مجموعه ۱۲ داستان: به باران؛ قایقرانها؛ بلوکهای بتنی؛ یک مثقال، یک انبار؛ سیبزمینیهای ایرانی؛ کابوس شناور؛ بیباد، بیپارو؛ صعود؛ هتل مشهد؛ غشای نازک؛ کلبهای رو به اقیانوس
اگر دقیق تر میخواستم نمره بدم شاید ۳.۷۵میدادم:)) درون مایه اکثر داستانهای این مجموعه نزدیک بهمه . پیری ،نزدیک شدن به آخر،تعدادی از داستانها هم فضایی بین وهم و واقعیت داشتند. راستش من ترجیح میدم تو یه مجموعه داستان درون مایه ها انقد نزدیک نباشن،یا اگر نزدیکن ربط داشته باشن مثلا حول یه موضوع خاص باشند با زاویه دیدهای مختلف. داستانهای بلوک های بتونی یک مثقال یک انبار بی باد بی پارو سیب زمینی ایرانی صعود رو بیشتر از همه دوست داشتم. به خصوص سیب زمینی ایرانی و صعود جز داستانهایی هستند که تو خاطرم میمونن:)
چند تا داستان خیلی خوب داشت. مثلا داستان صعود. به قدری خوب و بی نقص و بی اضافه گویی, بالا رفتن یک پیرزن از پله های یک آپارتمان را روایت کرده بود که آدم خط به خط کشیده می شد تا انتهای کار این پیرزن را ببیند. مثلا داستان سیب زمینی ایرانی که عقده های یک زن پیر از شوهرش و سبک زندگی اش را بی شیله پیله و جذاب روایت کرده بود. مثلا داستان کابوس شناور و دلهره های زنانه ی مادر بودن. مثلا داستان بلوک ها بتنی که تلخ بود و تکراری, ولی باز هم آدم را جذب می کرد. مثلا خود داستان بی باد بی پارو و آن حمام زنانه و تکان کوچکی که سلینجروار به خواننده وارد می شود. مجموعه داستانی که بیش از 3 تا داستان خوب داشته باشد به نظرم شایسته ی تقدیر است.
از این مجموعه داستان «به باران»، «بلوک های بتنی»، «کابوس شناور»، «صعود» و «سیب زمینی ایرانی» اش را دوست داشتم. داستان ها موجز و خوش خوانند و بسیار خوب ویرایش شده اند. فریبا وفی، مثل همیشه، به راحتی و روانی فکرها و احساسات درهم تنیده زنانه را روایت می کند. جزییات داستان را با وسواس انتخاب می کند و به زیبایی داستان را در اوجش تمام می کند. این کتاب را توصیه می کنم.
مجموعه داستان "بی باد، بی پارو" را به پیشنهاد آقای کشاورز خواندم. گرم بود و با دیگر نوشته های فریبا وفی فرق داشت. انگار عمیق تر و پخته تر بود. به نکته های بسیار ریز و ظریف در روابط انسانی و مسایل روحی پنهان بینی آدم ها اشاره کرده. گاهی زن های داستان خیلی شبیه به هم می شوند. زن های عموما خانه دار و وسواسی و تمیزکن و بشور و بساب با دغذدغه های تاریخی زنانه و سنتی و اضطراب های مکرر . سه داستان " بلوک بنتی" " سیب زمینی ایرانی" و " بی باد، بی پارو" از بهترین ها بودند و داستان های ضعیفی هم در کنار این داستان های خوب پرداخته شده حضور داشتند که به نظرم ایده ی خوبی داشتند اما باید کمی پخته تر و منسجم تر عمل می شد. فکر می کنم با عجله نوشته شده اند و ایده می توانست بسط بیشتری پیدا کند. . مثلا در داستان قایقران مرز میان خواب و توهم و واقعیت برداشته می شود و به نوعی از خواب به واقعیت در پنجره تبدیل می شود. . بلوک های بنتی که تعارض دو نسل و اعتقاداتشان را به خوبی نشان می دهد و مردسالاری غالب در خانواده و زن هایی که نگران خوردن هستند به شیوه ای ابدی و می میرند و دم برنمی آوردند و دخترهایی که از همین مادرها متولد می شوند و جسورند و دلشان می خواهند در برابر فرهنگ غالب ایستادگی کنند. . " مرحمت دسشت را برد لای موهایش و جای ضربه را آرام پاک کرد و به آشپزخانه رفت و سبزی هاییکه خریده بود را آرام آرام پاک کرد." این داستان از نظر زیست جهان به داستان پرنده ی تریاکی زهره شعبانی شباهت دارد. داستان بی نظیری که دوست داشتم و واقعا خواندنی بود. . " موهایش مثل پشم گوسپند ریخته بود جلوی صورتش. دست نمی برد موها را کنار بزند. با این کارهایش حرصم را در می آورد. دلم می خواست تکانش بدهم. هولش بدهم. . ریزه کاری های دقیق این داستان، فوق العاده است. دوباره می خوانمش. . یک مثقال، یک انبار، ماجرای دختری ست که سال هاست مادرش را بغل نکرده و حالا به مشورت خانوم روان شناسی که از آمریکا برگشته می خواهد برود او را بغل کند. وضعیت اکواردی که خیلی خوب به نمایش می آید. همان عجیب غریب. من این کلمه ی آکوارد را دوست دارم خیلی. . بی باد، بی پارو دختری که از امریکا برگشته و با همکلاسی هایش قرار حمام عمومی می گذارند. یکی از دقیق ترین و بهترین داستان های مجموعه با لوکیشنی که خاص است و عشقی که ممنوعه است انگار میان دو همکلاسی دختر در سال هایی دور که یکی شان به تازگی مرده است. . . سیب زمینی ایرانی ماجرای یک زن و شوهر که در سنین میانسالی تصمیم می گیرند به دیدن فرزندانشان در آمریکا بروند و تغییر شخصیت زن و تدریجی جوان شدن از حیطه ی خطوط همیشگی زندگی اش را در روند داستان می بینم اما مرد همان شخصیت همیشگی اش را دارد به مثابه ی عنصر انعکاس دهنده ی تغییرات زن که سرخوش و جوان می شود در هر روز سفر. . کابوس شناور " ذهن هایمان با نخی نامری به هم وصل بود و انگار در یک مدار کار می کرد." چقدر خوب از وابستگی دو خواهر و فضایی زنانه گفته. با دقت و ظرافت دیده واقعا. یک مسیله ی خیلی خیلی جزیی که اصلا به چشم نمی آید را بادقت واکاوی کرده و استخوان ترکانده در این داستان سهل و ممتنع. . درخشش نحس که به نوع کار کردن یک آلزایمری حواس پرتی می پردازد که چیزهای خیلی عجیب و بی ربط یادش می آید. . هتل مشهد. خیلی تازگی داستانی و روایی و قصه ی خاصی نداشت. زنی که به شوهرش مشکوک می شود که زن دارد. . داستان غشای نازک کمی بی سر و ته بود و برداشت شخصی من این است که اسم داستان به مثابه ی نمادی که پرده از لایه ی اول شخصیت عمو و زن عموی باکلاس و شیک فروریخته است. . صعود بالا رفتن یک مادر میانسال زا پله های خانه ی یک دختر این هنر تبدیل کردن چیزهای بسیار بسیار ساده به داستان. به نوعی عرق ریزی ذهن کرده با هر بار پله ها را بالا رفتن. . کلبه ای رو به اقیانوس دل نوشته بود بیشتر تا داستان
Merged review:
بی باد، بی پارو" را به پیشنهاد آقای کشاورز خواندم. گرم بود و با دیگر نوشته های فریبا وفی فرق داشت. انگار عمیق تر و پخته تر بود. به نکته های بسیار ریز و ظریف در روابط انسانی و مسایل روحی پنهان بینی آدم ها اشاره کرده. گاهی زن های داستان خیلی شبیه به هم می شوند. زن های عموما خانه دار و وسواسی و تمیزکن و بشور و بساب با دغذدغه های تاریخی زنانه و سنتی و اضطراب های مکرر . سه داستان " بلوک بنتی" " سیب زمینی ایرانی" و " بی باد، بی پارو" از بهترین ها بودند و داستان های ضعیفی هم در کنار این داستان های خوب پرداخته شده حضور داشتند که به نظرم ایده ی خوبی داشتند اما باید کمی پخته تر و منسجم تر عمل می شد. فکر می کنم با عجله نوشته شده اند و ایده می توانست بسط بیشتری پیدا کند. . مثلا در داستان قایقران مرز میان خواب و توهم و واقعیت برداشته می شود و به نوعی از خواب به واقعیت در پنجره تبدیل می شود. . بلوک های بنتی که تعارض دو نسل و اعتقاداتشان را به خوبی نشان می دهد و مردسالاری غالب در خانواده و زن هایی که نگران خوردن هستند به شیوه ای ابدی و می میرند و دم برنمی آوردند و دخترهایی که از همین مادرها متولد می شوند و جسورند و دلشان می خواهند در برابر فرهنگ غالب ایستادگی کنند. . " مرحمت دسشت را برد لای موهایش و جای ضربه را آرام پاک کرد و به آشپزخانه رفت و سبزی هاییکه خریده بود را آرام آرام پاک کرد." این داستان از نظر زیست جهان به داستان پرنده ی تریاکی زهره شعبانی شباهت دارد. داستان بی نظیری که دوست داشتم و واقعا خواندنی بود. . " موهایش مثل پشم گوسپند ریخته بود جلوی صورتش. دست نمی برد موها را کنار بزند. با این کارهایش حرصم را در می آورد. دلم می خواست تکانش بدهم. هولش بدهم. . ریزه کاری های دقیق این داستان، فوق العاده است. دوباره می خوانمش. . یک مثقال، یک انبار، ماجرای دختری ست که سال هاست مادرش را بغل نکرده و حالا به مشورت خانوم روان شناسی که از آمریکا برگشته می خواهد برود او را بغل کند. وضعیت اکواردی که خیلی خوب به نمایش می آید. همان عجیب غریب. من این کلمه ی آکوارد را دوست دارم خیلی. . بی باد، بی پارو دختری که از امریکا برگشته و با همکلاسی هایش قرار حمام عمومی می گذارند. یکی از دقیق ترین و بهترین داستان های مجموعه با لوکیشنی که خاص است و عشقی که ممنوعه است انگار میان دو همکلاسی دختر در سال هایی دور که یکی شان به تازگی مرده است. . . سیب زمینی ایرانی ماجرای یک زن و شوهر که در سنین میانسالی تصمیم می گیرند به دیدن فرزندانشان در آمریکا بروند و تغییر شخصیت زن و تدریجی جوان شدن از حیطه ی خطوط همیشگی زندگی اش را در روند داستان می بینم اما مرد همان شخصیت همیشگی اش را دارد به مثابه ی عنصر انعکاس دهنده ی تغییرات زن که سرخوش و جوان می شود در هر روز سفر. . کابوس شناور " ذهن هایمان با نخی نامری به هم وصل بود و انگار در یک مدار کار می کرد." چقدر خوب از وابستگی دو خواهر و فضایی زنانه گفته. با دقت و ظرافت دیده واقعا. یک مسیله ی خیلی خیلی جزیی که اصلا به چشم نمی آید را بادقت واکاوی کرده و استخوان ترکانده در این داستان سهل و ممتنع. . درخشش نحس که به نوع کار کردن یک آلزایمری حواس پرتی می پردازد که چیزهای خیلی عجیب و بی ربط یادش می آید. . هتل مشهد. خیلی تازگی داستانی و روایی و قصه ی خاصی نداشت. زنی که به شوهرش مشکوک می شود که زن دارد. . داستان غشای نازک کمی بی سر و ته بود و برداشت شخصی من این است که اسم داستان به مثابه ی نمادی که پرده از لایه ی اول شخصیت عمو و زن عموی باکلاس و شیک فروریخته است. . صعود بالا رفتن یک مادر میانسال زا پله های خانه ی یک دختر این هنر تبدیل کردن چیزهای بسیار بسیار ساده به داستان. به نوعی عرق ریزی ذهن کرده با هر بار پله ها را بالا رفتن. . کلبه ای رو به اقیانوس دل نوشته بود بیشتر تا داستان
خوندنش خالی از لطف نبود ولی نه محتوا آنچنان عمیق بود و نه فرم آنچنان تازه، که ترغیب بشی دوباره بخونیش. پ.ن: حتی منِ شیفتهی راویِ اول شخصِ زن هم خسته شدم از این مدل راوی توی این مجموعه.
جدیدن کتاب فریبا وفی که با امضای خودش رسید به دستم. با همون فضا و شخصیتپردازی دوستداشتنی.
به خودم جرأت میدم میگم خب منم آدمم، منم اشتباه میکنم، اون موقع موقعیت اینجوری بوده. یارو ساکته و منم تو این فاصله تلفنی با یکی حرف میزنم، اما نگو یارو نقشه داره برام. ظهر که دارم غذا میخورم دوباره میآد سراغم و منو میبره به موقعیت هفت سال پیش توی اون اتاق. همونجا که دارم به زبون بیزبونی به آقای فلانی میگم دوستش دارم. چقدر هم جدیام. حالا یارو داره دم گوشم داد میزنه داشتی گدایی میکردی خانوم. نهبابا،گدایی چیه آخه؟ یکم بیتجربگی بود خب. خیال میکردم همون حسی رو که من به اون دارم اونم به من داره. یارو میخنده و میگه آره جون خودت. پوزخند گوشهی لبش رو ندیدی؟ میگم نه والله. خندهی ته چشماش رو چی؟ میگم الان دارم میبینم،اون موقع نمیدیدم. به جون مادرم نمیدیدم. جون مادرم را انگار بلند میگم که بابای پیرم برمیگرده و میگه چی شده داری به جون مادرت قسم میخوری؟ دلم نمیخواد چون مادرم مرده دلش برام بسوزه، کتابِ توی بغلم رو بلند میکنم و با غیظ میکوبم روی میز.«تو کتاب نوشته این رو.»
سالها پیش داستان بلند پرنده من از فریبا وفی رو خوندم و خیلی دوست داشتم. اما بعد از اون هر کاری ازش چاپ شد باهاش ارتباط برقرار نکردم. مجموعه بیباد، بیپارو بیشتر از اونکه داستانهای خوبی داشته باشه داستانهای مهمی داره. داستان زنان نسلی که ترجیح میدادند رنجشون رو جلو غریبه فریاد نزنند. صبور بودند، سکوت میکردند . مجموعه در برخی داستانها نیمنگاهی داره به قضه زنانی که فعالیت سیاسی کردند، نویسنده دستش بسته بوده در واقع زیر تیغ سانسور بوده اما با همون تصویرها میسازه برامون که شهلای قصه بیباد، بیپارو چرا رفته، چرا ترجیح داده خاطرههاشو پاک کنه چرا با شعری که شاگرداش میخوندن گریه میکنه...
داستانهای کوتاه، با محوریت زنان، راوی اکثر داستانها یک زن است: زنی که به شوهرش شک کرده، زنی که دختر خواهرش دائم به پارتی میرود و مجبور است به نقنقهای خواهرش گوش دهد، زنی که پاهای مادرش از کار افتاده و مجبور است او را تا راه منزلش بکشاند، زن سالخوردهای که با شوهرش به آمریکا آمده و دلش میخواد «عشق و حال» کند، زنی که یادش افتاده مادرش را هیچ وقت نبوسیده و حالا به خانه مادرش میرود تا سعی کند او را بغل کند، دختری که به خانهی عمویش سر زده و همه چیز خوب به نظر میآید تا این که زنعمو شروع به دانکردن انار میکند، و...
داستانها بدون پایان خاصی تمام میشوند، انگار قرار بوده برشی از یک روزمرگی را نشان بدهد و بعد کات.
داستان های کوتاه با روایتی شیرین و روان، برای روزهایی مثل این روزها که تمرکز کافی نداریم.
یادگاری ها:
به باران صفحه ده یک شب از تنهایی ترسید. هیچجوری نمیتوانست پُرش کند. همین ترس باعث شد شالوکلاه کند، سوار مترو شود و برود به پارک معروف شهر. «گشتم پیرترین درخت رو پیدا کردم. یه عالم شاخه داشت. پاکت سیگارم رو لابه لای شاخههاش قایم کردم و سریع برگشتم خونه. فردا به عشق اون چند تا سیگار رفتم پارک. تو خونه هیچچی برای خوردن نداشتم. سر راه نون و ماست خریدم. روز بعدش باز رفتم. به جای سیگارهایی که کشیدم چند نخ دیگه گذاشتم. اونقدر این کارو کردم تا فهمیدم که دلم میخواد زنده بمونم.» زبان سوئدیاش آنقدر خوب شده بود که بتواند از جزئیات زندگیاش برای روانشناس بگوید. تا نوبتش بشود در اتاق انتظار چند مجله را ورق زده بود.
بلوک های بتنی روزیبهروز مریضاحوالتر و کجوکولهتر میشد. اوایل فقط میلنگید. چندبار خواستم ببرمش دکتر. نه فقط من، همه میخواستند کاری برایش بکنند. همیشه سر پا بود. کار میکرد و کمکحال همه بود. وقت نمیکرد موهای فرفریِ آشفتهاش را شانه کند یا حتی لباسش را عوض کند. با همان لباسی که صبح از خواب بیدار میشد شب به رختخواب میرفت. با آینه قهر بود. آقام طعنه میزد. «راحتش بذارید. همهی زنا که مثل هم نیستند. یکی از آرایش کردن خوشش میآد یکی از لنگیدن. یکی از خندیدن خوشش میآد یکی از زاریدن.» مرحمت زیرلب آقام را نفرین میکرد. صدایش را فقط خودش میشنید. هیچوقت داد نمیزد. زانویش را میمالید. «درد داره. اما با دردش میسازم.»
...
همیشه نگران شکم آدمها بود. با بقیهی مسائلشان کاری نداشت. به این دنیا آمده بود که نگذارد کسی سر گرسنه زمین بگذارد. اگر یکی از ما تب میکرد، میگفت لابد گرسنهاش است. هر مرض دیگری هم داشتیم، باز فکر میکرد از کم خوردن است. برادرم نمرهاش کم میشد، آش میپخت. «طفلی جون نداره که درس بخونه.» تنها چیزی هم که به آن علاقه داشت پختن غذا بود. سفره انداختن و سفره جمع کردنش از مراسم دیدنی خانهی ما بود. آنقدر طولش میداد که همه درمیآمدند. خودش زیاد نمیخورد. چهل و نه کیلو وزن داشت. در برابر آنقدر نحیف شده بود که کلاهش روی بدنش گنده بهنظر میرسید.
یک مثقال، یک انبار باید میرفتم مادر هفتاد و پنجسالهام را بغل میکردم و میبوسیدم. فکر بغل کردن را خانم صدری که تازه از آمریکا برگشته بود به سرم انداخت. «مادرت رو بغل میکنی؟» «نه.» دو لنگه ابرویش همزمان رفت بالا. انگار گفته بودم هیچوقت دست و رویم را نمیشویم. «امکان نداره.» ابروهایش پایین آمد و نگاهش دلسوزانه شد. نفهمیدم دلش برای من سوخته بود یا برای مادرم. «پس باید حالا بری بغلش کنی.» «حالا دیگه دیره.» به ساعتش نگاه کرد. «هنوز ساعت هشت نشده.» «منظورم اینه که چهل ساله بغلش نکردم، حالا این کارو بکنم وحشت میکنه.» ... «مادرت تو سن حساسیه. فردا پسفردا دیگه نیست. حسرت بغل کردنش تا آخر عمر به دلت میمونه. گفته باشم.» بعد جدی پرسید: «میدونی چهقدر مادرا تو این سن به آغوش احتیاج دارند؟» یک ساعت تمام حرف زد تا روشنم کرد. «اگه آدمهای پیر نوازش بشن کمتر از مرگ میترسند.» از تأثیرات روانی تماس جسمانی گفت. از مضرات بغل نکردن و احساس گناه بعد از مرگ پدر و مادر هم زیاد حرف زد. یک لحظه از آنهمه غفلتِ انباشتهشده هول شدم. نمیتوانستم سر جایم بند شوم. حتی نمیتوانستم تا صبح صبر کنم. میترسیدم اجل زودتر از من سراغ مادرم برود و بغلش کند و ببرد. با عجله لباس پوشیدم و راه افتادم. ... از حرفش جا خوردم. فکر میکردم آن لحظه مهربانترین چهرهی دنیا را دارم. به روی خودم نیاوردم که دلخور شدهام. «بهم میآد دعوا کرده باشم؟» جواب نداد. «چای تازهدمه. دو تا بریز بخوریم.» من و مادرم از آنهایی نبودیم که به هر بهانه بپرند بغل هم و دمبهدقیقه قربانصدقهی هم بروند. خانم صدری سر درنمیآورد. «پس از کجا میفهمید که چهقدر بههم محبت دارید؟ یه مثقال یا یه انبار.» «خُب، از رفتارمون.» «شما که مهمترین رفتارو از رابطهتون حذف کردید.» بعد هم از انواع محبت گفت: محبت لمسی، کلامی و چشمی. «بیان عشق به اندازهی خود عشق مهمه. آدما به بیان کردن و بیان شدن احتیاج دارند.» ... «خوب کردی اومدی. من که همیشه نیستم. یه چند روزی مهمونِ این دنیام.» من هم خطاب به همان پنجره گفتم: «یعنی کجا میری؟» هر دو خندهمان گرفت. فکر کردم الان وقتش است. نمیخواستم بدون چیزی که به خاطرش آمده بودم از آنجا بروم. خم شدم و هماندم فکر کردم باید زاویهی دیگری برای بغل کردن انتخاب میکردم. این شکلی انگار داشتم بهش حمله میکردم. درست بهموقع، قبل از آنکه آوار شوم روی سرش، بلند گفت: «استکان منم بردار.»
درخشش نحس - صفحه ۱۰۷ صبح که از خواب بیدار میشوم یاد زندگی روز قبلم میافتم. کدوم قسمتشم؟ درست پرتترین و دورافتادهترین تکهاش. یعنی اگه دیروز روی سه مکان فرض کنیم، یه جایی مثل یه خونه، از کل اون خونه، از اتاقها و در و پنجره و حیاط و حوضش، من یاد کاهی میافتم که باد آورده کنار باغچه انداختهش و بهار زحمت دیده میشده. یا مثلاً یه لکهی سفید روی برگ درخت انجیر توی باغچهاش یا یه دستهموی قیچیشده به جاروی آشپزخونه. چیزی که فکر میکردم اون پیش پا افتادهترین و ناچیزترین لحظه حالا مکه میتونم از اون دل بکنم و برم سراغ یه چیز دیگه؟ ذهنم زوم میکنه رو اون لکه یا مثلاً رو نوک جارو و وول نمیکنه.
صعود - صفحات ۱۲۱ تا ۱۲۳ حرف جزیرهای در استانبول هم پیش بیاید... حالا توی تاکسی نشستهایم و داریم میرویم خانهی من. من جلو نشستهام، مامان پشت. دارد از پنجره به خیابان نگاه میکند. «چهطور میخوای منو از پلههای خونهت ببری بالا؟» چه عجب که بالاخره یاد مشکل افتاد. کم مانده برسیم و هنوز نمیدانم چهطور باید برویم بالا. افشین حق داشت سرزنشم کند. «همهی کارات همینجوریه. غریزی عمل میکنی. نه طرح داری نه برنامه. مثل نهنگ. پات برسه به خشکی میمیری.» در جوابش میخندیدم. خوشم نمیآمد میگفت نهنگ. دستکم میتوانست بگوید ماهی. «خشکی کجاست؟»
...
«خشکی همهجای زندگیه. خشکی جاییه که عاجز میمونی و نمیدونی چه خاکی به سرت بریزی. خشکی جاییه که مجبوری فکر کنی ولی تو که عادت نداری. اصلاً فکر تو کلمهت نیست.» خیابان ما شلوغ و پُرجمعیت است. پرتقالفروشها نبش کوچهای آتش روشن کردهاند. انار هم میفروشند. مردم جلو نانواییها صف کشیدهاند. وانتی پُر از لیمو و نارنگی کنار خیابان پارک کرده. لحاففروشی سر کوچه مامان را سر ذوق میآورد. از قیافهاش پیداست یاد گذشته افتاده. شاید یاد صندوقخانهی خانهی پدریاش. پیرمردی پارچهای کنار پیادهرو پهن کرده، در مساحتی اندازهی یک ماشین پارکنشده دایم دارد رویش تشک میدوزد. سوزنش قد یک میخ بزرگ است و نخش کلفت و کمرنگ و دراز. فقط وقتی باران میبارد بساطش را جمع میکند و میرود توی یکی هم از آن پشتچرخ خم شده و... ... وقتی بپرسی همه از اسرارت خبر دارند. نمیتوانی بلند شوی اسرارت را با خودت ببری قایم کنی برگردی. زنگ میزنم به افشین. «گیر کردم تو خشکی.» افشین میخندد. میترسم صدای قهقههاش از توی گوشی شنیده شود. «شنیده؟» مامان صورتش را قهرآلود عقب میکشد و عصایش را محکم به زمین میکوبد. «یه دختر زاییدم، سه تا الاغ.» دو تا از الاغها در استرالیا هستند. روحشان هم خبر ندارد آن وقت شب...
صفحات ۱۲۴ تا ۱۲۵
لنگرش را میاندازد روی من. نمیتواند قدم از قدم بردارد. همین مدل قدم برداشتنهای مامان باعث شد پاهای خودم را ببینم. از اول هم میدیدمشان اما از یک جایی به بعد ارزش ویژهای پیدا کردند. تازه حسشان میکردم. بلند و کشیده بودند، مثل پاهای اسب. رفتهرفته متوجه خوشگلیشان شدم. حیف که فقط خودم متوجه بودم. کسی نبود از پاهایم تعریف کند. بعد پیادهرویهایم شروع شد. اگر میگفتند پانزده هزار قدم، من بیست هزارتا میرفتم. عضلات پاهایم هر روز قویتر میشد. فکر میکردم این تنها راهی است که مثل مامان نشوم. مثل خاله نشوم. سرنوشت من از آنها جدا بشود. بیفتم یک مسیر دیگر. یک جادهی دیگر. جادهای که برسد به دهی آباد، نه آن دهی که مامان به آن رسید. ده مامان یک اتاق است بالای یک خانهی دوطبقهی قدیمی. شب و روزش آنجا میگذرد، همهاش در حسرت. از خیابان برای خودش ناکجاآباد درست کرده. فکر میکند چه خبر است. ...
«خیابون درخت داره. جوب داره. مغازه داره. چراغ داره.» دست میکشد به پاهایش. «پام که خوب بشه میرم کوچه و خیابون.» امیدوار است پایش خوب بشود. امیدوار است دوباره زندگی کند. امیدوار است نمیرد. به نفسنفس افتاده. خسته شده. نمیتواند بیشتر از این طاقت بیاورد. باید تکیه بدهد به جایی. توی خانه هم تنهاش را میچسباند به میز تلویزیون. تا عصایش را بردارد یک سال طول میکشد. وقت نشستن هم انگار قرار است هواپیما فرود بیاید. کلی دنگوفنگ دارد و تنظیمات. خیلی وقتها نشسته کارهایش را میکند. چار دست و پا میرود سر یخچال. سینهخیز میرود آشپزخانه سفره را بردارد. دولادولا به گلدانهایش آب میدهد. تازگیها برایش پوشک خریدهام. یک کش هم خریدهام که دورش اضافه میکند تا لیز نخورد. پوشکش جزء اسرار است. فکر میکند هیچکس نمیداند ولی همه میدانند. فایده ندارد. بعد فحش میدهد به جدوآباد پاها که زقزق میکنند و دردشان امانش را میبرد و مسکن هم خوبش نمیکند. فحش میدهد به خودش که قادر نیست برود بیرون بگردد یا خرید کند. فحش میدهد به فلان زن فامیل که سنش از او بیشتر است ولی چه قبراق است، مثل فرفره میچرخد. حالا من هم هر شب با دقت زیاد به کف پاهایم روغن میمالم. پاشنههایم دارند کهنه میشوند. زمخت شدهاند. پوستشان دیگر لطیف نیست. پنجهی پای راستم استخوان اضافی آورده. دو سه تا میخچهی کف پایم مال گذشته است، مال بیپولی و فقیری. اما حالا آنقدر پول دارم که گرانترین کفشها را بخرم. پاهایم پولدارند. موهایم این اندازه پولدار نیستند. هنوز با شامپوی ارزان میشورمشان. دندانهایم را با خمیردندان ایرانی میشورم. انگشتر توی انگشتم طلا نیست ولی پاهایم حق دارند شاهانه زندگی کنند چون قرار است مرا تا لب گور برسانند و فقط آنجا خم بشوند؛ توی قبرم. هر وقت فرصت گیرم میآید از پاهایم عکس میگیرم. گالری موبایلم پُر شده از عکس پاهایم. ... حالا وقتش نیست که مثل همیشه بگویم زن هشتاد ساله هم حق دارد گاهی حالوهوا عوض کند. ممکن است مامان بشنود. الان هم به هِنوهِن افتاده. یک منقار از هنوهنش هم به خاطر تلفن من است. منظورش این است که خفهاش کردهام یا او برسم که مثل کل کردن تو گل فرورفتهای دارد تا میشود روی زمین. کمرم را صاف میکنم. من یکی که قصد ندارم پیر بشوم. دستکم قصد ندارم مثل مامان پیر بشوم. اشکالی ندارد اگر دستم چلاق بشود، باد کند، مجبور شوم از گردنم آویزان کنم. ولی هیچ پیشامدِ دردناکتر از این نیست که از پا بیفتم. بهتر است دندانهایم را از دست بدهم یا کچل بشوم، یا چشمم تار ببیند، یا مغزم پوک بشود، در عوض پاهایم شخصیت داشته باشند و مرا تا ایستگاه آخر برسانند.
کلبه یک رو به اقیانوس ۱۳۴ قهر از دنیا ته ندارد؛ یعنی چیزی از تویش در نمیآید. روزی که به این نتیجه رسیدم دیگر کمتر قهر میکردم. میدانستم که چند ساعت بعد یا چند روز بعد یا چند ماه بعدش باید آشتی کنم. با خودم گفتم روزی واقعاً قهر میکنم که مطمئن باشم آشتیای در کار نیست. تازه داشتم به فیلم علاقهمند میشدم. فکر میکردم شاید قهر هم ته داشته باشد. یعنی شاید چیزی توی قهر هست و من نمیدانم.
قرار گذاشته ام كه در اين يك هفته روزي يك كتاب بخوانم و خواندن اين كتاب را در يك نشست و يك روز به كسي توصيه نمي كنم
تمام داستان ها به قدري شبيه هم بود كه مرزهاي تفاوتشان در ذهنم محو شده اند و خيلي دقيق نمي توانم از هم تمييزشان دهم.
اما اما اما در نهايت همه ي داستان ها برايم جذاب بودند و از خواندنشان لذت بردم... داستان مورد علاقه ام همان بي باد، بي پارو بود... خيلي خوب توانست خودش را به نسبت بقيه متمايز كند...
چقدر این مجموعه داستان رو دوست داشتم و بیشتر از همه این ویژگی داستان ها برای من جذاب بود که شخصیت ها از زبان خودشون حرف میزدند نه نویسنده و فقط یک نکته این که داستان درخشش نحس شباهت هایی با داستان فکور از آلبرتا موراویا داشت
از مجموعه داستانهایی است که محتوا و شکل داستانهایش تقریبا در یک خط و مشابه هم در نظر گرفته شده است؛ نمیدانم این ویژگی خوب است یا نه، بستگی به سلیقهتان دارد. داستانها حول محور زنان و زنانگی میگردند و تجربهی خوبی برای آشنا شدن با داستاننویسی زنانه است. اما خیلی از داستانها ساختار مناسبی نداشتند و از نظر محتوا هم قانعکننده نبودند. داستانهای موردعلاقهام: یک مثقال، یک انبار بیباد، بیپارو سیبزمینی ایرانی کابوس شناور غشای نازک
از اون نظر این مجموعه و داستان هاش خوبه که حس های زنانه، روزمرگی ها و تمامی چیزهایی که حتما و حتما زن تجربه میکنه رو اینجا میتونین بخونین. گاهی وقتی تو یه داستان درباره بخش پنهانی توی مغزش مینویسه اون بخش پنهان رو شما هم تجربه کردین. نقطه قوت این مجموعه همین جاست.
به طور کلی داستان کوتاه دوست ندارم. رمانهای طولانی که خودت رو بخشی از داستان و شخصیتهاش حس میکنی بیشتر میپسندم اما خب قلم فریبا وفی رو دوست دارم. این کتاب و داستانهاش هم خوب بود.
تمام امتیاز من به این کتاب، بابت داستان 《صعود》 بود. پرکشش. پر از جزئیات. اشاره به اتفاقی که ساده اما پیچیده هرازگاهی جلوی چشممون هست اما ازش رد شدیم: افراد سالخوردهای که پاهاشان کشش بالا رفتن از پلههای طولانی را ندارد.
تصمیم داشتم دیگه از ایشون کتابی نخونم ولی وقتی شروع کردم یادم نبود چنین تصمیمی داشتم 😅 به اندازه ی کافی خوب بود، اینکه زنها سوژه های مورد پردازش هر داستان بودن، و از زاویه های روزمرگی هایی بهشون نگاه شده بود که فقط از یک نویسنده ی زن برمیاد جزئی از ویژگی های مثبت کتاب بود. پیشنهاد میکنم خوندنش رو.
پس از مدتها، یک کتاب خوب. چند داستان خوبتر. روایتهای ساده و جذاب، آمیخته با ترسهای تاریک درون ذهن نویسنده که با خواننده مشترک است. خواندنش لذتبخش بود.
بعد مدتها اولین کتاب فارسی خوندم . یه داستانش منو خیلی تحت تاثیر قرار داد خشم و خشونت و ترحمی که دختر خانواده نسبت به مادر داشت در داستان بلوک های بتنی
داستانها بسیار ملموس و نزدیک به حال و هوای واقعی زندگی هستند. داستان صعود و توصیف از تلاش مادر و احساس دختر نسبت به ماجرا رو بسیار دوست داشتم. فکر میکنم ۳.۵ نمرهی مناسبی باشه.
کتابی با محوریت مسائل و مشکلات زنان در نقش های مادر؛ همسر و دختر با تِمی غم انگیز و تلخ.... زن هایی که درگیر شک و تردید؛ افسردگی و روزمرگی؛ خود خوری و ناراحتی های روانی و معضلات زنانه ی خودشان هستند. شخصیت ها در داستان در قسمت گره های زندگی روایت می شوند . دوران هایی از زندگی که نه پارویی دارند که بتوانند وضعیت خودشان را خودشان عوض کنند و نه تقدیر و سر نوشت می تواند بادی باشد که قایق دوران رنج آنها را به حرکت وادارد. به لحاظ قصه دو سه تا داستانش خوبه ولی معمار داستان ها پنجره هایی از امید و اصلاح که راهگشای فردایی بهتر و برون رفت از عسرت ها باشد را کار نگذاشته است... توجه نویسنده در بعضی از داستان ها به اتفاقات به ظاهر ریز در دور بر زیست زنان جالب توجه بود.
مشتمل بر ١٢ داستان كوتاه با درونمايه رواني و عاطفي كه تلاش ميكند ترسها، عقده ها و ضعفهاي انسان در زمينه هاي مختلف نظير فقر، تنهايي، پيري، غربت، حسادت، سوظن، بدبيني، وسواس، خشم، توهم و ... ارائه دهد. فريبا وفي در داستانهاي كوتاهش هم همان فريبا وفي در رمانهاي اوست، به شدت متمركز بر روح و روان و آلام انسان، كاملا زنانه و تا حد زيادي سياه و تاريك و البته با بارقه هايي از خلاقيت در روايت، در هر حال هر چه هست اصلا خسته كننده نيست و آينه قابل قبولي است از رنج انسان در دنياي امروزي