خلاصه کتاب ((احمد عبدالرحمان)) نویسنده ((پل شاک)) احمد عبدالرحمان یک دریانورد الجزایری بود که ناخدای یک کشتی جنگی((درآنزمان به آن گالرمیگفتند)) بود و گالر یک کشتی نظامی بود که کوچک آن در حدود ۳۰۰ پاروزن و بزرگ و سلطنتی آن در حدود ۵۰۰پارو زن داشت. پارو زنان در گالرهای مسلمانان اکثرا مسیحی بودند.احمد مسیحیانی را اسیر می کرد و حاضر نبودند مسلمان شوند پاروزن می کرد البته ناگفته نماند عمر هر پاروزن بین یک الی دو سال بود چون یک پای آنها در زنجیر بود و پای دیگر آنها آزاد و معمولا تمام روز و شب را روی صندلی که به آن وصل بودند جلوس می کردند و همانجا هم می خوابیدند و در مواقع اضطرار میله های سرخ شده به وسیله آتش در بدن آنها فرو میرفت اگر نمی توانستند خوب پارو بزنند. احمددریک مراسم حمله به یک کاروان تجاری به دام کشتی های ونیزی می افتد و پس ازمنفجر کردن گالر خود به دام ایتالیایی ها می افتد و بعلت عهد و سوگند نیروهایش بعد از دستگیری هویتش فاش نمی شود و اورا به عنوان برده جهت کار در مزرعه پیر دارتن در شهر آرزو که یکی از شهرهای بسیار زیبای ایتالیا بوده به آنجا ارسال می کنند. احمد صحبت نمیکند و همه فکر می کنند که او لال است.پیر دارتن یک شاعر و عارف ایتالیایی بوده که بسیار ثروتمند و سرشناس و دارای باغها و مزارع فروان و خدم و حشم زیادی بوده است. احمد به عنوان کمک باغبان دریکی از باغهای پیردارتن مشغول بکار میشود. پیردارتن دختری بسیار زیبا دارد که اسمش روزیتاست و احمد در آخر عاشق وی می شود. جنگ بین مسلمانان ومسیحی ها در میگیرد و احمد به همراه چندین برده دیگر که تنومند بوده و برای پارو زدن در گالرهای ایتالیایی ها از طرف پیردارتن به سپاه ایتالیایی ها هدیه می شود احمد چاره ای دیگر جز پذیرفتن این موضوع و پاروزن شدن چاره ای ندارد ترکان عثمانی که به مسیحیان حمله ور شده بودند جنگ را برده و احمد آزاد می شود و به نزد سلطان سلیمان دوم می رود و از شهر آرزو و پیر دارتن و دختر او تعریف می کند و سلطان سلیمان احمد را برای ربودن آن دختر و اضافه کردن او به بانوان حرمسرایش تجهیز و به او گالر و نیروهای قوی و تنومند میدهد. احمد روزیتا را می رباید و پس از گریختن به تونس در لنگرگاه تونس لنگر می اندازد و به فکر فرار و به همسری درآوردن روزیتا می افتد که در آخر روزیتا به دست احمد ناخواسته کشته می شود و احمد پس از درگیری با مسیحیان و نابود شدن گالرش به نزد سلطان سلیمان برمیگرد و سلطان سلیمان دستور می دهد گردن احمد عبدالرحمان را بزنند. در آخر گردن احمد عبدالرحمان توسط جلاد دربار عثمانی زده می شود و او را در قبرستان ناخودایان ترک دفن می کنند که نوز قبر وی در ترکیه موجود می باشد.