رسول یونان سیر و ریتم منطقیای را در شعر میپیماید. او اهل شو دادن نیست و همانطور که زندگی میکند مینویسد و شعار نمیدهد و از اینکه در کنار مردم هست خوشحال است. رسول یونان نویسنده کتاب دیر کردی ما شام را خوردیم در مصاحبهای درباره فرشتهٔ الهام بخشش این چنین مینویسد: «دنیا به خاطر نظر هیچکس متوقف نمیشود. دنیا جلو میرود و ما هم همراه آن میرویم. البته آدمهای بسیاری هستند که در ایستگاههای متروک جا ماندهاند. من خوابهایم را مینویسم اما نه خوابهایی که دیدهام بلکه خوابهایی که قرار است آنها را ببینم. فرشته الهام بخش هیچگاه به خانه ما نیامدهاست. اگر میآمد حتما چیزهایی واجبتر از شعر برایمان میآورد.»
برشی از کتاب «دیر کردی ما شام را خوردیم»: «تصمیم گرفتهبود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفت وگو نمیداد. در دنیای خودش زندگی میکرد. با این همه، آدمهای فضول دست بردار نبودند. گاه و بیگاه متلک بارش میکردند که زبانش را گربهها خورده اند. ما میدانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق میشود و با صدای بلند جواب همه را میدهد، اما کی؟ این را نمیدانستم. آدمهایی که سکوت میکنند یک روز فریاد میکشند، از جلد خود بیرون میآیند و کس دیگری میشوند، کسی وحشتناک و غمگین، و آنوقت دیگر کنترلشان از دست خارج میشود. نباید سربه سرشان گذاشت.»
رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
تصميم گرفته بود با كسى كارى نداشته باشد تا كسى هم مزاحم او نشود. تن به گفتگو نمى داد. در دنياى خودش زندگى مى كرد. با اين همه، آدم هاى فضول دست بردار نبودند. گاه و بى گاه متلك بارش مى كردند كه زبانش را گربه ها خورده اند. ما مى دانستيم يك روز سرانجام طاقتش طاق مى شود و با صداى بلند جواب همه را مى دهد. اما كى؟ اين را نمى دانستيم. آدم هايى كه سكوت مى كنند يك روز فرياد مى كشند، از جلد خود بيرون مى آيند و كس ديگرى مى شوند، كسى وحشتناك و غمگين، و آن وقت ديگر كنترل شان از دست خارج مى شود. نبايد سربه سرشان گذاشت.
میگن که هر کس را برای کاری ساخته اند همین قضیه س. حالا نمیخوام بگم همه شاعرا داستان نویس های بدی ن ولی "رسول یونان"ـی که شعراش اینقد عالی بود انتظار نداشتم داستاناش اینقد آبکی و بد باشن. شاید کلا دو یا سه تا داستان قشنگ داشت؛ مثل نیمه ی تاریک چیزهای شکسته و ما فراموش شدیم. ولی خب کلا، توصیه نمیشه.
فقط ۱۰۴ صفحهی فوقالعاده تاثیر گذار نبود، ۲۸تا داستان بود. ۲۸تاااا. توی هر داستان یه نکته ریز وجود داشت که قلبمو میفشرد و اشک به چشمام یا لبخند به لبم مینشوند. البته که من توقع ندارم همه، این نکات ریز رو که باید زندگی کرده باشی تا درکشون کنی رو بفهمن، واسه همینم ریوو های این کتاب هرچند (متاسفانه) بسیار ناچیز ، خیلی هم نامهربانن! مطمئنم کسایی که از این کتاب و این همه داستانکهای جذاب و پر از انرژی خوششون نیومده همونایین که از داستانهای کوتاه موراکامیِ مسخره خوششون میاد!!
البته، هیچ کس نمیخواد نظرشو به کسی تحمیل کنه.
پ.ن. من تا حالا اسم این شاعر رو نشنیده بودم اگرم شعری ازشون جایی خونده بودم نمیدونستم ماله این آدمه و خیلی خوشحالم که این کتابو خوندم☺️
«تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفتوگو نمیداد. در دنیای خودش زندگی میکرد. با این همه، آدمهای فضول دست بردار نبودند. گاه و بی گاه متلک بارش میکردند که زبانش را گربهها خورده اند. ما میدانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق میشود و با صدای بلند جواب همه را میدهد، اما کی؟ این را نمیدانستم. آدمهایی که سکوت میکنند یک روز فریاد میکشند، از جلد خود بیرون میآیند و کس دیگری میشوند. کسی وحشتناک و غمگین، و آنوقت دیگر کنترلشان از دست خارج میشود. نباید سربه سرشان گذاشت.»
رسول یونان تو وبلاگش نوشته که' اگر دلم بگیرد شعر مینویسم اگرنه هم داستان'. کاش این بنده خدا فقط دلش بگیرد تا شعر بگه. بهرحال این مجموعه داستان هم خوبیای خودش رو داشت و باید بگم از ''مردی روبروی دریا'، 'دیرکردی ماشام را خوردیم' ، 'مافراموش شدیم'، و 'پرنده ای در پیراهن' بیشتر از همه لذت بردم.
همیشه آرام و ساکت روی سکوی مقابل خانه اش می نشست. سیگار می کشید و در افکار دور و دراز خود غرق می شد. تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفتگو نمی داد. دردنیای خودش زندگی می کرد. با این همه آدم های فضول دست بردار نبودند. گاه و بیگاه متلک بارش می کردند که زبانش را گربه ها خورده اند. ما می دانستیم یک روز طاقتش طاق خواهد شد و با صدای بلند جواب همه را می دهد اما کی؟ این را نمی دانستیم. آدم هایی که سکوت می کنند یک روز فریاد می کشند از جلد خود در می آیند و کس دیگری می شوند کسی وحشتناک و خشمگین ، و آن وقت دیگرکنترلشان از دست خارج است. نباید سر به سرشان گذاشت.
یک روز از خواب که بلند شدیم دیدیم همین اتفاق افتاده است. محله را روی سر خودش گذاشته بود. یک ریز فحش می داد و از دست و چاقوی خون آلودش مشخص بود به کسی حمله کرده است. انگار کسی اذیتش کرده بود. همه می ترسیدند هیچکس نمی توانست جلو برود و آرامش کند. داد می کشید:
شما آدما چرا این جوری هستین! چرا همیشه مزاحم کسی می شین که تصمیم گرفته کاری به کار شما نداشته باشه!
دهانش کف انداخته بود:
اون بی شرفایی که هی متلک بارم می کردن چرا رفتن سوراخ موش! چرا جیکشون در نمی آد نکنه زبون اونارو هم گربه خورده!
پلیس ها که آمدند به خودش آمد. زود چاقو را پرت کرد توی سطل آشغال کنار خیابان. اما فرصت نکرد دست هایش را بشوید. به فرار هم فکر نکرد.
اینجا و آنجا شعرهایی از رسول یونان خوانده و پسندیده بودم. این بود که وقتی کتابی از او با اسمی جذاب به چشمم خورد، نتوانستم در برابرش مقاومت کنم. اما نتیجهی کار کاملا ناامید کننده بود. اصلا دوست ندارم کتابها را اینطور قضاوت کنم اما واقعا از بین تمام بیست و هشت داستان بسیار کوتاه این کتاب به زحمت حاضرم بیشتر از دو سه تای آنها را واقعا داستان بنامم. نثری پیش پاافتاده و ایدههای عمدتا آنقدر دمدستی که خیلی از آنها حتی تمرین نویسندگی خوبی هم نیستند. از بین تمام بیست و هشت روایت فقط "پرندهای در پیراهن" و "آن دو خروس" را کمی پسندیدم. "ما فراموش شدیم"، "دفاع از انگورها" و "وقتی کتی میآید" روایتهایی بودند که ایدهای هرچند نپخته پشت آنها بود، اما سایر روایتها واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. مثلا واقعا تصورش هم برایم سخت است که کسی متنی با این مضمون را داستان بداند: "زن روی تخت بیمار افتاده بود. دکترها جوابش کرده بودند. مرد نمیدانست چه کند؟ از پنجره کبوترها را روی گنبد مسجد دید. فهمید باید چه کند. بیآنکه چیزی بگوید از در خارج شد. تصمیم گرفت تا زن شفا نگرفته از مسجد خارج نشود. با خدا سخن میگفت و نمیدانست در همان زمان نور و شفا و معجزه در خانهاش جریان دارد." و باور کنید روایت "آفتاب سفید" نه از نظر مضمون و خط داستانی و نه حتی از نظر قوت کلام، تفاوت معناداری با متن دمدستی بالا نداشت. در کل کتاب را نپسندیدم و طبیعتا به کسی هم توصیه نمیکنم.