قصهی دختری به نام روشنک که بختی خاکستری دارد، یا سپیدبختی در انتظار اوست یا سیاهبختی. بسته به خود اوست که کدام را انتخاب کند! «سپهرداد» را در سردابهای رازآلود ملاقات میکند. پسری با چهل سوزن در سینهاش. شاهزادهای اسیر جادو که روشنک آرامآرام عاشقش میشود. باید چهلروز تمام فقط با یکدانه بادام و یک انگشتدانه آب سر کند، دعا بخواند و سوزنها را یکییکی از سینهی معشوقش بیرون بکشد. اما درست سرِ بزنگاه، سر و کلهی دخترکی کولی و آوازهخوان پیدا میشود، جادوگری که آمده تا معشوق روشنک را از چنگش برباید …
این رمان بازنویسی قصهای کهن به نام «سنگ صبور» است که سینه به سینه نقل شده و به ما رسیده. راحیل ذبیحی با نثری پر لطافت و شیرین و با افزودن شخصیتها و حوادث تازه به قصهی اصلی، این داستان را به زبانی امروزی و تازه بازآفریده است.
این کتاب قراره برام کتاب خاصی باشه. جای این ریویو احتمالا توی دفتر خاطراته نه گودریدز ولی این روزا تایپ کردن در حالی که روی تخت دراز کشیدم خیلی راحتتر از عوض کردن رنگ خودکار و تلاش برای خوانا نوشتنه. یه بخشی از کتاب رو کوت کنم اول که در حق کتاب اجحاف نشه:))) "چشمهایت را ببند روشنک. شاید همهچیز یک کابوس باشد. شاید وقتی دوباره بازشان کردی تو باشی و نیمههای شب و دهانی خشک و تنی خیس از عرق، اما خیالی آسوده که خواب دیدهای، همهچیز را خواب دیدهای. حیف روشنک، حیف که این بار حتی وقتی چشمهایت را باز کنی، باز هم این کابوس توست که عین بیداریست" چرا نوشتمش؟ چون شرح حالی از این روزهای عجیب و تاریکه.
دلیل خاص بودن این کتاب برام کاملا شخصیه و احتمالا قراره طولانی بشه. اگر حوصلهتون رو سر میبره، لطفا وقتتون رو صرف خوندن نوشتهی مفیدتری بکنید🤍
دیروز، ۱۶ دی ۱۴۰۱ کرج بودیم. خونهی عمو اینا. حوصلهم سر رفته بود که به پیشنهاد بقیه تصمیم بر این شد برم شهر کتاب نزدیک خونهشون. عمو گفت طبقهی بالاش کافه کتابه، فضای جالب و آرومی داره، تو خوشت میاد. پس با بابا و عمو رفتیم شهر کتاب، منو رسوندن و خودشون رفتن. چند دقیقهی اولی که بین قفسههای کتاب میچرخیدم تصویر محوی از کتابا میدیدم. لمسشون میکردم و مثلا با دقت بررسیشون میکردم ولی در حقیقت حتی اسمشون رو هم نمیخوندم. تمرکزم روی کتابا نبود، تمرکزم روی کنترل کردن سرعت ضربان قلبم بود. سعی میکردم با تنظیم فواصل بین دم و بازدمم، قلبم رو هم قانع کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ هیولایی این دور و اطراف نیست و نیازی نیست اینطوری خودش رو به قفسه سینهم بکوبه. یه ذره که به خودم مسلط شدم، تونستم کتابها رو با دقت بیشتری نگاه کنم و آخر سر روشنک و سپهرداد صدام کردن. موقع حساب کردن کتاب، حسابدار بهم لبخند زد. منم بهش لبخند زدم و گفتم نیازی نیست کتاب رو توی کیسه بذاره، میخوام برم طبقهی بالا توی کافه بشینم. و این شد اولین تجربهی تنها کافه رفتن در آستانهی ۱۶ سالگی.
رفتم طبقهی بالا، انتظار شلوغ بودنش رو نداشتم و شاید همین باعث اتفاقات بعدش شد. و دوباره، مثل یه دختر بچهی سه ساله که پشت مامانش قایم میشه، پناه بردم به قفسههای کتاب. دوباره حسی که چند دقیقه قبلش تجربه کرده بودم اومد سراغم که از نو گفتنش تکرار مکرراته. داشتم فکر میکردم چجوری میتونم بدون اینکه "ضایع" باشه، نگاه کنم ببینم جایی برای نشستن تو کافه هست یا نه. الان که تو اتاق خودم نشستم و دارم این چیزا رو مینویسم، از خودم میپرسم مگه دنبال جای خالی گشتن توی کافه هم میتونه "ضایع" باشه که تو دیشب به خاطرش استرس گرفته بودی بچه! خلاصه بعد از هزار مکافات و سوسکی نگاه کردن به آدمایی که اونجا نشسته بودن یه جای خالی پیدا کردم. با فکر اینکه نکنه جای کسی باشه (انگار ایستگاه اتوبوسه مثلا) رفتم نشستم. شاید فکر کنید اینجا همهچی به خوبی و خوشی تموم شد، ولی نه! میز رو نگاه کردم، نه منو داشت نه بارکدی برای خوندن منو. یه دغدغهی احمقانهی جدید:من باید برم سمت صندوق سفارش بدم؟ یا خودشون میان سفارش میگیرن؟ برای اینکه یه ذره آروم شم کتاب رو باز کردم. جملهی اول: فکرش را میکردی که به این روز بیفتی؟ من: نه، به خدا نه😭😂 بعد از یه کم تلاش دیدم نه بابا اینجوری نمیشه. نمیدونم میتونید درک کنید یا نه، ولی من اون لحظه واقعا فکر میکردم همهی افراد حاضر توی کافه، دارن به الینای مو فرفری که هودیِ سرخابی پوشیده و داره از کلافگی پاشو محکم تکون میده نگاه میکنن. انگار همهی افراد حاضر توی کافه دارن به بیعرضه بودن و دست و پا چلفتی بودنِ من میخندن. بالغ بر ۱۰ بار احساس کردم پسری که پشت میز کناری نشسته زل زده بهم، عین ۱۰ بار برگشتم نگاهش کردم و عین ۱۰ بار سرش پایین بود و داشت با لپتاپش کار میکرد. هندزفری رو از جیبم بیرون آوردم، فولدر علیرضا قربانی رو پیدا کردم و "در آن چشمها" بغلم کرد. شنیدن صدای قربانی یه کم حالم رو بهتر کرد، ولی خب همچنان این سوال باقی مونده بود، الان من باید برم سمت صندوق یا خودشون میان سر میزم :)))) بالاخره پا شدم، سمت صندوق رفتم و با آرومترین و خجالتزدهترین صدایی که از خودم شنیده بودم کاپوچینو سفارش دادم.(بدمزهترین کاپوچینوی زندگیم بود حقیقتا) انگار شاخ غول رو شکسته بودم. اومدم نشستم سر جام، کتابم رو باز کردم. شروع به خوندن کردم و احساس بهتری داشتم. کاپوچینوم رو برام آوردن، باز هم تپش قلب. کتابم رو بستم، فنجون کاپوچینو رو نزدیک دهنم آوردم و در عین حال صفحه گوگل رو توی گوشیم باز کردم. کاپوچینوش تلخ بود، صورتم از تلخی و بدمزگیش جمع شد. سرچ کردم "اضطراب اجتماعی چیست"
راجع به تجربهی دیشب با بابا حرف زدم. گفت همش به خاطر اینه که خودم کارهام رو تنهایی انجام ندادم هیچوقت. همیشه خودش و مامان کنارم بودن. گفت اولاش سخته، چند بار دیگه که انجامش بدی حس بدت از بین میره و میتونی بیشتر خوش بگذرونی. با حرفاش موافقم، تنهایی بیرون رفتن از خونه همیشه برام سختترین کار دنیاست، چون خیلی کم انجامش دادم.
یه جا خونده بودم اگر تنهایی به رستوران و سینما و کافه رفتید، بدونید که هیچ چیز دیگهای نمیتونه باعث ناراحتی و شکست شما بشه. والا من که از دیشب تا الان احساس حماقت و شکنندگیِ مفرط میکنم ولی ایشالله که همینطوره:)))
بخدا که این کتاب ریتلینگ ایرانی دیو و دلبره! فقط حیف که با این همه پتانسیل، خیلی کوتاه بود. کاش ازش یه رمان نسبتا کوتاه ۲۰۰ صفحهای درمیآوردن، که مطمئن بودم چندین برابر جذابتر و خوندنیتر میشد. درهر صورت که خیلی شیرین و بغلکردنی بود...
یه برش از کتاب: آن کسی که قرار بود گرهش به دست من باز شود تو بودی.خودت بودی... دوست دارم مردی را نجات بدهم. دوست دارم یک بار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزاده سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد. این بار دختری بیاید با گنجشک کوچکش و شاهزادهای را از بند طلسمی آزاد کند...
خیلی ناز بود:') قطعا یکی از موردعلاقههام از این مجموعهس، کوتاه روان دلبر و با پلاتی که قشنگ کِشش و خلاقیت داشت، یکی دو تای قبلی که خیلی حال نکرده بودم رو جبران کرد🪔☀️✨️ 🔖فروردین ۱۴۰۴
اینکه افسانههای قدیمی رو بازنویسی کردند، هم خیلی قشنگ بود هم نقطه قوتش بود. پرش زیاد داشت، بیش از حد خلاصه بود و دربارهی شخصیتها چیز زیادی نگفته بود، مخصوصا سپهرداد.
خیلی کیوت و قشنگ بود✨ ولی ۴تا ستاره میدم چون یه قسمت هایی از داستان برام ناتموم بود و یه حس گُنگی بهم میداد و منتظر ادامه اش بودم... شایدم مشکل از منه! چون به خوندن داستان های کوتاه عادت ندارم و منتظرم نویسنده هی وارد جزئیات بیشتر بشه...
به نظرم همیشه بازنویسی یه داستان یا افسانهی قدیمی سخته. خیلی خوب نوشته شده و واقعاً عالی بود. خود کتاب هم از نظر جلد و همه چی قشنگ و عالیه و آدم رو جذب خودش میکنه.
دوست دارم مردي را نجات بدهم. دوست دارم يك بار هم قصه برعكس باشد.يك شاهزاده ي سوار بر اسب سفيد نيايد دختري را از چنگال ديو پليدي نجات دهد.اين بار دختري بيايد با گنجشنگ كوچكش شاهزاده اي را از بند طلسمي آزاد كند... بين سه تا كتابي مه از مجموعه خوندم اينو بيشتر از همشون دوست داشتم:) كوتاهن ولي تو ياد ادم ميمونن:) خيلي دوسش داشتم و خيلي كيوت بود:) البته ميتونستم بيشتر بنويسه و بهش بپردازه ولي خب:) وهي خوندنش تو روز تولد فاكينگ شيرين بود!
واقعااا کم بود این چه وضعشه انصافا🫠 بین ۳ و ۴ ستاره موندم ولی به عنوان یه داستان کوتاه اگر سعی کنم نگاهش کنم شاید بشه گفت خوب بود ولی خیلی پتانسیل داشت که حیف شد به نظرم…
تا اینجا برای من دوست داشتنی ترین داست��ن عشق های فراموش شده بود با خوندنش قند توی دلم آب شد
هنوزم میگم که این داستان حداقل یه فصل دیگه لازم داشت کلا که کاش بیشتر بود، ولی در کل میشه داستان کاملی حسابش کرد که ففقط رومنس نبود و من اینو بیشتر به خاطر داشتن شرور داستان و توییستش میگم حتی اشکم رو هم درآورد و احساسساتیم کرد و تقریبا به 5 رسید اگه فقط... !اگه فقط فقط فقط یه فصل دیگه داشت هیییییی
فولکلورعامیانه فانتزی ایرانی یه عاشقانه کوچولو، یه رمان مینیاتوری گوگولی
من نمیدونستم تا وقتی کیمیا جان توی ریویوش گفت که این به نوعی ورژن ایرانی دیو و دلبره. و همین منو مشتاق تر کرد (چون میدونین که دیو و دلبر یکی از تاپ دیزنی های موردعلاقه منه) و به صرافت انداخت که به دست گرفتم و چند ساعته خوندمش! و آره، دیوی نبود در این داستان البته، ولی طلسمی مشابه...
این تیکه ش بین ریویوها معروفه، منم چون هنوز به عنوان کوت کتاب اضافه نشده، توی ریویو م میذارم: دوست دارم یک بار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد.این بار دختری بیاید با گنجشک کوچکش و شاهزاده ای را از بند طلسمی آزاد کند
با اینکه کوتاه بود، عناصر یه کتابو داشت، کاراکترا و انگیزه و هدفشون، شرور داستان و تلاشش برای بر هم زدن زندگی کاراکترا، پلات و تویست، رابطه بین کاراکترای اصلی خیلی زیبا نوشته شده بود (غیر از آخرش که خیلی سریع هم اومد و پایان بندی کاملی نداشت)
توییست داستان جالب بود، انتظارشو نداشتم.
درست بعد از اتمام- 1 نصفه شب: نمیدونم ولی ممکنه اسپویلر داشته باشه
!یعنی چی که تموم شد!؟ تازه داشتم حال میکردم! داشتم دلمو صابون میزدم منتظر رویارویی آخر که دیدم عه! صفحه آخره که خیلی یهو تموم شد و واسه همین ۵ نمیدم !حداقل یه فصل دیگه میخواست
چیز زیادیه؟؟؟ هییییی...
من یه کم آروم شم و یه ریویوی درست بنویسم، الان همه افکارم ملغمهای درهم از احساسات مختلفه! جیییییغ
دوست دارم مردی را نجات بدهم.دوست دارم یک بار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد.این بار دختری بیاید با گنجشک کوچکش و شاهزاده ای را از بند طلسمی آزاد کند...
از اثرات کار کردن روی اون تئاتر لعنتیِ مدرسه، اینه که دیگه نمیتونم یه عاشقانهی کلاسیک ایرانی رو عین آدمیزاد تو ذهنم تصور کنم. همهی اتفاقا و آدما و همهچی رو روی صحنه میبینم. اول هر فصل صحنه روشن میشه و من بهجای خوندن یه کتاب، یه نمایش رو نگاه میکنم. شاید اینجوری بهتره البته. بازیگرا کارشون بهتره. قابلباورترن. منم جمعتره حواسم. لبهی صندلی میشینم، با هر دیالوگِ قشنگ گوشهی ناخنمو میجوم و میرم صفحهی بعد. «روشنک و سپهرداد» رو هم اینجوری خوندم. با همهی جادوجمبلهاش، روی صحنه تصورش کردم و دوستش داشتم. و خب، شاید اینم نفرین منه. واقعی دیدنِ همهی چیزای غیرواقعی. پ.ن: بطرز عجیبی و حتی با وجود کوتاه بودن کتاب، روشنک رو درک میکردم. نفرین رو باطل کردن و به خوشحالی نرسیدن رو درک میکردم. به شیوهی خودم.
داستان روشنک و سپهرداد بیشک یکی از دوست داشتنی ترین داستان های کوتاهی هست که خوندم و یه بخش کوچولو از ذهنم رو به خودش اختصاص داده و قرار نیست به این زودی ها فراموشش کنم^^ اینم مثل دو تا کتاب دیگه ای که از مجموعه عشق های فراموش شده خوندم در عین کوتاه بودن بشدت جذاب بود🥲✨ چقدر هم سپهرداد هم روشنک دوست داشتنی بودن. چقدر عشقشون کیوت بود... در نهایت، عاشق این بخشش شدم که میگه «دوست دارم مردی را نجات بدهم. دوست دارم یکبار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزادهی سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد. این بار دختری بیاید با گنجشک کوچکش شاهزاده ای را از بند طلسمی آزاد کند...» 🍃🤍✨
نه قصه، نه طلسم و جادوگر، نه روایت عشق... هیچکدوم برام جذاب نبود. «سنگ صبور» تنها چیزی بود که از دل روایت باهام موند. یه جسم سرد و سخت که بگیرم تو دستم و بگم: تو صبوری و من نه... پس تکلیفمون روشنه!
وایییییی عزیزممممم این کتاب چقدر شیرین و شکلاتی و قند نباتی بود یعنی طور عجیبی بود وضعیت هیجان انگیز نبود ولی بود عاشقانه نبود ولی بود (بله خودم متوجه شدم چی گفتم) فقط یه چیزی
«....فهمیدی»
!همینننن این کجای دل منو میگیره اخه فقط با یه کلمه فهموند اینا به هم رسیدن این واقعا ناراحتم کرد من بیشتر میخواستم بخاطر همین هم 4 میدم امیدوارم تو جلدای دیگه بیشتر نصیبم شه یا خدااا (منه دست به دعا)
(بماند یادگار برای خودم که شب امتحان فیزیک چهارزانو نشستم تو تخت این کتابو شروع وتموم کردم)
دوست دارم مردی را نجات بدهم. دوست دارم یکبار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزادهی سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد. اینبار دختری بیاید با گنجشک کوچکش و شاهزاده ای را از بند طلسمی آزاد کند... :)♥︎ اتمام ۱۵/خرداد/۰۰
بعضی وقتا بعضی چیزا با اینکه خیلی حجم کمی دارن ولی زیادی ب دلم میشینن...اینم از همونا بود زیبا ،شیرین، ب دور از کلیشه ها، بامزه و دوست داشتنی! با ی بازنویسی و لحن نگارشی خوب ک ب دلم نشست. زیبایی از این کتاب میچکید حرفی ندارم بزنم فقط اون ماه منیر جزغلی خیلی برام کیوت بود لعنتیییی.... 🙂💚
مشخصا نویسنده میتونست بیشتر بنویسه ولی شایدم کوتاهیش خوب بود... همه چی خیلی شسته و رفته و قیشنگ بود. چرا این داستانا رو دیگه نمیگن؟ چرا فراموش شدن؟ قند و عسله! اصلا میخوام بغلش کنم هی نازش کنم:(
《حتی عجیب و غریبترین چیزها هم اتفاق میافتند، نه یک بار، نه دو بار، بلکه چندین و چند بار. آنقدر که ترست میریزد، نگرانیات فروکش میکند، اما تکرار مداومش تو را وادار میکند که چاره بجویی، عجیبترین چارهها برای عجیبترین اتفاقها.》
از اون داستانهایی بود که داخلش جادو جمبل داشت. کوتاه، قشنگ و دلنشین. به قول کتاب، اینبار قصه برعکس بود و به جای اینکه شاهزادهای سوار بر اسب سفید دختری رو از چنگال دیو نجات بده، دختری از دیار دور نقش قهرمان رو داره و شاهزادهای رو از بند طلسم آزاد میکنه. 🤺
هیچ وقت از خوندن دوباره ی این کتاب خسته نمیشم . هر بار برام قشنگه .. لمس کردنی سپهرداد و روشنک عزیزم 🥺 این کتاب داستانشو به طرز عجیبی روی قلب و روح و مغز من حک کرده!
اگر دلتون واسه داستانهایی که مادربزرگتون تعریف میکردن تنگ شده، این کتاب رو بخونید. عشق و عاشقی و جادوگر بدجنس🥹😂 این کتاب در واقع جمعآوری شده از داستانهای قدیم ایرانیه بنظرم کاش یکم بهش پر و بال داده بودن ، اصلا برای «یک» جلد بودن خوب نیست کاش یک مجموعهای بود از داستانها در یک جلد نه اینکه هر کدوم کتاب جدا و ۵۰ صفحه داستان.
حتى عجیب و غریبترین چیزها هم اتفاق میافتند نه یک بار نه دوبار بلکه چندین و چند بار آن قدر که ترس هات میریزد نگرانی هات فروکش میکند اما تکرار مداومش تو را وادار میکند که چاره بجویی، عجیب ترین چاره ها برای عجیب ترین اتفاقها.
از دوران کودکی همیشه طرفدار این سبک داستانها و افسانههای عجیب بودم. چطور شد که این افسانههای قشنگ شرقی فراموش شدن…؟ این داستان لطیف، عاشقانه و جادویی، با وجود کوتاه بودنش واقعا زیبا بود. روند داستان یکم سریع بود اما وقتی با خودم فکر میکنم؛ حس میکنم این موضوع از ویژگیهای منفی این کتاب نیست. نوع روایتش و سریع بودنش، مثل زمانی بود که مادربزرگا داستان تعریف میکردن و فقط ماجرای اصلی رو روایت میکردن و با جزئیات کاری نداشتن. این بازنویسی واقعا به سبک داستان میومد. خیلی خوشحالم که داستانای قدیمی ایران مورد توجه قرار گرفتن و بازنویسی میشن. و بازم مثل همیشه، با هدر رفتن کاغذ مشکل دارم. تعداد صفحات کتاب میتونست خیلی کمتر باشه و حاشیهی متن کوچیکتر بشه.
من عاشقِ این داستان های کهن این سبکیَ م و الان با پیدا کردن این مجموعه نشر هوپا واقعن خوشحالمممم. این داستان من رو یاد قصه ملک جمشید می انداخت ،البته منظورم ایده داستانِ وگرنه طرح داستان کاملاً متفاوته. حتی یه جاهایی یاد نقاشی The apparition مورو می انداخت. راجع به خلاصه داستان نمیگم که کلی توی بقیه ریویو ها نوشته شده.