ترجیح می دهم اسم کتاب این بود:
"به همین راحتی ها هم نمی توان فراموش کرد"
واژه هایی که در این کتاب با آنها مواجه میشویم:
تانک،خاطرات جنگ، وحشت سربازان(آنها قهرمانانی بودند که قربانی زمان و اوضاع و احوال حاکم برآن شده بودند)، تنهایی، قطار مهماتِ جنگی، پیاده، دژبان، هیتلر، کوله پشتی (تنها دارایی هر سرباز جنگی)، هراسِ تمام نشدنی،
خبر های غم انگیز، خطر خطر خطر، خطِ اولِ جبهه
شب هایِ مه آلود ِ غم انگیز، بمب افکن، یکی پس از دیگری برج هایِ دیده بانی، روزهای کمی آرام،چشم هایِ منتظر به در،ترس و اندوهِ بی وقفه، اختلاس،پیراهن خونی، برانکارد، حمله دیگر، آلمان و روسیه،زندانیان در بند و در نهایت آرزویِ بازگشتِ هرچه زودتر به خانه و آرزویِ زنده ماندن :(
جمله اخر کتاب:قتل عام، روانِ شان شاد!
نمیدانم آیا جنگ می ارزد؟ به هرحال هیچوقت هیچکدام از طرفین به خواسته های قبل جنگشان نمیرسند، چونکه هر لحظه اتفاقات لحظهای، شرایط را عوض میکنند. نمی شود کمی سقف خواسته هایشان را پایین بیاورند؟؟؟
بعد از جنگ دیگر کودک ۹ساله ما، کودک نیست بلکه او پیر شده، با اینکه ۱۳ سال سن دارد ولی حقایقی را به چشم دیده که هرگز نخواهد توانست فراموش کند، شاید برای مدت زیادی به کنجی تاریک از حافظه اش بفرستد ولی به محض کوچکترین تلنگر باز هم به همان سالها، لحظه های وحشتناک و صحنه های حیوانی پست(هدف از خلق این موجودِ دوپا چیست؟ غیر از رفتارهای انسانی؟) باز خواهد گشت و تک به تک صحنه ها همچون موریانه ای ذهنش را از درون متلاشی خواهند کرد.
هر کدام از ما در مسیر زندگیمان مجبوریم تصمیماتی بگیریم که شاید بعدها باز مجبور شویم فراموش کنیم :(
زندگی ما از همان ابتدا اجباری تلخ بود.
زندگی همان اولِ راه تلنگرش را به ما زد، وقتی که ما مجبور بودیم در بدو تولدمان گریه کنیم تا بفهمانیم سالم هستیم و مشتاق پا گذاشتن به این دنیایِ تماماً غم آلود.
هرکدام از ما که سر خم نکرد در برابر این گریهِ اجباری،دستِ زندگی در قالب فردی که مسئول به دنیا آوردن ما بود، ایفای نقش میکرد و مجبور میکرد آن فرد به پشتمان بزند تا ما شروع به گریه کردن کنیم!
وَ اینک آغاز ِیک زندگی سراسر اجبارِ فریب گونه
اما بعضی چیزها را فراموش میکنیم و برخی دیگر یادمان می ماند؛مثل همین جنگ
در سریال this is us در فصل سه، کوین، عمویش را پیدا میکند، عمویی که در جنگ ویتنام حضور داشته و بعد از چهل سال هنوز که هنوز است، صحنه های ناگوار جنگ را نتوانسته فراموش کند.
در این حین با کسیدی آشنا میشوند که او زنی گروهبان در جنگ بوده و او بعد از بازگشتن از جنگی هولناک، نظاره گر نابودشدن زندگی مشترکش است! این جاست که به جمله بالا بیشتر فکر میکنم.مگر میشود فراموش کرد؟ مگر می شود لحظاتی را که باعث عوض شدن سرنوشتمان می شوند فراموش کرد؟ سیر اتفاقاتی که دیگر قادر به پیش بینی نخواهیم بود.