What do you think?


حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج
چاپ زمستان ۱۳۴۹
114 pages, Hardcover
First published April 1, 1971
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 21 of 21 reviews
April 15, 2021
گفت: من نمیفهمم تو بالاخره چه میخواهی بگویی.
گفتم: عزیز جان، من اگر میدانستم که میخواهم چه بگویم، با توی لکاتهی ماه و نازنین که نمیآمدم تا این مِهِ دوستداشتنی را باشم.
گفتم: عزیز جان، من اگر میدانستم که میخواهم چه بگویم، با توی لکاتهی ماه و نازنین که نمیآمدم تا این مِهِ دوستداشتنی را باشم.
January 11, 2019
هرچند به اندازهی دیگر کارهای فدایینیا دوستش نداشتم اما «ستارهی سوم، من خواهم بود. من؛ در اثنای یک پیچش که از رحم تو شروع میشود، و بعد آنجا ستاره...»
April 25, 2025
ادا ادا ادا ادا ادا ادا ادا ادا ادا ادا.
نعلبندیان در اداییترین حالتهاش پیش این پادشاه معنا و ساختاریافتگیه حقیقتا.
اصلا فنجان چای من نبود.
دفعهی دوم:
فهمیدهم که اینجور داستانها، از یه حدی شعرگونهتر و از یه حدی انتزاعیتر و بناشدهتر بر پایهی ابهام و ایهام و تخیل، درمورد من دستکم باید در حال درستی خونده بشن. یعنی پسندیدنشون بگیرنگیر داره خیلی، در ۹۰ درصد مواقع که تو حال استانداردمم و ذهنم بیوقفه دنبال چارچوب و سیر و خط داستانی درستحسابی و شبکههای معنایی میگرده فقط اذیتم میکنن و بیزار میشم ازشون، به همین دلیل هم هست که اصولا در زندگی نه سراغ شعر حجم و انواع شعر پستمدرن میرم، نه سراغ تئاترهای تجسمی و تعاملی و سایر گونههای اینسبکی که اسمهاشون رو هم بلد نیستم، نه سراغ contemporary danceها و نه مثلا سراغ نعلبندیان (کارهایی مثال وصالش) و کاظمتینا و همین فدایینیا و باقی دوستان.
ولی یه ده درصد مواقعی هست که توش این توانایی رو پیدا میکنم که مغزم رو موقتا خاموش کنم یا بذارم رو کمترین حالت مصرف باطری، و سعی کنم با حس پیش ببرم ادراک رو. اونوقتها خوراک خوندن اینجور متنهاست.
و القصه، امروز از اون وقتها بود. که ذهنم رو شل کردم و همهی قسمتهای نامفهوم و بیمفهوم و بیمعنا رو دووم آوردم و حس میکنم حال کلی داستان رو گرفتم. و چسبید بهم، همهی پرسههای بیهودهی راوی با تاکسی و پیاده تو شهری که حتی دیگه اون شهری هم نیست که با «فا» که بوده میشناخته و دوستش داشته و نه میدونه توش چیکار داره نه میدونه چرا همهش مسیرهای اشتباهی رو انتخاب میکنه و اصلا کجا میخواد بره.
ممکنه دفعه بعد بخونم و نظرم همون نظر دفعهی قبل باشه. :))
نعلبندیان در اداییترین حالتهاش پیش این پادشاه معنا و ساختاریافتگیه حقیقتا.
اصلا فنجان چای من نبود.
دفعهی دوم:
فهمیدهم که اینجور داستانها، از یه حدی شعرگونهتر و از یه حدی انتزاعیتر و بناشدهتر بر پایهی ابهام و ایهام و تخیل، درمورد من دستکم باید در حال درستی خونده بشن. یعنی پسندیدنشون بگیرنگیر داره خیلی، در ۹۰ درصد مواقع که تو حال استانداردمم و ذهنم بیوقفه دنبال چارچوب و سیر و خط داستانی درستحسابی و شبکههای معنایی میگرده فقط اذیتم میکنن و بیزار میشم ازشون، به همین دلیل هم هست که اصولا در زندگی نه سراغ شعر حجم و انواع شعر پستمدرن میرم، نه سراغ تئاترهای تجسمی و تعاملی و سایر گونههای اینسبکی که اسمهاشون رو هم بلد نیستم، نه سراغ contemporary danceها و نه مثلا سراغ نعلبندیان (کارهایی مثال وصالش) و کاظمتینا و همین فدایینیا و باقی دوستان.
ولی یه ده درصد مواقعی هست که توش این توانایی رو پیدا میکنم که مغزم رو موقتا خاموش کنم یا بذارم رو کمترین حالت مصرف باطری، و سعی کنم با حس پیش ببرم ادراک رو. اونوقتها خوراک خوندن اینجور متنهاست.
و القصه، امروز از اون وقتها بود. که ذهنم رو شل کردم و همهی قسمتهای نامفهوم و بیمفهوم و بیمعنا رو دووم آوردم و حس میکنم حال کلی داستان رو گرفتم. و چسبید بهم، همهی پرسههای بیهودهی راوی با تاکسی و پیاده تو شهری که حتی دیگه اون شهری هم نیست که با «فا» که بوده میشناخته و دوستش داشته و نه میدونه توش چیکار داره نه میدونه چرا همهش مسیرهای اشتباهی رو انتخاب میکنه و اصلا کجا میخواد بره.
ممکنه دفعه بعد بخونم و نظرم همون نظر دفعهی قبل باشه. :))
April 29, 2018
در دوره ای از تاریخ ادبیات که دهه ی پنجاه شمسی، نسلی از نویسندگان ظهور می کنند که بر انتخاب واژه ها و زبان ورزی تاکیدی ویژه و شخصی داشته، روایتی مدرن و ماليخوليايي را که گاها به ضد روایت پهلو می زند برگزیدند. کسانی همچون فرسي، نعلبندیان، کاظم رضا و البته فدایی نیا.
چه مخالف این نویسندگان باشیم و چه موافق، این بخشی منطقی از تاریخ ادبیات معاصر و مدرن فارسی ست که سعی در آفریدن فرم و فضاهایی جدید در عرصه داستان نویسی مدرن فارسی می باشد
چه مخالف این نویسندگان باشیم و چه موافق، این بخشی منطقی از تاریخ ادبیات معاصر و مدرن فارسی ست که سعی در آفریدن فرم و فضاهایی جدید در عرصه داستان نویسی مدرن فارسی می باشد
October 12, 2017
از زیباترین کتاب ها .....
September 30, 2020
علیمراد فدایی نیا، نویسنده ایرانیِ متولد مسجدسلیمان از جمله نویسندههای فرمگرای دهه پنجاه ایران بوده. چند رمان و مجموعه داستان ازش چاپ شده که حقیقتا نمیدونم معروفترینش کدومه. (اطلاعات خیلی کمی ازش پیدا کردم.)
کتاب حکایتِ هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج رو نتونستم تموم کنم، خیلی تلاش کردم، هی به خودم میگفتم صد صفحه بیشتر نیست، ولی نشد. کاملا فاقد جاذبه بود برام. کتاب سراسر هذیانگوییهای شاعرانه راویه که هیچ کمکی به پیشبرد پیرنگ داستان نمیکنه و حتی لذت سطحی از خوندن این کلمات هم در من به وجود نیومد.
این تنها کتابیه که از فدایینیا خوندم پس منطقی نیست بر اساس یک کتاب نظری درمورد نویسنده بدم ولی میتونم بگم اصلا این کتاب رو نپسندیدم و انگیزهام برای خوندن کارای دیگه فدایینیا بسیار کم شد.
کتاب حکایتِ هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج رو نتونستم تموم کنم، خیلی تلاش کردم، هی به خودم میگفتم صد صفحه بیشتر نیست، ولی نشد. کاملا فاقد جاذبه بود برام. کتاب سراسر هذیانگوییهای شاعرانه راویه که هیچ کمکی به پیشبرد پیرنگ داستان نمیکنه و حتی لذت سطحی از خوندن این کلمات هم در من به وجود نیومد.
این تنها کتابیه که از فدایینیا خوندم پس منطقی نیست بر اساس یک کتاب نظری درمورد نویسنده بدم ولی میتونم بگم اصلا این کتاب رو نپسندیدم و انگیزهام برای خوندن کارای دیگه فدایینیا بسیار کم شد.
April 13, 2025
شاعرانه
تلاش های اولیه یک نویسنده خوش ذوق
من را با خود برد و دست خالی رهایم نکرد
تلاش های اولیه یک نویسنده خوش ذوق
من را با خود برد و دست خالی رهایم نکرد
September 1, 2023
رگان خونی تو
پیشانی مهتابی من
پلک بردبار
من.
تو یعنی ادامه
من نه هنوز معنی نیافتهاست.
پیشانی مهتابی من
پلک بردبار
من.
تو یعنی ادامه
من نه هنوز معنی نیافتهاست.
August 2, 2022
«هیچچیز باعث نمیشود تو نیایی.»
بار سنگین محنت و مالیخولیا، کلمه به کلمهی این کتاب بر دوشم بود.
بار سنگین محنت و مالیخولیا، کلمه به کلمهی این کتاب بر دوشم بود.
May 24, 2020
مجموعه ای از تداعی هایی نسبتا بی ربط. جملات زیبایی که نمی دانم پشت سر هم بودنشان چه چیزی را می رساند. نمی دانم سبکش پست مدرن است یا نه، که اگر باشد خوب از پس آن بر آمده چون هیچ چیزی نفهمیدم :) سیلان ذهن و تداعی وار نوشتن با مشتی جمله پشت هم آوردن متفاوت است. گاهکی چیز قشنگی در این کتاب به چشم میخورد. نوع کاغذش حس قدیمی بودن می دهد. ولی من شخصا ارتباط معناداری پیدا نمی کردم. شاید یکی از مهارت هایی که در این کتاب برای من تقویت شد، تحمل نادانی و گیجی است! چون مدام صبر می کردم تا ببینم چیزی می فهمم یا نه، و نفهمیدم البته. و شاید هم هرگز نفهمم. مهم نیست. مهم صبر و تحمل من است!
November 14, 2024
زبان این کتاب برام جالب و متفاوت بود، مدل شاعرانه طور قلمش رو دوست داشتم، اینکه روایت پیوسته و یکدستی نداشت شاید اذیت کنه خواننده رو..با اینکه فرم ومحتوا به هم میان..
اما در کل توصیه نمیکنم، به نظرم علیمراد فدایی داره میگه اگه جامعه اذیتت میکنه اگه مال اونجا نیستی توی خیال خودت زندگی کن!
اما در کل توصیه نمیکنم، به نظرم علیمراد فدایی داره میگه اگه جامعه اذیتت میکنه اگه مال اونجا نیستی توی خیال خودت زندگی کن!
March 1, 2019
خیابان.
برگها همهجا را مدفون کردهست. آیا عمری به یک برگ افتاده اندیشیدن احساساتی بودن نیست؟ آیا وقتی معتقد میشوم این برگ باید بیفتد چرا دوباره تامل میکنم؟ تا از این باید هزار چهرهی مردهام را توجیه کنم. من که گاهگاه هنوز تصویرهای ساده را میگویم. کودکوار در این جادههای قدیمی راه میروم. و روی برگهای یادگار، استخوانهای مُردهی فصلها را میگویم. برداشتم برای تو نوشتم. نوشتم تو آخر آدمها ایستادهای. از تو گذشتن یعنی از آخرین آدمها گذشتن. نوشتم انسان همیشه احتیاج به چیزی، کسی دارد تا از پناهش، آشیانههای هوشیار بسازد. نوشتم برادرم برایم نوشتهست هیچ چیز باعث نمیشود تو نیائی. او یقینا میداند. و با همین جمله چقدر راه را باید طی کرده باشد. تا از من بگوید.
برگها همهجا را مدفون کردهست. آیا عمری به یک برگ افتاده اندیشیدن احساساتی بودن نیست؟ آیا وقتی معتقد میشوم این برگ باید بیفتد چرا دوباره تامل میکنم؟ تا از این باید هزار چهرهی مردهام را توجیه کنم. من که گاهگاه هنوز تصویرهای ساده را میگویم. کودکوار در این جادههای قدیمی راه میروم. و روی برگهای یادگار، استخوانهای مُردهی فصلها را میگویم. برداشتم برای تو نوشتم. نوشتم تو آخر آدمها ایستادهای. از تو گذشتن یعنی از آخرین آدمها گذشتن. نوشتم انسان همیشه احتیاج به چیزی، کسی دارد تا از پناهش، آشیانههای هوشیار بسازد. نوشتم برادرم برایم نوشتهست هیچ چیز باعث نمیشود تو نیائی. او یقینا میداند. و با همین جمله چقدر راه را باید طی کرده باشد. تا از من بگوید.
February 26, 2024
درگیر فرم
با قلمی به شدت نابالغ
که تلاش میکنه خودش رو به فرم مدنظر دیکته کنه ولی به علت خامی، در نهایت مغلوب میشه.اونقدر که فراموش میکنه داستان بگه.پس به تصویر سازی بدون پشتوانه متکی میشه و شکست میخوره ولی بعدها در کتاب های دیگه اش شگفت زده تون میکنه
با قلمی به شدت نابالغ
که تلاش میکنه خودش رو به فرم مدنظر دیکته کنه ولی به علت خامی، در نهایت مغلوب میشه.اونقدر که فراموش میکنه داستان بگه.پس به تصویر سازی بدون پشتوانه متکی میشه و شکست میخوره ولی بعدها در کتاب های دیگه اش شگفت زده تون میکنه
January 29, 2020
برای آخرین، لحظهی آخرین تنفسم را بمیران ای ماه!
September 30, 2024
آرام تر - آرام تر - سقوط سیاره ای در رگانم می ترکد تا تو را بنامم که به سرگردانیم کمک کنی روزی از دیار گریزان با اندوهی از اوج آمده . دست تکان میدهم و می روم. تنها یک لبخند در مشایعتم از دهکده ای دور فراوانی نگرانی همه ی زیستنم را شهادت خواهد داد. بیشک روزی خواهد آمد که من نباشم که این لهیدگی بینجامد. که من لجن نخواهم خواست که من دوست نخواهم شد. که من دوست نخواهم داشت و از این همه تان برگی حتا به سوغات نخواهم برد.
ـ از متن کتاب
منوچهر آتشی در مقالهای که در شماره ۳۱ مجله «تماشا» (۲۹ مهرماه ۱۳۵۰) به چاپ رسید دربارهٔ «حکایت هیجدهم اردیبهشت بیستوپنج» مینویسد:
فدایینیا، با آنکه تصویرگر طنز مکرر، و تکرارکننده و دلقکمآبی آدمهاست اما زیر فشار غمی کلاسیک است که دست و پا میزند. زبان او - منسجم و زنده - از اعماق تاریخ ادبیات جان میگیرد. گو اینکه هنوز اول کار است، با تلخگویی و نیشدار زخمزبانزدن، روحی چنان پیر را به نمایش میگذارد که گویی از ظلمات هم برگشته - و طبعاً دست خالی. - پیری که ادای جوانی درمیآورد. «ما کودکان زود به پیری رسیدهایم» با وجود گریزها و فرارها و عبور سرشار استهزاء از لحظههای جدی زندگی، باز هم گیر واقعیتها، یا لحظههای واقعی میافتد و بر چیزی درنگ میکند تا پوستهاش را بردارد و ذات مضحکش بنمایاند. داستان – همچنان که باید باشد - داستان نیست، ضدداستان است، تداوم ظاهری و پیوند ماجرایی ندارد، هر پارهاش خود قصهایست از درون، گاه هر چند خطش، و در مجموع تمام نوشته، در اتمسفر طنزگونه و شاعرانه و تا حدودی «ملانکولیک» وحدتی داستانی مییابد، منتها داستانی از درون، که تنها سایههایی گذران از خارج، از زندگی واقعی بر آن میافتد. این شکل تازهای از قصهٔ ایرانی است که اگر هم قبلاً شروع شده باشد، توسط دیگران مثلاً، باز فدایینیاست که در آن بهجد و بهحوصله کار کرده و نمونهای ارزنده پیش روی ما گشادهاست. از لحظهٔ عنوان کتاب (که باید تاریخ تولد نویسنده باشد) به نظر میآید که سفری ذهنی را دنبال میکند، تا کجا؟ ما تنها شاهد سرگشتگی و گمشدگی او در قلب هیاهوی بیهوده زندگی هستیم… شاید آخرین پارهٔ نوشته تصویر گنگی از فرجام باشد. شاید هم خود نقطهٔ آغازی است.
ـ از متن کتاب
منوچهر آتشی در مقالهای که در شماره ۳۱ مجله «تماشا» (۲۹ مهرماه ۱۳۵۰) به چاپ رسید دربارهٔ «حکایت هیجدهم اردیبهشت بیستوپنج» مینویسد:
فدایینیا، با آنکه تصویرگر طنز مکرر، و تکرارکننده و دلقکمآبی آدمهاست اما زیر فشار غمی کلاسیک است که دست و پا میزند. زبان او - منسجم و زنده - از اعماق تاریخ ادبیات جان میگیرد. گو اینکه هنوز اول کار است، با تلخگویی و نیشدار زخمزبانزدن، روحی چنان پیر را به نمایش میگذارد که گویی از ظلمات هم برگشته - و طبعاً دست خالی. - پیری که ادای جوانی درمیآورد. «ما کودکان زود به پیری رسیدهایم» با وجود گریزها و فرارها و عبور سرشار استهزاء از لحظههای جدی زندگی، باز هم گیر واقعیتها، یا لحظههای واقعی میافتد و بر چیزی درنگ میکند تا پوستهاش را بردارد و ذات مضحکش بنمایاند. داستان – همچنان که باید باشد - داستان نیست، ضدداستان است، تداوم ظاهری و پیوند ماجرایی ندارد، هر پارهاش خود قصهایست از درون، گاه هر چند خطش، و در مجموع تمام نوشته، در اتمسفر طنزگونه و شاعرانه و تا حدودی «ملانکولیک» وحدتی داستانی مییابد، منتها داستانی از درون، که تنها سایههایی گذران از خارج، از زندگی واقعی بر آن میافتد. این شکل تازهای از قصهٔ ایرانی است که اگر هم قبلاً شروع شده باشد، توسط دیگران مثلاً، باز فدایینیاست که در آن بهجد و بهحوصله کار کرده و نمونهای ارزنده پیش روی ما گشادهاست. از لحظهٔ عنوان کتاب (که باید تاریخ تولد نویسنده باشد) به نظر میآید که سفری ذهنی را دنبال میکند، تا کجا؟ ما تنها شاهد سرگشتگی و گمشدگی او در قلب هیاهوی بیهوده زندگی هستیم… شاید آخرین پارهٔ نوشته تصویر گنگی از فرجام باشد. شاید هم خود نقطهٔ آغازی است.
January 2, 2023
آرامتر _ آرامتر _ سقوط سیارهای در رگانم میترکد تا تو را بنامم که بر سرگردانیم کمک کنی. روزی از دیار گریزان با اندوهی از اوج آمده، دست تکان میدهم و میروم. تنها یک لبخند در مشایعتم از دهکدهای دور، فراوانیِ نگرانیِ همهی زیستنم را شهادت خواهد داد. بیشک روزی خواهد آمد که من نباشم. که این لیهدگی بینجامد. که من لجن نخواهم خواست. که من دوست نخواهم شد. که من دوست نخواهم داشت. و از این همهتان برگی حتی به سوغات نخواهم برد.
April 22, 2018
شطحيات مدرن.
July 10, 2020
"تو میروی-امان داده نداده. شیبی سراسر مخمل میآید. زخمیست گویی. بر میانهی من. تا بروم. تا سترون بمانم. تا تو را تفسیر کنم."
August 31, 2024
هجویهی فرمالیستیِ شاعری مهجور.
August 4, 2025
« گفتی خوابهایت را مثلِ همان دو نورِ غریب روز تاریک مدفون کن. بگذار حوصله شوند و بمیرند...»
April 12, 2026
در پوستی که تو میرفتی و من کلمه نمیدانستم. هیچچیز باعث نمیشود تو نیایی.
Displaying 1 - 21 of 21 reviews





















