کلمات تنم را کبود کردهاند مجموعه شعرهای عاشقانه، اجتماعی و اعتراضی شاعر معاصر، نسرینا رضایی است. او در این دفتر در پی توصیف روابط سرد انسان امروزی حتی با عشق خود است.
ابتکار شاعر در این است که موضوعات عاشقانه و انسانی را با اصطلاحات خشن جنگی همچون اسلحه، اسارت، کوره ادمسوزی، فرمانده، گلوله و ... تفیق کرده و حس تازهای از را به خواننده منتقل می کند. سرعت انتقال معنا و مفهوم در تشبیه و استعاره و اجرای تکنیکهای مدرن در این مجموعه، حس غافلگیری دلپذیری به خواننده میدهد:
کورهٔ آدمسوزیای که در گره ابروهایت برپا کردهای برای سیاهپوش کردن قدمهایی که تا رسیدن به تو تمام این خطوط را دویده است کافی است آدمبرفیای هستم که زیر داغی نگاهت از تمام پیکرهاش تنها مردمکهای ملتمسانهای باقی مانده چشمهایی که لابهلای سنگهای روی زمین لگدمال میشود
نسرینا رضایی در 28 تیر ماه 1370 در تهران متولد شده. او فارغالتحصیل رشته مدیریت بازرگانی در مقطع لیسانس از دانشگاه علامه طباطبایی و فارغ التحصیل همان رشته در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه علوم و تحقیقات تهران است. نسرینا رضایی از سال 90 به صورت جدی به نوشتن شعر روی آورد و در سال 92 داستان نویسی را آغاز کرد.از او تا به حال یک مجموعه شعر، و یک مجموعه داستان منتشرشده است.
"زمان هم از زیستن خسته است راهی برای مردن میجوید." --------- "ما، مردگانی هستیم که رشد میکنند عاشق میشوند و مردگانی دیگر را میزایند و حواسشان نیست که دارند درون قبری دستهجمعی به سر میبرند." ----------
"در جهانی که گرد آفریدهشدهاست هیچ کنجی وجودنخواهد داشت تا با احساساتت خلوت کنی." ------- "خودم را از تنم درآوردم اما هنوز جای صدایت درون گوشهایم درد میکند. [...]لاکردار، حداقل زمان را با خودت میبردی."
چهقدر سکوت درد دارد وقتی سمعکها حرفهای درون خانه ات را هم می شنوند! تعجبی ندارد! در جهانی که گرد آفریده شده است هیچ کنجی وجود نخواهد داشت تا با احساست خلوت کنی
تا کی باید چشمها را جیریمه کرد؟! تا درست حرف زدن را بیاموزند وقتی که میشود با دو کلمه ی ساده گفت: دوستت دارد!
کلمات تنم را کبود کرده اند. . " اما هنوز جای صدایت درون گوشم درد می کند. جهان دست به توطئه زده است و هیچ خیابانی مسیر رفتنت را لو نمی دهد. مغزم هفت طبقه تا رهایی از تو فاصله دارد." . " حریف ماهی های چشم هایم نمی شوم آن قدر لیزند که ممکن است از کاسه ی چشم هایم به درون قلب عابری بلغزند." . " باید برگردی تا حلزونی که در درونم ساکن شده انگیزه ی کافی برای حرکت کردن به بیروت داشته باشد." .
اشعارش لایه لایه بودن و برای فهم دقیق تر، به فکر فرو میری. زنانگی توی شعرها موج میزنه، و آخرین شعر خیلی غمگین تموم میشه« دختری که شعرهایش را می بلعد، به مردن ادامه می دهد، و پسر نیست...» با پیش زمینه ای که از همین زنانگی توی کل اشعار قبلی به مخاطب انتقال داده. حال روحی و ذهنی شاعر، حال کسیه که بخاطر فشارهای روحی زیاد دچار افسردگی و تنهایی شده، و این حال خیلی آشناست و مطمئنم خیلی ها باهاش همذات پنداری میکنن. فکر نمیکردم انقدر از خوندن این کتاب راضی باشم در نهایت!