در دنیای ادبیات، داستان کوتاه از ارزش خاصی برخوردار است، مخصوصا در حال حاضر که افراد اغلب به علت کمبود وقت از خواندن رمانهای بلند سرباز میزنند . بر خلاف نظر برخی ، داستان کوتاه ارزشی کمتر از رمان ندارد، کما اینکه شهرت برخی از نویسندگان داستان کوتاه همپایهی بزرگترین رماننویسان است و حتی تعدادی از فیلمهای بزرگ را نیز از روی داستانهای کوتاه ساختهاند، ضمنا ماندگاری ذهنی خیلی از داستانهای کوتاه با بزرگترین رمانها برابری میکند. کمتر کسی است که داستان آخرین برگ او.هنری را شنیده و آن را فراموش کرده باشد؛ داستان همان کودک بیمار که با ناامیدی به ریزش برگهای پاییزی درخت نگاه میکند و بر این باور است که با جدا شدن آخرین برگ درخت خزان زندگی او نیز به سر میرسد، اما با ایثار نقاش پیر که زیر شلاق باران و کولاک جانش را فدای ترسیم برگی بر روی دیوار روبهرو میکند، با غلبهی امید بر یأس بیماری را شکست میدهد. در آلبوم آثار اکثر رماننویسان بزرگ مجموعه داستانهای کوتاه نیز مشاهده میشود، نویسندگانی همچون تولستوی، داستایوسکی، همینگوی، ساراماگو، یوساو... همچنین در برخی از داستانهای کوتاه، طرح اولیهی بزرگترین رمانها را نیز میتوان مشاهده کرد، هر چند که شهرت بسیاری از نویسندگان فقط و فقط به خاطر داستانهای کوتاهشان است و در گنجینهی آثارشان کمتر به رمان بر میخوریم، نامآورانی همچون چخوف ، او.هنری، آلنپو و ....که با داشتن سبک خاص خود، دیگران نیز بعدها از آنها پیروی کردند. نویسنده در داستان کوتاه با حذف شاخ و برگها و تأکید بر روی بدنهی اصلی ، داستان را پیش میبرد ؛ شاید حذف آن شاخوبرگها از جذابیت موضوع بکاهد، اما در عوض در کمترین سطرهای ممکن هدف بیان میشود و همین تغییر سبک ، ذائقهی تعداد بیشتری از خوانندگان را برآورده میکند . کسانی که فقط با نام رمانهای بلند مشهور نظیر جنگ و صلح، جنایت و مکافات ، خوشههای خشم، بل آمی و... آشنا هستند یا چنین رمانهایی مدتهاست که در قفسهی کتابهایشان خاک میخورد میتوانند با صرف کمترین وقت و خواندن داستانهای کوتاه از نویسندگان این رمانها ، دستکم با سبک داستانی آنها آشنا و از لذت خواندن آثار این نویسندگان بزرگ برخوردار شوند. در این مجموعه ، سعی بر آن بوده که داستانهای کوتاه نویسندگان بزرگ به گونهای ارایه شود تا طعم داستان کوتاه به خواننده چشانده شود و هم لذت خواندن آثا رنویسندگان بزرگ در خاطرهاش به جای بماند.
خب، قبلاً بارها و بارها گفتم که از بین سایر قالبهای ادبی شیفتۀ داستان کوتاهم. برای همین خیلی نمیتوانم دربرابر خریدن مجموعه داستانها مقاومت کنم و معمولاً بدون توجه به اینکه مترجمشان کیست، از کدام نویسندهها و چه داستانهایی از آنها را انتخاب کرده و آیا خط فکری منسجمی برای این انتخاب داشته یا نه، مجموعه را میخرم. معتقدم هر داستان کوتاه، ولو داستان خوبی نباشد، مثل تحفهای است که ذاتاً نمیتواند فایدهای از خودش برای آدم به جا نگذارد. چیزی که در این مجموعه نیز، با اینکه خیلی هم مورد پسندم نشد، وجود داشت. اما خب، بهعنوان یک شیفتۀ داستان، یک مترجم و در پایینترین سطح یک خریدار، انتظار بسیار بالاتری از این مجموعه داشتم.
به هر مجموعه داستانی که میرسم، پیشفرضم این است که مترجمش مثل خودم یک شیفتۀ داستان کوتاه است که با جان و دل این داستانها را انتخاب و ترجمه کرده. حتماً از هر داستان قسمتی دلش را برده، جایی یکی از این داستانها در زندگیاش تأثیر گذاشته و یا بیدلیل به سبک یا قلم نویسندهای در یکی از این داستانها علاقهمند شده. معمولاً هم چنین است و واقعاً به نظرم نمیرسد کسی بتواند سفارشی مجموعهداستان ترجمه کند (اتفاقی که در رمان احتمالش خیلی بیشتر است.) اما خب، با همۀ اینها ناراحت میشوم وقتی میبینم ترجمه روح ندارد، لحن داستانها با هم فرقی ندارد و انگار قلم نویسندهها بعد از رد شدن از فیلتر مترجم همگی یکسان شدهاند. بدتر از آن وقتی میبینم در ترجمۀ عنوانها و نام نویسندهها دقت نشده و وقتی میخواهم اصل یکی از داستانها را پیدا کنم تا ببینم واقعاً من از آن چیزی نفهمیدهام یا ترجمۀ بد باعث این کجفهمیام از داستان شده، متوجه میشوم که نام نویسنده درست ضبط نشده و مثلاً در اصل Lawrence بوده اما در کتاب Lorenz آمده، خب تصدیق میفرمایید که کمی از کوره در خواهم رفت و مترجم محترم را (کمافیالسابق چون کتاب رسماً ویراستاری ندارد همهچیز را به گردن مترجم بیچاره میاندازم) به باد انتقاد بگیرم.
خلاصه به نظرم داستانهای خوبی برای این مجموعه انتخاب نشده بود. البته با اشکالی که به ترجمه وارد کردم، بعید نمیدانم که ترجمه کاری کرده باشد که داستانها در نظرم چنین سطحی و بد جلوه کنند. چیزی که حداقل در داستان «گربۀ سیاه» ادگار آلن پو که تا به حال تقریباً صد بار آن را خواندهام مشهود بود. داستان طوری ترجمه شده بود که انگار مقالۀ اقتصادی از یک روزنامۀ محلی است!
اما این کتاب عجایبی هم برایم داشت. اول اینکه دو تا از بهترین داستانهایش «مادر جسور» و «اعتراف» بدون اسم نویسنده آمده بود و خب تاکنون هنوز نتوانستهام اصلشان را پیدا کنم. دوم اینکه اولین داستان کتاب داستانی از ویلیام فاکنر با عنوان «اندوه» بود و خب از آنجا که من آدم فاکنربازی هستم بعد از خواندن آن هرجور با خودم حساب کردم دیدم این اصلاً برایم آشنا نیست. نه قلمش به فاکنر میخورد، نه محتوایش و نه شخصیتهایش چندان فاکنری بودند. بااینحال هرچه سعی کردم اصل این یکی را هم پیدا کنم نتوانستم. حتی بعد از جستوجو در فرهنگ شخصیتهای داستانی فاکنر (که تمام شخصیتهای داستانی او را در یک کتاب گرد هم آورده) باز هم تلاشم ناکام ماند و این داستان پیدا نشد. از دوستان خواهشمندم اگر کسی عنوان اصلی این داستان را میداند به من بگوید. به فاکنر که میرسم، یک فاکنرپژوه مشتاق میشوم و حالا واقعاً مثل تشنهای هستم که فقط سراب میبیند. آخر اسم شخصیتهایش هم عجیب بود: «میرتل لویس»، «چید تامیل»، «جیم لیون»، «جاک رودلت» ... خدایا توبه! اینها دیگر چهجور اسمهایی است که حتی گوگل هم نمیشناسد و هرجور تایپ میکنم فکر میکند اشتباه تایپی دارم!
داستانهای برتر (برتر که چه عرض کنم، محض خالی نبودن عریضه):
اندوه (ویلیام فاکنر): فقط چون اسم فاکنر رویش است! یک روز انتظار (همینگوی) گربۀ سیاه (ادگار آلن پو) نبش قبر (جک ریچی) اختراع جدید (آلفونس آله) مادر جسور اعتراف