شکار و تاریکی با منطقی استوار و فرازونشیبهای زیرکانه پیش میرود. این رمان روایتی است عجیب و حیرتانگیز از کشف قتلی که یک نویسندهی داستانهای پلیسی مرتکب میشود و ادوگاوا رانپو، که خود هم راوی است و هم نویسندهی داستانهای پلیسی، در مقام کارآگاه به جستوجوی قاتل میپردازد. او درحالیکه مسحور زیبایی همسر مقتول شده است، خود درگیر ماجرایی پیچیده میشود... ژاپن تایمز مینویسد: «خواندن این رمان مثل دیدن سریال است. وقتی یک فصل تمام میشود، تشنهی خواندن فصل بعدی هستید و هر بار تصور میکنید با خواندن صفحهای دیگر راضی خواهید شد.»
Hirai Tarō (平井 太郎), better known by the pseudonym Rampo Edogawa ( 江戸川 乱歩), sometimes romanized as "Ranpo Edogawa", was a Japanese author and critic who played a major role in the development of Japanese mystery fiction.
ادوگاوا رانپو در کنار امضایش مینوشت: "دنیای مرئی وهم است. واقعیت در رؤیاهای شبانه است". ما هم خوش داریم از خود آلنپو نقلقول کنیم که نوشته است: "نتوانستم چیزی را دوست داشته باشم جز آنجا که مرگ، نفَس خود را با نفَس زیبایی میآمیزد". مقدمه. ص 6 کتاب بدبختی چطور میتواند سالها در گوشهای کمین کند و مترصد فرصت بماند؟ ص 17 کتاب میدانی وقتی ترکم کردی چقدر رنج کشیدم؟ نه، تو آنقدر بیاحساس هستی که نتوانی این چیزها را درک کنی. میدانی چند شب از فرط ناامیدی دیوانه شدم و اطراف منزل تو پرسه زدم؟ بیاعتنایی تو در برابر شعلهی عشق من بیشتر هم شد؛ ابتدا از من دوری کردی، بعد از من ترسیدی و در آخر از من متنفر شدی. میتوانی تصور کنی در دل مردی که احساس میکند پس از محبوب بودن منفور شده است چه میگذرد؟ عشق به درد بدل میشود، درد کینه میشود و کینه آنقدر رشد میکند تا به میل انتقام تغییر ماهیت دهد. ص 18 کتاب غرابت دنیایی که از ورای سوراخ شیروانی دیده میشود فراتر از تصور است. شیزوکو درست زیر پایم قرار داشت و سرش پایین بود؛ هرگز تصور نکرده بودم زاویهای که از آن به فرد نگاه میکنیم تا این حد بتواند روی نظرمان اثر بگذارد. آنقدر عادت کردهایم از سطح برابر یکدیگر را ببینیم که حتی آدمهایی که نسبت به ظاهر خود بیشترین دقت را دارند هرگز به این فکر نمیکنند که ممکن است از بالا دیده شوند. این اشتباه بزرگی است که به خودی خود میتواند ماهیت یک شخص را فاش سازد. ص 42 کتاب با اینکه باورش برای شما سخت است، ترکیب فضیلت آشکار و رذیلت پنهان در وجود یک مرد آنقدر هم عجیب و غریب نیست. مگر نشنیدهاید که میگویند که شیطان در انسان نیککردار آسانتر نفوذ میکند؟ ص 71 کتاب
۴.۵ شگفتانگیز بود. کتاب پلیسی و شسته-رفتهای که با ظرافت تمام به سو ظنها، داستان و هیاهوها و رابطهی شخصیت نویسنده و یا بهتر بگم نویسندههای کتاب پرداختهبود. هر جا که من هم مطمئن میشدم ته ماجرا و پایان قضیهست، باز دلیلی از زیر خاکستر سرشو بیرون میاورد و شک و ترس به راه میفتاد. در نهایت هم باید بگم که نمیدونم. من هم واقعا نمیدونم که داستان قتلها چی بود.
به طرز خیلی عجیبی داستان رو پسندیدم. داستان بسیار غمانگیز و معمایی، تعجب آور بود. داستان از زبان یک نویسنده ی رمان های پلیسی تعریف میشه. که این نویسنده ی ما به طور خیلی اتفاقی با یک زن زیبا به نام شیزوکو ولی پر دردسری آشنا میشه وشیزوکو یک راز خطرناکی رو برای نویسنده فاش میکنه. از اونجایی که نویسنده یک دل نه صد دل عاشق شیزوکو شده قبول میکنه که کمکش کنه. این داستان یک داستان جنایی غمانگیز بود، جون بااینکه نویسنده پرده از راز برداشت ولی خودش هم درآخر میگه که شیزوکو به هیچی اعتراف نکرد، و شاید اقای نویسنده اشتباه بزرگی رو مرتکب شد. از اون اشتباهات که ادم تا اخر عمرش فراموش نمیکنه
پ.ن:مترجم این کتاب "محمود گودرزی" بود، یعنی همون مترجم کتاب "مارمولک سیاه". ولی این کتاب بسیار بهتر از مارمولک سیاه ترجمه شده بود واقعا هم تعجب کردم. هم لذت بردم. کاش الان که اقای گودرزی ترجمهش خوب شده گمارمولک سیاه" رو ویرایش کنه :)
An author of detective mystery novels befriends a married woman who has been receiving threatening letters from a revengeful former lover. The author offers to assist her. It quickly becomes clear that the writer of those letters is an author just like him. Though the other author writes more violent books, and his real identity has always been shrouded in mystery.
The book starts by saying there are two kind of detective authors. The first one is interested in writing about the crime itself, sometimes making it very gruesome. The second one is more interested in the intellectual challenge of detection. This is a story about both.
I can see why this classic Japanese mystery author is so popular. The concept is pretty good. The mystery plot keeps you on your toes. There is a good twist. The atmosphere can feel quite intense, creepy, and even ominous at times. Will say, the plot feels a little bit too complicated for its own good. And there is quite a bit of lust involved, which is not really my cup of tea. But, still, quite a strong mystery thriller novella.
آن قدر عادت کرده ایم از سطح برابر یکدیگر را ببینیم که حتی آدم هایی که نسبت به ظاهرِ خود بیشترین دقت را دارند هرگز به این فکر نمی کنند که ممکن است از بالا دیده شوند. این اشتباه بزرگی است که به خودیِ خود می تواند ماهیت یک شخص را فاش سازد.
_
بی نظیر بود، عالی، چقدر پرکشش و حساب شده، از همه بهتر پایان کتاب بود که ساعتها منو تو فکر فرو برد. ایده کتاب فوق العادست، نویسنده کتابهای پلیسی که خود دست به قتل میزنه و توسط نویسنده کتابهای پلیسی دیگر که از قضا منتقد نوشته هاش هم هست تعقیب میشه. ترجمه بسیار زیبا و فوق العاده محمود گودرزی هم به زیبایی بیشتر کتاب اضافه کرده بود.
یکی از ویژگیهای بسیار خوب این رمان نپرداختن به حاشیه بود و نویسنده با ظرافت خاصی،مخاطب رو تو قالب یک رمان کوتاه درگیر میکنه. خوندن این رمان باعث شد انگیزه ی زیادی برای خوندن رمانهای پلیسی پیدا کنم.
فضای داستان رو دوست داشتم. من چندباری قدیمتر، رمانهای پلیسی آگاتا کریستی رو خونده بودم، با این که از لحاظ معمایی به نظر از این رمان پیچیدهتر و مفصلتر بودن، اما با فضای اروپایی و انگلیسیشون (؟) خیلی حال نمیکردم. اما فضای ژاپن برام همیشه جذابتر بوده. شاید برای ما اگزاتیکه. جدا از فضای جالبش، معمای ماجرا هم برام جالب بود، اما پیچیدهترین نبود. میتونستم حدسهایی دربارهی انتهای داستان بزنم. اما چیزی که داستان رو خوب کرده بود، عدم اطمینانی بود که مخصوصا در فصل آخر به اوج رسید. برعکس قدرت و استحکامی که در داستانهای پلیسی غربی میبینیم و با یک کارآگاه-خدا طرفیم، اینجا کارآگاهمون نویسندهای بود که به دور از خطا نبود. و این عدم اطمینان و خطا خیلی برام جذاب و انسانی بود.
زنی که میترسه شوهرش بفهمه موقع ازدواج باکره نبوده! مردی که چنان دقیق زن رو توصیف میکنه که تا حد آزاردهندهای کریپیه! سرنخهایی که موقع اثبات راهحل معما یکهو رو میشن! این کار اصلا جالب نیست!
انقد بدم میاد توی رمانهای معمایی بنویسن: «یعنی معنای فلان قضیه چیست؟» خب زهر مار و چیست. من هم دارم کتاب رو میخونم که بفهمم چیست. برام سرنخ بنویس که با هم بفهمیم چیست!
مدارکی که جمع آوری کرده بودم بی نقص بودند. گویی خودشان را جلوی من انداخته و آماده بودند خواستههایم را برآورده کنند. خود شوندی اوئه هم در یکی از کتابهایش به این مطلب اشاره کرده بود؛ وقتی تعداد سرنخهااز حد معمول میگذرد، محقق باید بیشتر مراقب باشد.
بیستم مارس، حوالی ساعت هشت صبح، زنی که صاحب یکی از غرفههای کوچه تجاری معبد آساکوسا بود به سکوی پل آزوما رفته بود. او که میخواست به سنجو برود تا به کاری رسیدگی کند، در مدت انتظار، وارد اتاقک توالت شده و بلافاصله وحشتزده و فریادزنان از آن خارج شده بود.
فکر میکنید یه رمان پلیسی با پایان باز نمیتونه جذاب باشه؟ پس این کتاب رو پیشنهاد میکنم.
چیزی که راجع به این کتاب دوست داشتم، پلات توییست معرکهی داستان نیست. من از مسابقهی بین نویسنده و خواننده لذت بردم. از همون اوایل کتاب، به راحتی میتونین حدس بزنین که داستان از چه قراره ولی نویسنده ورق رو برمیگردونه و شما دوباره دستشو میخونین و نویسنده باز هم ورق دیگری رو میکنه و این روال ادامه پیدا میکنه. مسابقهای که هیچ برنده و بازندهای نداره ولی بسیار لذتبخشه. من هیچ ارادهای در برابر نخوندن کتابهای جنایی ژاپنی ندارم. فقط کافیه کتاب رو باز کنم، تا بیوقفه و با شوق کتاب رو به پایان نرسونم کتاب رو نخواهم بست. توی این دسته از کتابها، ادوگاوا رامپو جزو گزینههای محبوبمه✨️
من خیلی زود فهمیدم قراره چه اتفاقی بیفته اما اینطور نبود که لذت نبرم. استفاده از دستیار جادوگر یا عدم قطعیت اخرش رو خیلی دوست داشتم. ترجمه خوب بود، توصیفا و شکل پیش رفت داستان خیلی زیبا بود. یه ردی از جنون ژاپنی که تو داستان کوتاهاش خیلی بیشتره اینجا هم بود. و واقعا لذت بخشه. لینک طاقچه
چقدرررر خوب بود . انقدر نویسنده باهوش بود درست پرداخته بود به داستان که هر فصل یه غافلگیری داشت . واقعا هزاربارم بگم خوب بود کم بود . کتاب کم حجمیه ولی عجیب قشنگ نوشته شده بود و اون پایان لعنتیش !!!!
فقط میتونم بگم که بی نظیر بود! ترکیبی از معمایی فوق العاده پیچیده و پر از پلات توییست که حتی تا آخرش هم به خودم هم به نویسنده شک کردم و باز هم نفهمیدم چیشد بالاخره:))) همونطوری که از ادوگاوا رانپوی عزیز انتظار میرفت این کتاب جنایی معمایی اش هم حقیقتا پر از کشش بود و واقعا که لقب پدر ادبیات پلیسی ژاپن برازندشه^^ کنجکاوم بقیه کتاب هاشم هر چه زودتر بخونم. خلاصه اگه یه کتابی میخواید که هم کوتاه باشه و یک نفس و یک روزه بخونیدش این برای شماست! 💙پایان: پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ به وقت ۹:۲۷
زنی که شوهرش را کشتند و کل معما حول و حوش همین موضوع میگذشت، روی پشتاش رد شلاق داشت. تا قبل از اینکه گره این زخمهای خطخطی پشت زن باز شود، به یاد حکایت حمال و دختران بودم. بعد هم که داستان جور دیگری پیش رفت و منهم بیلذت کتاب را بستم.
توهمات یک نویسنده و عدم اطمینان وی راجع به ماجرایی مرموز و جنایی توانسته تا حد زیادی خواننده را هم در میان هول و ولاهای شک برانگیز با خود همراه کند. نویسنده می آفریند و خودش می کشد و خودش در تردید است...گویی نویسنده دچار پارانویا شده... و این را به خوبی به مخاطب انتقال می دهد.
Written by one of the great Japanese legends of the mystery thriller genre (known in Japan as honkaku), Beast in the Shaodws is a hundred-page thriller from the early 20th century.
Our narrator-protagonist is an author of crime novels, and one day he befriends a woman after a chance meeting at a Tokyo museum. They exchange letters and, eventually, she reveals that she is being stalked.
In her youth, she had a brief tryst with a boy who revealed himself to be too intense and strange, and so she broke it off. He spent time stalking her home but, once she married a successful businessman, her stalker gave up.
در ابتدای کتاب میخوانیم که نویسنده علاقهی ویژهای دارد به ادگار آلنپو و کانون دویل و راستش از ابتدای داستان میتوان حضور توامان دو نویسنده را احساس کرد. به قدری که داشت توی ذوقم میخورد، اما کتاب خرده خرده یقهی آدم را میگیرد و رسمالخط نویسنده بیرحمانه هویدا میشود. سلیس و سرراست و ترسناک و ژاپنی و پلیسی و اخلاقی. تمام اینها در داستانی که پریشان و متاثرم کرد. توصیفات موجز و دقیق کتاب در کنار داستان درخشانند و پایانی که به نظرم بسیار درست است، گرچه باعث میشود اضطراب ایجاد شده در آدم را درماننشده رها کند.
«اما حالا حتی کتابها هم برایش سخت کسالتآور شده بودند؛ با کدام محرک تازه از چنگ ملال میگریخت؟ جنایت. چیزی جز جنایت باقی نمانده بود.»
کتابی رو که در بهمن ۹۵ خریده بودم، حالا در بهمن سال ۲ و در یه جمعهی کشدار، در عرض کمتر از سه ساعت خوندم.
برای من که شیفتهی کتابهای جناییام، ورود نویسندههای جنایی به داستان جنبهی هیجانانگیزی محسوب میشد. داستان پر از پیچشهای غافلگیرکنندهست و درست خوراک اینکه یهنفس سر بکشیش و مدتها بهش فکر کنی.
خیلی کیف کردم از خوندنش، داستان طوری نوشته شده بود که از همون اوایل کتاب درگیر میشی با داستان و حدسیات خودت رو شروع میکنی. یک نفر از دوستان نقد کرده بود از کتاب که به خاطر اینکه من صفحه 50 تونستم حدس بزنم قاتل کیه پس داستان خیلی خوبی نبوده ، من هم دقیقا صفحه 50-51 تونستم حدس بزنم قاتل کیه اما دلیل بر کشش نداشتن داستان نیست. شدیدا پیشنهادش میکنم برای هر کسی
This entire review has been hidden because of spoilers.
The Beast in the Shadows by Edogawa Rampo was… well, a ride. Imagine sitting down for a mystery that promises blackmail, murder, secret pen names, and a femme fatale who might just be too clever for her own good—and then realizing halfway through that the “detective” you’re following is maybe the least reliable guy ever. 😂
The book is short (you can knock it out in an evening), and it kept me entertained with its twists, red herrings, and Rampo’s signature “is this crime or is this literature about crime?” vibe. The atmosphere is moody, Tokyo feels shadowy and dangerous, and the meta touches about mystery writing were clever.
But… it’s also a little messy. The pacing jumps around, the narrator is more lovestruck than logical, and some of the reveals feel a bit too conveniently theatrical. By the end, I was like: “Wait, what just happened?!”—in both a good and slightly frustrated way.
Overall: a fun, pulpy read with a noirish vibe and a mischievous final twist. Not Rampo at his absolute best, but if you like vintage mysteries with a touch of melodrama, it’s worth the couple of hours.
تا آخر داستان به هر کس و هر چیز شک میکرد ، بررسی میکرد ، دنبال دلیل و منطق میگشت و هر بار منِ مخاطب و حتی خودِ نویسنده قانع میشدیم که دیگه این دفعه فهمیدیم قضیه چیه اما زهی خیال باطل ! واقعا لذت بردم .