What do you think?
Rate this book


194 pages, Paperback
شبیه ادوارد دستقیچی که خواستنش با توانستنش ناهمساز بود و مقابل چشم خویش میدید چگونه رسیدن هر روز دورتر است اما نمیشد که عشق را فراموش کند، پس به ساختن آن مجسمههای یخی پناه برد تا بی او با او باشد. شبیه ادوارد شاید پناه آوردهام به نوشتن تا کمی قرار بگیرم.
مانند نیاکان خود که شبها دورر آتش مقدس گرد هم جمع میشدند و به قصههای شَمن پیر گوش جان میسپردند تا بدانند کجای تاریخ قبیله ایستادهاند، تماشای تکتک آن فیلمها، آن شمایلهای محبوب زمانهام، یاریام داد بدانم در کجای کنعان خویشام. و مانند همان پیشینیان، که با شنیدن رنج قهرمان قصۀ قبیله درمییافتند به درد تنها نیستند و تسلا مییافتند، مشاهدۀ رنج ریک در کازابلانکا، تنهایی تراویس در پاریس-تگزاس یا ناامیدی علی در چیزهایی هست که نمیدانی، قانعم کرد در جایجای این جهان همدردانی دارم. شراکت در درد گویی از شدتش میکاهد. شاید این کلمات هم روزی شریک رنج دیگری شدند، مرهمی و تسلایی که هی فلانی تو تنها نیستی.
او [شخصیت یکی از فیلمها] در ذاتش تنها بود، تجسم آن تنهایی[ای] که شاید ما به هنگام تولد و مرگ تجربه میکنیم. وقتی که دیوانهوار تو را میخواهم، در آن قلۀ عشق، هنگامی که دورترینی، در این قعر رنج، هیچکس و هیچچیز با من نیست، تنهایم. تنها به دنیا میآییم، تنها عشق میورزیم، یکه رنج میبریم، یکه میمیریم. از وقتی خویش را شناختهام کوشیدهام از این تنهایی بگریزم، بیهوده، عبث، باطلالاباطیل. گاهی پناه بردهام به عشق، به دوست، به یار، یا به زیبایی.
شبیه سفر کردن است. عاشق شدن را میگویم. از جایی راهی میشوی و امید داری به رسیدن. گاهی اما نمیشود. گم میشویم. سمت آبی آتش حکایت این گمگشتگی است، تلاشی برای شح منازل و مناظر مسیر سوگ.