با چالشهایی روبرو بشه که همسایههای جدید با خودشون میارن و قراره دنباله داستان شیوه کنار اومدن قهرمان داستان با این افراد باشه. اما نه! یکدفعه موضوع عوض میشه.. کم کم شهر و آدمهاش رنگ و معنای تازهای پیدا میکنن و معلوم میشه چیزی که قراره گره گشایی بشه، درک قهرمان داستان از ارثیه اش و تاریخ شهر و آدمهاییه که همگی غریبهاند اما گویی مدتهاست که منتظرش بودن تا بتونن داستانشون رو حتی شده برای آخرین بار، براش بازگو کنن. کتاب جنبه جدیدی از جنگ جهانی رو بهم نشون داد و کاملا تازگی داشت برام.
کتاب با اینکه حجم کمی داشت اما خوندنش برای من طولانی شد. هر خط و هر پاراگراف حرفی برای گفتن داشت و شما رو مجبور به تامل میکرد. با شخصیتهای داستان ارتباط نزدیکی برقرار کردم و ترجمه هم عالی بود. فضای داستان هم سرد و خاکستری.
Like Dürer’s dragon, it is a spiky, frightening, bleak and at times difficult book to read. But also like Dürer’s mythical beast, it is finely drawn and deceptively engaging. At times, it is very funny in a self-deprecating rather black-humoured way.
Reviewed by Henrietta Foster for the BookBlast Diary, April 2016.
درباره جنگ جهانی دوم کتاب زیاد خوندم، این کتاب اما داستانی واقعا کسل کننده داشت به نظرم وسط های کتاب دلم میخواست بخوابم.فضای کتاب خیلی سیاه و سرد هست. یه فضای وهم آلود داره. داستان توی خواب و بیداری بیان میشه. ترجمه نشر چشمه اما خوب و روان بود.
"یک جایی و زمانی از خودم آمدهام بیرون، پرت شدهام بیرون، سالها پیش. از آن زمان به بعد کنار خودم راه میروم، انگار خودم را از خودم جدا کرده باشم. از آن زمان تا کنون انگار دارم همراه یک نفر دیگر زندگی میکنم. صبحها من دلم میخواهد از جا بلند شوم و او بلند میشود، آن وقت هر دو کنار هم دراز میکشیم، من کنار او، درون او، چون من وزن جسمش هستم که اجازهی بلند شدن به او نمیدهد. گاهی فکر میکنم که او وا داده نه من، اما شاید برعکسش باشد. به هر حال هر دو به فنا میرویم، با هم و بی هم." *** پرسه زدن بین فضای خاکستری، مهآلود و سورئال صفحههای اتاق لودویگ تجربهی خاصیه. سیر معمایی و پله پله روشن شدن قضیه که به خوبی پرداخته شده، من رو از اول تا آخر مشتاقانه به دنبال کشف حقیقت با خودش همراه کرد. شخصیتهای مختلف جذاب و دیالوگها و پاراگرافهایی که هر کدوم به شکل مستقل جذابن ( که البته به نظرم گاهی بیش از حد مستقل بودن و از خدمت به داستان خارج میشدن)، باعث میشه که حتی بخش های با ریتم کندتر داستان هم به نوعی متفاوت لذت بخش باشن و تا رسیدن به قسمت های بعد ادامه بدیم. در کل اتاق لودویگ رو اثری با اتمسفر خاص و لذتبخش میدونم و قطعا به کسایی که به همچین فضایی علاقهمندن توصیهش میکنم.
Ludwigs Zimmer is a hauntingly beautiful narrative that leaves the reader with a nervous stomach. A stream of consciousness and fragmented storytelling offer, up until the very end, only a partial glimpse into a troubling family history, revealing its secrets step by step. The romantic setting of an old house by the lake and the narrator's lyricism are counteracted by his nightmarish visions and dreams, creating an intricate piece bordering on magic realism. At the very end, a source of anxiety and family's tragic fate is finally revealed. It's suppressed guilt about the Nazi history, deeply embedded in the nation's subconsciousness and epitomized here by one family brought down to ruins.
I was torn between giving this book 3 or 4 stars, but the last third of the novel justifies a four-star rating.
I don't really know what to think about this novel. And sometimes that kind of post-reading effect is good. Not so much when this novel is concerned. It is very pretentious, and by that I mean it chooses to deal with cliche-like subjects (old house inherited, misterius old lady, death, memories, nazis) in an extremely abstract, confusing, artistic, surreal andsymbolic manner. Actually very recycled themes of the novel are wrapped in surreal and psychoanalytical wrapping, which makes this not really interesting but really hard to grasp. On the other hand, the bizzare atmosphere is very good. Too bad that reader can't for the most of the time even understand what is happening, why, and to whom.
A spare, haunting novella, “Ludwig’s Room” addresses the question of German culpability for The Holocaust in a strikingly original way. A ghost story, both literally and metaphorically, the book uses dreams and phantasmagoria so that reality itself is bent, and the past and present coexist. Like the work of Peter Händke and especially Samuel Beckett, the prose is pared down to a minimalist stream of words that only reveal their meaning over time and through repetition. The German nightmare, the author seems to be saying, is that those who looked but did not see, those who saw but did nothing, and those who saw and did what they could, are all responsible.