داستانیست از یک بخش کوچک از زندگی مصدق. برای من دو سطح داشت.
بهشت: یک بیوک قدیمی از تهران میرود به سمت مشهد و بعد بیرجند. برای انتقال مصدق که زندانی شده و نوکرش به تبعیدگاه. یاور و سرپاسبان مراقب زندانی هستند. فضای این سفر جادهای فوقالعاده است. طنزش اینقدر مرغوب است که چند جا قاهقاه خندیدم. صحنهی شکار آهو، صحنهی استفراغ دکتر، اینها الماسند. کسی مثل مهرجویی باید یک «استونر مووی» دبش از این سفر جادهای در بیاورد. این نیمهی اول داستان است.
سطح دوم دوزخ است. ملودرامی رقیق؛ ماجرای ظلمیست که بر مصدق رفته. حتی خود این ظلم هم شکافته نمیشود. متکیست به حافظهی جمعی ما که میدانیم «ظلمی» در حق مصدق شده. نویسنده به این تکیه کرده و داستانش عملاً چیزی نیست جز روضهای آبکی برای همین ظلم. دکتر را طنابپیچ کردند. دختر کوچکش این صحنه را دید و دیوانه شد. خود دکتر اعتصاب غذا کرد. مشاعرش را تقریباً از دست داد. خمیازه.
چه رمان روان و خوبی. طوری با جملات کوتاه و ایجازهای به موقع، حسی از همدلی و درک نسبت به همه ی شخصیت های داستان به خواننده دست می دهد، که مشخص است نویسنده ای کهنه کار آن را به نگارش درآورده. شاهکار نبود، نه، اما خواندنی و قوی و دقیق بود. یک تجربه ی خوانش موفق و دلپذیر. این برش خاص از تاریخ را زیاد دیده ایم و شنیده اسم و خوانده ایم. دهه ی بیست را. سالهای پایانی حکومت رضاخانی. به داستان هایی این چنین در مورد این عصر بیشتر نیاز است، که از اسطوره سازی و دیوتراشی بپرهیزد و به روایت منطقی داستان مشغول باشد. خواننده ی معقول خود آنچه را که باید دریابد، بدین ترتیب بی غل و غش و تدلیس خواهد یافت. نمی دانم اشتباه از من بوده، یا نویسنده واقعا نمی خواسته تا اواخر کتاب خواننده متوجه شود که شخصیت داستان چه کسی است. از آن جهت که حدس می زنم نظر نویسنده گزینه ی دوم بوده باشد، در این نوشته نام آن شخص حقیقی را افشا نمیکنم، اما شما او را مردی با سر طاس و بینی عقابی بزرگ، چشم های ریز نافذ و غرور و یکدنگی خاص خود تصور کنید.
مثل باقی رمان های صادقی بیشتر از اینکه درگیر داستان بشوم با نثرش کیف می کنم.یعنی شما اگر از من بپرسی رمان درباره چی بود می توانم بگویم یک مصدقی دارد که تبعید شده و هی بیهوش می شود و بالا می آورد.همین قدر از قصه را بلدم.اصلا نثر نمی گذارد داستان را بفهمم که.تمام رمان های قبلی صادقی را هم خوانده ام و همین بساط را باهاش دارم.اسم روی جلدشان را می خوانم و پیش خودم می گویم ای بابا چرا این یکی را نخواندم؟و وقتی دو سه صفحه ای را خواندم یک چیزهایی یادم می آید اما فقط یک چیزهایی!میتوانم بگویم وضعیتم با رمان های صادقی شبیه شخصیت های توی رمان های ایشان است.نمی فهمم خوابم،بیدارم،رویا میبینم،توی گذشته ام،توی آینده ام. فقط میتوانم بفهمم از خواندن نثر دارم لذت می برم و اگر رمان تمام شود ناراحت می شوم.چون دیگر کجا همچین نثری را گیر بیاورم؟
کتاب را که میبندم حتم دارم که شخصیت اول داستان نه دکتر (مصدق) که دخترکی است که داستان با نام او شروع میشود و با تلاش ناامیدانه دکتر در پی چارهجویی بهبود او تمام میشود؛ خدیجه. دخترکی که جنوناش در پی دستگیری دکتر و رنج ناگفتنیای که در انتهای کتاب گفته میشود فراتر از هر تخیلی است. خدیجه ای که شاید مائیم؛ مجنونی که مائیم، به زمانی که دیگر کارمان از حرف و حدیث گذشته و امیدی به صلاح کار و عاقبتمان نیست. چقدر از انتخاب هوشمندانه گونه روایتی مدرس صادقی لذت بردم با تمام آن ظرافت تصویرگری شخصیت چندپهلوی مصدق، و انتخاب شخصیت بازتابدهنده کل روایت که دخترکی بود که تنها میخواست دوچرخه براند که از عهده کنترل آن برنمیآمد. داستان از شخصیتهای ملموس پر است و در فاصله بین خطوط، ترسیمگر نظام قدرتی است که در عین سبعیت از سایه خود هم میهراسد. اشارهای به همزیستی بهناچار اختناق و زبونی، زور و حقارت، هیبت و هراس. کتاب خواندنی است.
This entire review has been hidden because of spoilers.
مثل اغلب کتابهای جعفر مدرس صادقی، داستان دارای ساختار بی نقص و پرکشش بود. مدرس صادقی از آن دست نویسنده های صاحب سبک و نو جو برای شخص من هست، که سطح توقعات و انتظارات ام را از رمان (نه داستان کوتاه!) بالا برده. مدرس صادقی در رمان بهشت و دوزخ زندگی دکتر مصدق و اتفاقات دوره ای خاص از زندگی ایشان را با استفاده از گونه تخیل جمعی فرهنگی دستمایه داستان قرار داده. چنانچه هرکسی از چند و چون زندگی شخصی و حیات سیاسی دکتر مصدق آشنایی کامل هم داشته باشد، عنصر کشش داستانی خواننده را برای ادامه داستان ترغیب می کند. این رمان از آن گونه رمانهایی است که در تاریخ ادبیات داستانی معاصر تعداد انگشت شماری دارد.
نویسنده این داستان رو خیلی غیر جذاب و بدون افت و خیز تعریف کرده. سعی کرده توش به شخصیت خیلی کاریزماتیک از محمد مصدق ارائه بده ولی خیلی هم موفق نبوده. یعنی در حالی که مصدق صفحهای دو بار غش میکنه و به کسی توجه نمیکنه یهو همه شخصیتها بعد از دو روز ارتباط باهاش بیدلیل شیفته شخصیتش میشن. این برای خواننده هیچ وقت جا نمیفته و باعث میشه تلاش نویسنده خیلی کمدی بشه. خدا رو شکر که گذشت زمان ثابت کرد کی داشت برای ایران کار میکرد و کی شخصیت خودکامه داشت!!!
نکته شگفت انگیز درباره این کتاب اینه که اگه بخوای بگی چرا باید بخونیش بی مزه اش می کنی! سر بسته بگم که بسیار روونه و قسمتی از تاریخ ایران رو در قالب داستانی ساده بیان می کنه
کتابی که بسیار دوستش داشتم و بی وقفه خواندم تا صفحهی آخر؛ درگیر یاور شدم٬ جواد٬ قهرمان٬ خدیج و حتی مجید؛ مثل تمام کارهای مدرس صادقی روان بود و بیادعا و کاملا منطبق بر واقعیت. جعفر مدرس صادقی همیشه قهرمان داستانهایش را از میان مردم آدمی انتخاب میکند، افرادی که پس از خواندن رمان تازه برای ما شروع میشوند، اما اینبار مدرس صادقی به سراغ شخصیتی سیاسی رفته است و این دلایل خواندن بهشت و دوزخ را دوچندان میکند