از تو فقط همین یک دانه را داشتم... دانه ای که اگر میگذاشتی خوب کاشته شود | اگر میگذاشتی خوب آب دادهشود | اگر میگذاشتی خوب نور بخورد | شاید سرو بلندقامتی میشد | سروی امین | سروی سبز | سروی دلگشا | سروی که میشد خوش سایهبانی شود... دانهای که شاید نیلوفر زیبایی میشد | نیلوفری باصفا میان مرداب | نیلوفری که تمام مردابها را زیبا میکرد | نیلوفری که قند در دلها آب میکرد | نیلوفر... نیلوفر... بد کردی عزیز جان... حیف... بد کردی! از تو فقط همین یک دانه را داشتم...
عالی عالی عالی! شاید کتابی نباشه که باب طبع همه باشه٫ ولی بینهایت دوسش داشتم. چقدر من بود! من چقدر این بودم! اصلا باورم نمیشه. مدل نوشتنش٫ دغدغههاش٫ رفتاراش٫ همهچیزش رو میخوندم و واقعا حس میکردم این خود منه. دلم میخواد کیومرث مرزبان رو پیدا کنم و بهش بگم آقا جان؛ من خودتم. بیا با هم بیشتر آشنا شیم. بیا از زندگیت بگو برام. من میفهممت. -_____- + یه نکته جالب اینه که از یه طرف خییییلی دلم میخواد بقیه کتاباش مخصوصا عزیزجان رو بخونم؛ اما میترسم بخونم و یهو حس خوبِ این یکی خراب شه یا یهو بفهمم شاید این٫ واقعا من نیست و این چیزا. :-خل