ای بابا. ایده به این خوبی، با این حس و حال معرکه، این همه شعر و لالایی قشنگ، چرا دیالوگها اینطوریان؟ حتی اون جملههای داخل پرانتز هم. کوزه و محوریت کوزه و پیام داستان رو خیلی خیلی دوست داشتم. میشد خیلی بلندتر نوشت، خیلی دقیقتر شد و اینقدر دیالوگها سرسری و ساده نباشن. شخصیتپردازی با کاوش بیشتری انجام بشه و دغدغهها رو کشید بیرون و رو پیکرهی شخصیت به تن کرد. نمیدونم نویسنده قصد نمادانگاری هم داشت یا نه. ولی میتونست داستان نمادی خوبی هم دربیاد. کلاً مثل یه داستان خامه، برای بچهها البته بد نیست. گرچه بچههای الآن که سختتر راضی میشن. پای داستان نوشته بود پاییز هفتاد و دو. برا بچههای دهه هفتاد خوبه. ینی منم باید همون موقعا میخوندم شاید.