سابیر هاکا متولد ۱ خرداد ۱۳۶۵ است. اصالتی کرمانشاهی دارد و ساکن تهران. شاعر شعرهایی ساده و بیپیرایه مثل خودش. اما عمیق! شعر او از شعرهای ترجمهپذیر روزگار ماست که حتی بعد از برگرداندن به زبانهای مختلف نیز شعریت خود را از دست نمیدهد. شمار زیادی از اشعارش به زندگی کارگران میپردازد و عدهای نیز به همین دلیل او را شاعر کارگران نامیدهاند.
من سابیر هاکا هستم بجز دردها و کسانی که شعرهایم را می خوانند کسی مرا به این اسم نمی شناسد !حتی پدرم دردی که دورم کرد از همه چیز از کودکی ام مادرم ...و شهری که بی دلیل دوست اش می دارم
،مادر برای من از خدا و غربت هم غریب تر بود او دست هایم را گرفت و به اینجایم کشاند تا شب را در پارک ها و بیمارستان ها سپری کنم یا تاریکی جهان را قدم بزنم زیر بارانی که خواب را از چشم هایم می شست و سیگاری که تمام می شد در فکر دختری که به خاطر !کارگر بودن از من گرفتند شاید هم کُرد بودن بارها به همین خاطر از کار اخراج شدم ...چند بار هم به خاطر خودم هم نمی دانم به چیزی اعتقاد داشته باشم ،بی خیال اهمیتی ندارد آنقدر دلتنگم که فقط می خواهم گریه کنم چقدر خوب می شود دختری را که دوست دارم کنارم بود و آرامم می کرد دلم می خواهد نامش را برایتان بگویم اما می ترسم !می دانم درد هنوز هم همین دور و برهاست
تنها جنگ می تواند قانونها را تغییر بدهد
پدرم برای لقمه نانی بخور و نمیر شب و روز کار می کرد و معتقد بود آبروی یک مرد در گرو این است که خانوادهاش گرسنه نماند و بدترین کار یک دولت این است !که مردماش گرسنه باشند کاش میشد قانونها را تغییر داد !که کارگرها بتوانند نامزد ریاست جمهوری بشوند
وطن
می توانم به تمامی دنیا بگویم به تمامی سرزمینها و آسمانها ،به هر چیز این جهان می توانم تنها به این اتاق اجارهای بدون پنجرهی خوابگاهی در تهران ،نمی توانم بگویم !وطن
برف
برف روی خیلی چیزها را می پوشاند !مثل جنازه ای که در کفن پیچیده باشی روی اسکلت ِ ساختمانها درختها قبرها ،برف و تنها برف است !که می تواند مرزها را بپوشاند
پیری چهرهی دیگر مرگ است
دیگر انگشتهایم آنقدر سریع کار نمی کنند چشمهایم کمتر می بیند احساس می کنم جسمم پیر و ناتوان شده است و دیگر وقت آن است در خانه بمانم غروبها به پارک بروم بعضی روزها به گورستان و برای روزهایی که گذشتهاند گریه کنم انسان وقتی پیر می شود یقینا به مرگ خودش پی می برد !درست مثل همهی حکومتها
:در مورد کتاب
این کتاب را از همسایهمان گرفتم. دوستم جناب"آکام" خیلی از کتاب تعریف می کرد و می گفت که شاعر را می شناسد و شخصیتش را بسیار می ستود. کتاب را ازش گرفتم و حالا که آنرا به اتمام رساندم، می بینم واقعا هم در خور این تعریف بود و هم جایزه ای که نامش بر جلد کتاب حک شده است
:بیشتر شعرها را دوست داشتم ولی دو شعری که بیشتر از همه به دلم نشست
اولین روز زندگی بعد از مرگ
اگر روزی بمیرم تمام کتابهایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز می کشم سیگاری روشن می کنم و برای همه دخترانی که دوست داشتم آغوششان بکشم .گریه خواهم کرد اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است ترس از اینکه صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید؛ !ـ بلند شو سابیر ...باید برویم سر کار
آدم برفی را به هم به کشتن واداشتند
جنگ تمام شد همه سربازها به خانه بازگشتند و تنها او بود که نمی دانست به کدام طرف برود و هنوز ایستاده بود در میدان جنگ بی آنکه کسی را کشته باشد آدم برفی
اگر روزی بمیرم تمام کتابهایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز میکشم سیگاری روشن میکنم و برای همه ی دخترانی که دوست داشتم به آغوششان بکشم گریه خواهم کرد اما درون هر لذت، ترسی بزرگ نیز پنهان شده است ترس از اینکه صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید: !بلند شو سابیر ... باید برویم سر کار
____________ تنها خدمتگزارها از اخراج شدن می ترسند
هیچ کارگری از اینکه روزی اخراج شود ترسی ندارد! یک بنا میتواند در یک شیرینی فروشی با مهارتی باور نکردنی شیرینی ها را روی هم بچیند. یک قالب بند میتواند در بازار به کار جعبه سازی مشغول شود یک جوشکار اسکلت میتواند بند باز ماهری از آب در بیاید و یک کارگر ساده میتواند بیل و کلنگش را بردارد و در گورستان برای مردم قبر بکند! ______ آزادی هرگز لبخند را برای ما نیاورده است
هرگز حاضر نیستم به خاطر آزادی کشته یا زندانی شوم! آزادی همیشه ویرانگر بوده است. محدودیت،چهره برخی چیزها را بزرگ میکند هیچ کس نمیفهمد من خیلی وقت ها محتاج آزادی بوده ام کوچک به اندازه ی دوست داشتن تو!
اگر روزی بمیرم تمام کتابهایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم، پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بیآنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز میکشم سیگاری روشن میکنم و به خاطر همهٔ دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم گریه خواهم کرد. اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است ترس از اینکه صبح زود کسی شانهات را تکان بدهد و بگوید: -بلند شو سابیر! باید برویم سر کار...
پدرم برای لقمه نانی بخور و نمیر شب و روز کار می کرد و معتقد بود آبروی یک مرد در گرو این است که خانواده اش گرسنه نماند و بدترین کار یک دولت این است که مردمش گرسنه باشند! کاش می شد قانون ها را تغییر داد که کارگرها بتوانند نامزد ریاست جمهوری بشوند!
در کل کتاب را پسندیدم و شعرهایش به دلم نشست. به نظرم مهمترین ویژگی این کتاب زبان بی غل و غش شاعر است که از دل بر آمده و بر دل هم می نشیند. با خواندن هر یک از این اشعار، سادگی و صداقت شاعر را به خوبی احساس میکردم و این از نقاط قوت شاعر است. شاعر کارگریست که می ترسد پس از مرگش هم کارگر باشد، کارگری ساده که دنیای خود را نیز با زبانی ساده بیان کرده است و واژه واژۀ اشعارش را به همان سادگی که خشت بر خشت می گذارد بر هم نهاده است. افزون بر این در زمینۀ اشعار این کتاب، به تعبیر مارکس نوعی آگاهی طبقاتی غریزی را می توان دید، آگاهی که نه از جنس تئوری ها و مفهوم های دهن پر کن، که از جنس کار و کارگر است و از بستر یک نارضایتی عمیق بر می خیزد. نکته مهم دیگری که اشاره به آن لازم است که این است که شاعر، بر خلاف بسیاری از شاعران این روزها، برای سرودن شعرش زور نمی زند و کلمات را با زور به هم نمی چسباند، او سعی نمیکند با کلمات مرعوب کننده و ده پر کن و انواع و اقسام مفاهیم مد روز، خواننده را مرعوب خود سازد و اطلاعات ادبی و فلسفی خود را به رخ خواننده بکشد، بلکه تنها میکوشد تا با ساده ترین واژگان و روان ترین کلمات روزمره، تجربۀ زیستۀ خودش را به تصویر بکشد و دردهای خودش را بیان کند و فریاد بزند تا خواننده را در احساس و اندیشه خود شریک سازد و به راستی که در این کار هم بسیار موفق بوده است.
افزون بر این بسیاری از اشعار او زنگ و زمینه ای دارد که حول و حوش کار و کارگر و محیط کار میچرخد، این امر که امری بدیع می نماید از یک سو ادبیات را از آن حالت مخصوص به روشنفکران بودن و به اصطلاح نخبه سالاری در آورده است و نشان میدهد که یک کارگر هم می تواند شاعر خوبی باشد، از سوی دیگر نیز با توجه به نقش و اهمیت نیروی کار و کارگر در اندیشه چپ، تمی اعتراضی و چپ به کار او داده است. همچنین، باعث شده است که زبان بی پیرایه و ساده او در کنار تصویرهای کارگرها و قشر زحمت کش، تناسبی خوش آهنگ میان لحن اشعار و محتوای آنها برقرار سازد.
بسیاری از اشعار کتاب را پسندیدم اما از میان آنها چند شعر را بیشتر پسندیدم:
تا به حال افتادن شاه توت را ديده اي!؟ كه چگونه سرخي اش را با خاك قسمت مي كند [هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست] من كارگر هاي زيادي را ديدم از ساختمان كه مي افتادند شاه توت مي شدند!
****
باور کنید اگر تفنگ را اختراع نمی کردند کمتر انسانی از فاصله ی چند متر آن طرف تر کشته می شد! و خیلی از کارها آسان تر می شد آسان تر می شد به این ها بفهمانی یک کارگر چقدر می تواند زور داشته باشد!
****
تمام زندگیام بر این باور بودهام که دروغ نگویم دل هیچ انسانی را نشکنم و این را پذیرفتهام که از بین رفتن قسمتی از زندگی است، اما با وجود همه اینها من از مرگ خودم میترسم میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم!
****
بعضی از چیز ها تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند و انسان برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند مثل عشق سیاست و مهاجرت... من بر آسمان خراش ها پرنده های مهاجر زیادی را دیده ام که چشم هایشان پر از اشک بود!
****
زمینی که این همه خون خورده است باید هندوانه شب یلداش این چنین سرخ باشد، فرمانده!
****
تنها دلیلی که با خدا دوست نیستم به گذشته های دور بر می گردد اینکه خانواده شش نفره ما در اتاق کوچکی زندگی می کرد و خدا که تنها بود خانه اش از خانه ی ما بزرگ تر بود!
****
من مخالف این هستم که عشق همه چیز را به انسان می بخشد عشق به مراتب بدتر از جنگ است همه چیز را نابود می کند وطن خانواده زندگی حتی خود انسان را و به همین خاطر است که سالهاست در غربت زندگی می کنم!
****
اگر روزی بمیرم تمام کتاب هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز می کشم سیگاری روشن می کنم و برای همه ی دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم گریه خواهم کرد. اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است ترس از اینکه صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید: - بلند شو سابیر! باید برویم سر کار ...
****
می توانم به تمامی دنیا بگویم به تمامی سرزمین ها و آسمان ها به هر چیز این جهان می توانم، تنها به این اتاق اجاره ای بدون پنجره ی خوابگاهی در تهران نمی توانم بگویم، وطن!
تمام زندگی ام براین باور بوده ام که دروغ نگویم و دل هیچ انسانی را نشکنم و پذیرفته ام که از بین رفتن قسمتی از زندگی است اما با وجود همه این ها از مرگ خودم می ترسم می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم ...
تمام زندگى ام بر اين باور بوده ام كه دروغ نگويم دل هيچ انسانى را نشكنم و اين را پذيرفته ام كه از بين رفتن قسمتى از زندگى است، اما با وجود همه ى اين ها من از مرگ خودم ميترسم مى ترسم بعد از مرگ هم كارگر باشم!
شاملو تو یکی از مصاحبه هاش میگه: وجه امتیاز شعر از ادبیات تنها و تنها "منطق شاعرانه" است نه وزن و قافیه و صنعت های کلامی... شعرهای این مجموعه تلاشی برای رسیدن به وزن نمیکنه(که البته نمیشه ایرادی هم گرفت).منتهی میتونم بگم تو بیش از نیمی از شعرها خبری از منطق شاعرانه هم نیست.حتی گاهی حرفایی میزنه که احساسات برانگیزه ولی نمیدونم چطور میشه بهش گفت شعر. کاش همه ی نویسنده ها،شاعرها،کارگردان ها و ... با وسواس بیشتری کار کنن. ولی برای یه بار خوندن بد نیست. ۱۳۹۷.۰۷.۲۱
•آزادی هرگز لبخند را برای ما نیاورده است هرگز حاضر نیستم به خاطر آزادی کشته یا زندانی شوم! آزادی همیشه ویرانگر بوده است. محدودیت،چهره برخی چیزها را بزرگ میکند هیچ کس نمی فهمد من خیلی وقت ها محتاج آزادی بوده ام کوچک به اندازه ی دوست داشتن تو !
شاعر دوستداشتنیایه. دوست دارم بخرم و بخونمش. شاید چیز عجیبغریبی ارائه نمیده اکثرا، اما روح روح خوبیه. بزرگترین ضعفش نفس انتخاب و خود عنوان شعرهاست.
همیشه با بیهودگی به نام زیستن دست و پنجه نرم کرده ام و خیلی وقت ها پیش آمده است برای گذران زندگی برای تنها یک روز استراحت پدرم یا خریدن شاخه ی گلی برای کسی که دوست اش دارم شعرهایم را بفروشم جنگیدن با شرایط یک محیط بی فایده است درست مثل یک سرباز اگر شرایط جنگ را نپذیرد خواهد مرد
تا به حال افتادن شاه توت را دیده ای؟ که چگونه سرخی اش را با خاک قسمت می کند (هیچ چیز مثل افتادن دردآور نیست) من کارگرهای زیادی را دیده ام از ساختمان که می افتادند شاه توت می شدند _____________________________________________________________ تجربه ی زیسته ی یک کارگر در قالب شعر، با زبان عاری از تکلف و برگی از زندگی روزمره
یه چند وقتی بود که دنبالش بودم .. و به بالاخره به صورت اتفاقی توی یکی از کتاب فروشی های مترو درحالی که فقط داشتیم کتاب ها رو نگا میکردیم و حرف میزدیم دیدمش :)) ... خب از نظر سبکی که شعر ها جزو شعر مدرن به اصطلاح حساب میشن یه سری از شعر ها واقعا خوب بودن ولی خب کتاب یه دست نیست و شعر های ضعیفم کم نیست (فضای شعرها هم که معطوف مسایل اجتماعی و قشر کارگری تا حد خیلی زیادی (با یه نگاه فلسفی
( تقریبا( از 56 تا شعر کتاب 20 تا خیلی خوبن و ویه 17 .18 تا هم خیلی بدن * فک میکردم یکم بهتر باشه *
اگر روزي بميرم/ تمام كتاب هايي را كه دوست دارم/ با خود خواهم برد/ قبرم را از عكس كساني كه دوستشان دارم پرخواهم كرد/ و خوشحال از اين كه اتاق كوچكي دارم/ بي آنكه از آينده وحشتي داشته باشم/دراز مي كشم/ سيگار روشن مي كنم/و براي تمام دختراني كه دوست داشتم آغوششان بگيرم/گريه مي كنم/ اما درون هر لذت ترسي بزرگي پنهان شده است/ ترس از اين كه/ صبح زود كسي شانه ات را تكان بدهد و بگويد/ سابير بلند شو بايد برويم سر كار. .. ..
درد، به هر شکلی که بخواهد به سراغ انسان می آید آنها روح دارند زنده هستند من آنها را احساس می کنم مثل خدا مثل مرگ حتی سردتر از خود آن یا به شکل تاریکی و ترس از لباسهایم یا وحشت از بودن چیزی شبیه نبودن مادرم بیکاری واندوه پدرم از تو چه پنهان عشق من چند بار هم با قیافه تو به سراغم آمد باور کنید این بدترین قیافه ای است که درد به خودش می گیرد!
بعضی از چیزها تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند و انسان برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند مثل عشق سیاست و مهاجرت... من بر آسمانخراشها پرندههای مهاجر زیادی را دیدهام که چشمهایشان پر از اشک بود!
تنها دو چیز است که انسان را به زندگی وا می دارد رویا و ترس! ترس داربست بندهایی که بالا می روند اسکلت های تن ات را و رویای بودن ات ای که بودن ات خستگی را از چهره کارگرها پاک می کند دردی بزرگ در گلو دارم به سنگینی غلتکی که می کوبد آسفالت را غلت می خورد مثل غلطیدن ات در خواب آرام بخواب کارگرها مشغول کارند بر اسکلت های تن ات دردی که نمی گویم که نیاورد طوفان خنده ای بر گونه های گل ات که قاصدک روی کدام پلک ات به خواب می رود هر شب که آفتاب از کدام شانه ات بالا می آید هر روز که مهتاب بی تاب تاب می خورد از موهایت هر شب و روز و بی تابم می کند تابناکی دندان ات وقتی که می خندی! و همین برای نابودی یک مرد کافی است خنده ات می تواند ایمان از دست رفته را باز گرداند به قلب قبل از مردن دوری مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش خوشبخت کارگری است که از تو پایین می افتد بی رد خراش من بهای زندگی را پرداخته ام بارها از چشم ات افتادم! و بهای عشق دوست داشتن است دوستت می دارم ای که بودن ات مرگ را به تـأخیر می اندازد.
روح داشت این کتاب اگرچه که فضا زیاد ناامید بود و نقدهایی هم داشت! کسی که کارگر بودن رو دیده و چشیده و از زوایای مختلف و با کشف های خاص خودش به تصویر کشیده و اشعارش هم به "شعرهای کارگری" معروف شده. عشق و گلایه و وضع داغون مملکت و بی رحمی ها رو کنار هم آوردن و با چند جمله گفتن، هنر این شاعر بود و توصیه میکنم به خوندنش حتی اگه شعر رو دوست ندارین! که حرف های این کتاب ، تنها شعر با اون مفهومی که خیلی ها تصور میکنن نیست! شاعر کرمانشاهی ست و سابیر، درواقع کردی صابر هست. .
باور کنید اگر تفنگ را اختراع نمیکردند کمتر انسانی از فاصله ی چند متر آن طرف تر کشته میشد! و خیلی از کارها آسان تر میشد. آسان تر میشد به آنها بفهمانی یک کارگر چقدر میتواند زور داشته باشد!!!
هرچه بیشتر در کتاب جلو میرفتم بیشتر با اشعار اتباط برقرار میکردم. گاها با خواندن یک شعر یاد شعری دیگر میافتادم و بازمیگشتم چند صفحه قبل تا دوباره بخوانمش. تاثیرپذیریام از این اشعار تا جایی پیشرفت که کم کم ترسی در من ایجاد شد. بعد از خواندن هر شعر لحظاتی به ناکجا خیره میشدم و به آن فکر میکردم و هر چند شعر یکبار از این میترسیدم که مبادا در روزگار سخت جادوی ادبیات باز در درستان سوسیالیسم تاثیرگذار شود. فکر کردم که چقدر از زیبایی این اشعار که حاصل رنجهای یک کارگر است میترسم، چقدر از اینکه این قدر میتوان در این جملات بیآهنگ عمیق شد میترسم. چقدر از اگذار از توتالیترسیم مذهبی به توتالیتریسم کومونیستی میترسم. کتاب را که میبندم باز ترس رهایم نمیکند. فکر میکنم چقدر از استیلای سرمایهداری هم میترسم. از توهم آزادی در جامعهای که آزادی درش کالایی مصرفی باشد. این ترس لعنتی، میترسم در بهشت هم ترسو باشم.
کتاب را یک کارگر در مورد زندگی کارگری نوشته است. کتاب خوبی است.
برف روی خیلی چیزها را میپوشاند مثل جنازهای که در کفن پیچیده باشی! روی اسکلتِ ساختمانها درختها قبرها برف، و تنها برف است که میتواند برفها را بپوشاند!
طرفدار شعر نو و فرانو نیستم و برای طبع آزمایی خوندم ، کتاب خوب و متفاوتی بود و بزرگ ترین نکته مثبت کتاب صداقتی بود که درونش موج می زد .البته خب فضای کتاب خیلی تاریک و نا امید بود که دوستش نداشتم ، شاید هم من درکی از فضای موجود در کتاب نداشتم .