ما منتظر بودیم. انتظار مثل عضوی از خانوادهی ما مرئی و نامرئی در کنار ما بود. با ما زندگی میکرد، با ما نفس میکشید، رشد میکرد و نیمههای شب با ما به خواب میرفت و صبح به محض بازکردن پلکهایم بیدار میشد. انتظار چون افعی آرامی روی دمش حلقه شده بود و دائم در گوشهی خانه، چشم چشم ما میدوخت و زهر نفسش را به جان ما میریخت. بیخبری، خوش خبری نبود. بیخبری، بیخبری بود به معنای واقعی کلمه توام با دلشوره و با زهری مسموم که ذره ذره آن را مزه مزه میکردیم
یک فاجعه به تمام معنا! نگارش بد و پر غلط. داستانسرایی بسیار بدوی و انشاگونه! باعث تاسف اینکه نویسنده، فارغ التحصیل رشتهی ادبیات هم هست!! اگر ایشون در عمرش یک داستان درست خونده بود حداقل به این نتیجه نمیرسید که داستان خودش ارزش چاپ و انتشار داره.
از نظر توصیف احساسات و موقعیت ها جزو رمانهای بسیار خوب و قابل قبول بود. با توجه به اتفاقات مرموز و جنایی در ابتدای رمان و انتظار پایان بندی مرتبط با آن، باعث شد که با پایان بندی که نویسنده انجام داده بود خیلی ارتباط برقرار نکنم. ولی در مجموع رمان کوتاه و در عین حال خوب و لذت بخش هست