Naser Khosrow Ghobadiani شاهکارهای ادبیات فارسی جلد 04 - از سفرنامه ناصرخسرو؛ نویسنده: ناصرخسرو قبادیانی؛ تهران، امیرکبیر، 1335؛ چاپ نهم 1351، 52 ص، چاپ دهم 1352؛ چاپ چهاردهم 1369؛ موضوع: سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی قرن پنجم هجری قرن 11 م
ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه. ق) از شاعران بزرگ فارسیزبان، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی در قبادیان از توابع بلخ متولد شد و در یمگان از توابع بدخشان درگذشت. وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه و حساب و طب و موسیقی و نجوم و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کردهاست. ناصر خسرو به همراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشتهاست. وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کردهاست
وی که به دنبال سرچشمه حقیقت میگشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد. اما از آنچا که به نتیجهای دست نیافت، دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد.
بنا بر نوشته اش در سفرنامه ناصرخسرو در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را میگوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصر خسرو پاسخ داد «حکما، چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد». مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصر خسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصر خسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال سرزمینهای گوناگون از قبیل آذربایجان، ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة العرب، قیروان، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت.
ناصر خسرو در سال ۴۴۴ بعد از دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و بهخصوص در زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عدهای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریده، و از خانه بیرونش کردند. ناصر خسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچکدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه میزیست و سرانجام پس از مدتی آوارگی به دعوت امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و بقیهٔ ۲۰ تا ۲۵ سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد
ظاهرا زمان سلطان محمود و پسرش سلطان مسعود غزنوی، دوران باشکوهی برای نثر فارسی بوده است. دو دبیر خُرد از دیوان حکومت دو اثر بزرگ در تاریخ نثر فارسی خلق کردهاند که انصافا در دقت و زیبایی و روانی دیگری ندارند. اولی استاد ابوالفضل بیهقی که مرا حکایتهاست با او و دومی که نمیدانستم هم عصر بوده این ناصرخسرو قبادیانی است که روایتی بس آشنا در زندگیاش دارد. آنجا که دبیری بوده در خیل دبیران دیوان حکومتی و یک روز به خود میآید و میگوید این چه زندگیست که من دارم، به دیوان میرود استعفا میدهد و راهی سفر حج میشود که به زعم من حجش بهانهای بوده برای گسستن از زندگی معمول خود و کوتاه کردن زبان آشنایان و رئیسان و مرئوسان. دل به دریا میزند و احتمالا قلمی و چند من کاغذ برمی گیرد و به سوی جهان میشتابد و مینویسد آنچه را که میبیند. برای من جالبی این کتاب گسستن آرام آرام ناصرخسرو از عادت دیرینه دبیری بوده است. آنگونه که در ابتدای کتاب لحن و توجه او به آن چیزی است که احتمالا در شغل خود به آن مالوف بوده است. توصیف مکانها و بیان اندازهها و شرح فاصلهها. و آرام آرام در طی سفر خود از این عادت ناخودآگاه میبرد و کم کم به خود میآید و توجهش را بیشتر و بیشتر به روایتها و داستانها و مردم معطوف میکند. چیزی که بیهقی در آن حجت را بر زبان فارسی تمام کرده است. حدس میزنم بیهقی و ناصرخسرو همدیگر را چند باری ملاقات کرده بودند ولی احتمالا رسته کاری آنها جدای از هم بوده. ناصرخسرو در بخش داراییها و ممالک بوده و بیهقی در بخش تاریخ نگاری و داستانسرایی و مکاتبات وقایع بین شاه و ملوک. در هر صورت به استناد روایت بیهقی احتمالا آن زمان دیوان اداری بسیار جاافتاده و بزرگ بوده و کسی که آن را هدایت میکرده ابونصر مشکانی رئیس و مراد بیهقی مردی بزرگ و معلمی مجرب چنین نظامی را برآورده است. من این کتاب را از سایت ایرانصدا که مربوط به رادیوی ایران است گوش کردم و توصیه میکنم اگر اهل کتاب صوتی هستید این کتاب را به صورت صوتی گوش بدهید.
عالی زیبا دانلود رایگان نهصد سال است که اسم ناصرخسرو بر زبانها میچرخد. معرفی ناصرخسرو کار آسانی نیست. از طرفی حالا نامش به یکی از عجیبترین خیابانهای تهران، یعنی خیابان ناصرخسرو، گره خورده. از طرف دیگر اهل ادب میگویند او یکی از بهترین شاعرها در تاریخ ادبیات فارسی بوده. اما شاید از همه معروفتر سفرنامه ناصرخسرو باشد.
رنج و عنای جهان اگرچه درازست با بد و با نیک بی گمان به سرآید چون مسافر زبهر ماست شب و روز هرچه یکی رفت بر اثر دگر آید ما سفر برگذشتی گذرانیم تا سفرناگذشتنی به درآید
و دیگر اینکه خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب قرض و دین فرج دهاد، بِحقِّ الحقّ و اَهلِهِ
در ربیع الآخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه که امیرخراسان ابوسلیمان جعفری بیک داودبن مکاییل بن سلجوق بود از مرو برفتم به شغل دیوانی، و به پنچ دیه مروالرود فرود آمدم، که در آن روز قران راس و مشتری بود گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند. به گوشه ای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد. چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی میخواند. مرا شعری در خاطر آمد که از وی در خواهم تا روایت کند، بر کاغذ نوشتم تا به وی دهم که این شعر بر برخوان. هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد. آن حال به فال نیک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد. پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید که قولوا الحق و لو علی انفسکم. شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند، اگر به هوش باشی بهتر. من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید. گفتم که من این را از کجا آرم. گفت جوینده یابنده باشد، و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.