امتیاز واقعی: 1.5 این کتاب جناب مرکبیان را به اعتبار آغوشی برای یک سفر طولانی و علاقهای که به آن کتاب دارم خواندم. انتظارم به هیچ عنوان برآورده نشد. فقط از دو یا سه شعر خوشم آمد. از باقی اشعار نهایتا بشود برشهایی برای مخزنی دلبر جان پیدا کرد؛ بدین قرار: هر اشارتی از اندامت، آفرینش دوباره زندگیست معدور نشو. خانه آخر سرخرگم، سینهی توست آسودگی، احتیاج دستان توست/ به هنگام استجابت بوییدن پیراهنت
اما چند برش از معدود اشعاری که در این مجموعه چشمم را گرفت: فاصله از نقطهی شروعِ دو بیداری آغاز میشود جزای روزهای تاریک، تصمیمات دشوار است نخستین حقیقت، تصویر آخرین واقعیت را از ما میگیرد من از چشمهای تو، چیزهای زیادی دزدیدهام/ و چه چیزها که به باد دادهام. رسول از هم پاشیدهای که از یاد برده بیعتش
شمارهات را گرفتم و به دهانم قفل زدم گفتی: الو؟ صدات ضبط میشد گفتی: حرف بزن سه گوش بودیم من لال، تلفن لال و دستگاه که صدایت را میبلعید گفتی: الو؟ حرف بزن، مریضی؟
چهقدر از صدات را دستگاه برای خود میبرد؟ و گرمای نفسهای آنسوی خط... قفل دهانم یخ کرده گفتی: مُردی؟ و سکتهی ممتد بوقهای کوتاهِ پشتِ خط ... دارم به تو گوش میکنم حرف میزنم -سلام عزیزم +الو؟ -منم! +حرف بزن میترسم و اما قفل دهانم را قورت میدهم +الو؟ حرف بزن، مریضی؟ -خرابم... نگران... چه کنم؟ +مُردی؟ -من دارم... تو نباشی میمیرم.
... در گوشم صدای افتادن کلمههای دو سوی خط در گوشم سکتهی صدات در حافظهی دستگاه، سکتهی ممتدِ بیصدای من.
در چشمانم جایی باز می کنم بعدِ تو وُ تنهایی تنها خودم می توانم همراهِ خوبی باشم نخستین اشتیاقِ نارسِ وفاداری در مرکزیتِ مردمکهایم می درخشد گِره ی کوری لابه لای علف هاست می خزم می جَوَم بلکه شوقِ سُرایشِ زندگی لولای درها را خجالت دهد اگر پاهاش جانی همیشگی داشت فراموشم می شد خستگی اگر تاوانِ کوچک پریدن هم سقوط نبود. جا خوش کرده روحم بر صندلیِ مترو گرمِ رفتن است مقصدم وَ چه می داند زیرِ پیراهنم چه غوغایی ست. دلم زنی یائسه که خیال می کند هنوز پسرش را آبستن است.
توی مقدمه نوشته که میخواسته گذشته رو مرور کنه تا تلخیهاش کمی دورتر بایسته.. پس به ناچار از آنچه که بر سرش رفته شعر گفته و شده این کتاب. فضای غمآلودهای داره، اما نه فیک و مصنوعی. هرچیز که هست، از دل براومده پس دردش بر عمق جان میشینه.. از احساسات داغون آبکی، از قهوه و سیگار و مشروبهای الکی، کافه های انتلکتی، آغوش ها و رژلب ها و جسم های توخالی خبری نیست. واسه همین هیجان زده شدم که بعد از مدتها یه کتاب شعر خوندم که به دلم نشسته!شعرهایی که ازشون خوشم اومد خیلی زیاده ولی شعر مورد علاقهی من اینه. چون خشم و درد و نفرتش خیلی اصیله...
لاشیتر از ذهن خودش است کثافتتر پستتر خائنتر! دست بر سرم انداختهام وُ بیل میزنم جمجمه، خاکِ خوبی برای حیات گلها نیست تصویری که بر ریشه بنشیند با آب پاک نمیشود شکلِ راه رفتنِ روزهای رفته حالتِ صورتِ آن که دوستش داری آفتِ به جان افتادهای که به خواب سرایت کرده!
لاشیتر از تو، تویی نفس به تو برمیگردد عشق به تو برمیگردد امید سوی تو میروید وَ تو داس به دست گرفتهای! تو به همواریِ قلبم خیانت کردهای
به زیباترینِ زندگیام نگاه میکنم خط میاندازی بر صورتش بیآن که سایهای بجنبد گردنم را هدف حلقهای میکنی نمیمیرم، جان میگیری نمیکُشی، نیمهجانم میکنی همین لحظه که دم میزنم از سنگینی رهایم میکنی
بعدِ من کدامیک از این سطرها حالم را تعریف میکنند؟ در فصلِ روزهای خوب، بدی این شبها را چه کسی ترسیم میکند؟
مسیر که طولانی حرف که پنهان وَ چند اقاقی غمگین بر گوشهی تاریکِ این فصلِ بومی
_اگر رفتن آزادی نیست پس چرا تا این چنین هستیم بال هامان رها نمی شوند که بر کتف ها بنشینند؟... . _من به چشمِ خود و زبانِ زمان دیده ام رفتن نامِ دیگرِ ازادی ست.