Jump to ratings and reviews
Rate this book

لب خوانی

Rate this book

102 pages

Published January 1, 2016

10 people want to read

About the author

ابوذر قاسمیان

2 books1 follower

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (18%)
4 stars
2 (12%)
3 stars
5 (31%)
2 stars
5 (31%)
1 star
1 (6%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews79 followers
September 24, 2019
اگر از آن دسته از آدم های کم حوصله و خسته ای بودم که زود قضاوت می کنند و می خواهند سر و ته کتاب رو زودی هم بیاورند،خیلی سریع کتاب را می بستم. بعد از داستان دوم.. اما کتاب برای من همیشه عذاب وجدان بوده و باید تا آخرش را می خواندم.
اول های کتاب،فضای بورینگ پادگان را دوست نداشتم. قصه ها بیشتر وصف بودند و روایت نبود. اما کم کم به انتهای کتاب که می رسیدم قصه ها جان می گرفتند فضا هم از سربازخانه و پادگان بیرون می آمد. تا به داستان آخر" شنود" که رسیدم کیف کردم. همه ی سه ستاره ی این کتاب تقدیم می شود به سه داستان آخر،جراحت،کتاب حیات و شنود.
داستان شنود من را یاد شرق بنفشه ی شهریار مندنی پور می اندازد که اصلا نفسم بالا نمی آمد وقتی می خواندم داستان را.. بقیه اش به این خوبی نبود.. اما این یکی....
.
در سه داستان پایانی فضای دانشگاه پررنگ است و قصه می خوانی...(دانشگاه ها در داراب و شیراز است.. باید یک بار به دانشگاه های شهرهای غیر تهران بروم و ببینم.)
.
.
از داستان نسخه پیچ:
" نشستم به امتحان کردن تک تک داروها روی خودم. هر کدام حال و هوای خودش را داشت. آمپول متوکلوپرامید،گردنم را قفل می کرد ولی همه چیز را از یادم می برد. قرصش را اگر سه تا می خوردی،انگار توی مغزت کاه ریخته باشند. ولی قطره اش لایت تر بود."
.
همین الان که این قسمت کتاب را نوشتم یاد پهلوان افتادم. دوست گندم بود. مرام داشت و معرفت.. اما افتاده بود به قرص خوری.. عاشق هم شده بود. از این عشق های راه دور دردسرزا که مادر دختر همه کاره ی ماجراست و مجبوری قباله ی خانه و ماشین و سکه های ریاضی وار زیر پای دختر بگذاری... عشق ش تمام شد اما قرص ها کماکان بودند.. ان شب رفته بود پیش گندم رفیق قدیمی اش.. گفته بود تصمیم گرفتم ترک کنم.. تمامش کنم.. قرص ها را می گفت.. گفت می خواهم پزشکی بخوانم. از مهندسی که هیچی .. هیچ آبی گرم نشد.. شب رفته بود خوابیده بود با هزار آرزوی دراز.. صبح تمام شده بود.. خودش و قرص ها...

.
.

" رسم شده بود صفحه ی آخر پایان نامه را یکی دو بیت شعری،جمله ی فلسفی ای چیزی می گذاشتند. ولی حیات،صفحه ی اول بوف کور را کامل گذاشته بود. جاهایی را هم عوض کرده بود و لا به لای آن چند جمله از خودش آورده بود. بعد هم با صدای خروسکی و داد و هوار و ادا اطوارهای تئاتری خوانده بود. فکر می کردی همین الان هدایت از گور برخاسته."
..
"عاشق شده بود ولی نمی دانست عاشق کی؟ می گفت دنبال یک عشق داستانی ام. بالاخره پیدایش کرد. مهشید. دختر سال پایینی صنایع غذایی"
.
راستش اینجای داستان را که می خواندم یاد یکی از همکلاسی هایم می افتم. فلسفه می خواندیم دانشگاه تهران.. خوشگل کلاسمان بود.. یعنی یک پسر جذابی بود که یکی از داف های دانشگاه می خواست به خاطرش چادری شود:0 اما او دنبال یک عشق داستانی بود. اصلا تن نمی داد به دخترهای واقعی.. توی داستان ها بود. توی شاملو و آیدا گیر کرده بود. مثل همین پسر قصه ی کتاب حیات...
.
.
اسم کتاب حیات بود " کرگدن ها عاشق می شوند."
.
..
و داستان بی نظیر "شنود"
شروع: زمانی که بلیط فروش مسجد وکیل بودم.
از شروعش شما می فهمید که این یک داستان یونیک خواهد بود.. یک چیز دیگری ست.. یک شخصیت متفاوتی دارد داستان.. یک شغل خاص در شیراز...
.
.
" گفتند باید لحظه به لحظه صحبت تک تک افراد را شنود کنی و شب هم بروی خانه مرور کنی. بعد از مدتی فهمیدم حال و هوای هر ستون با بقیه فرق دارد. پای آن ها که پست و پناه تر بود حرف های عاشقانه رد و بدل می شد. ستون های سالک تر مال توریست ها بود با راهنمایشان که انگلیسی بلغور می کردند. ستون پای منبر مال سیاسی ها بود."
." یک مورد امنیتی رونوشت به فرماندار و پلیس گذرنامه و یک مورد عاشقانه رونوشت به اماکن."
.
" لهجه اش ترکیبی ست از جهرمی و شیرازی اصفهانی و لکی و گرجستانی و فرانسه ای که توی آموزشگاه بهار یاد گرفته. هرجا رفته و هرچه دیده لهجه شان را گرفته. انگار نقشه ی جهان."
.
"تا حالا ندیده ام که از آنجا بپرد توی آغوش پسر. پسر هم تمایلی به این کار نشان نداده و در این مورد خودش را به بی خیالی زده و اشارات دختر را درک نمی کند."
.
" از هفته ی پیش فهمیدم حرف زدنشان را قطع کرده اند و تنها به لب خوانی قناعت می کنند. اوابل که از ستون همیشگی شان صدایی نمی آمد فکر می کردم مشکل از میکروفون است یا فعلا در حالت قهر به سر می برند یا اینکه دوره ی گل و بلبلی را گذرانده اند و حرف هایشان ته کشیده. اما تا نزدیک نرفتم باورم نشد. لب هایشان را گرفته بودند رو به روی هم و لب خوانی می کردند. از همان موقع فهمیدم که جای میکروفون ها لو رفته است."
.
" گوش دردهایم شروع شده بود. گوشم را روی سنگفرش ها می گذاشتم تا صدای سم اسب های پای ارگ یا صدای ماشین های خیابان های طالقانی را بشنوم. الان همینطور ایستاده یک چیزهایی به گوشم می خورد."
.
اینجا شب ها باد می آید. می پیچد میان پاها و طره ها. گاهی هم توی حلق ها گیر می کند و زوزه می کشد و نمی گذارد درست بفهمم چه خبر است."
.
Profile Image for Mina Arefidoost.
88 reviews10 followers
December 26, 2023
نویسنده نثر خوبی دارد. داستان اول کار خوبی است. هم ایده جذابی دارد و هم خوب نوشته شده. باقی کارها گرچه هم چنان نثر و ایده های جذاب دارد، اما به بار ننشسته. انگار که در سطح بماند. نویسنده تعریفش کند و تو فکر کنی چه جالب. اما نمیشود داستان ها را زندگی کرد. نمیشود با شخصیتها همزادپنداری کرد.
Profile Image for Mohsen.khan72.
327 reviews46 followers
November 19, 2016
داستان نسخه پیچ و کتاب حیات خیلی خوب بود بقیه هم نوستالژی زیاد داشت که حس خوبی میداد خوندنش.
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.