Maurice Polydore Marie Bernard Maeterlinck (also called Count Maeterlinck from 1932) was a Belgian playwright, poet, and essayist who was a Fleming, but wrote in French.
He was awarded the Nobel Prize in Literature in 1911 "in appreciation of his many-sided literary activities, and especially of his dramatic works, which are distinguished by a wealth of imagination and by a poetic fancy, which reveals, sometimes in the guise of a fairy tale, a deep inspiration, while in a mysterious way they appeal to the readers' own feelings and stimulate their imaginations".
The main themes in his work are death and the meaning of life. His plays form an important part of the Symbolist movement.
موریس مترلینگ اصلاً بلژیکی است و در سال 1860 میلادی در ایالت فلاماند در شهر کان متولد شده زبان آلمانی و فرانسه را که زبان خانوادگی او محسوب میشد در خانواده فراگرفت و بعد در مدرسه زبان لاتینی را آموخت و تحصیلات خود را در رشته حقوق به پایان رسانید و در بلژیک وکیل دعاوی بود و ناگهان بطوریکه مشهور است بر اثر عشق دختری که به مترلینگ خیانت کرده بود وکالت دعاوی را ترک نمود و به نویسندگی پرداخت و ضمناً زبان انگلیسی را که تا آن وقت نمیدانست تحصیل کرد. در ابتدا کتب تآتر مینوشت و تآتر پرنده آبی رنگ او در سال 1911 میلادی جایزه نوبل را دریافت داشت. مترلینگ ناگهان نوشتن تآتر را ترک کرد و شروع به نوشتن کتب فلسفی نمود. از کتابهای فلسفی وی میتوان موارد زیر را نام برد: 1- عقل و سرنوشت 2- زندگی زنبور عسل 3- هوش گلها 4- مرگ 5- بقایای جنگ 6- صاحبخانه ناشناس 7- زندگی موریانه 8- زندگی مورچه 9- قانون بزرگ 10- گنجینه فقرا
ذبیح الله منصوری مترجم این کتاب در مقدمه می گوید: ممكن است من پير و شكسته شوم، ممكن است روزگار با من بازي كند،ولي همه وقت به زبان حال مي گويم: اي مردم!اين منم كه براي اولين مرتبه آثار مترلينگ را به زبان فارسي ترجمه كردم
و من هربار که کتابی از مترلینگ را به اتمام می رسانم میگویم: بخودم افتخار میکنم که توانستم کتاب دیگری از موریس مترلینگ بخوانم
در این کتاب به شعور باطنی و مسئله خدا و زندگی این جهان و روح و ...با مغزی انسانی پرداخته شده است. به قول مترلینگ ،مغز تنها اسلحه ای است که میتوان با آن به جنگ نادانی رفت با اینکه اسحله ای قدیمی است و از زمان کهن تا حالا هنوز نتوانسته ایم مسائل پیچیده را حل کنیم ولی تنها اسلحه ایست که داریم!!! يكي از جملات با معنيش اين بود كه از لحاظ عقل، نيستي وجود نداره،چون همينكه به آن فكر كني،هستي مي شود.
پرسش هایی که زندگی کردن بدون مطرح کردن آنان شاید پست و بی معنا باشد..آنچه که سالهاست ذهن بشر را مشغول کرده و گویی تا سال ها نیز ادامه خواهد یافت..دوازده هزار سال قبل در هند..به آنچه دست یافته اند که خواندنش بر بدنمان لرزه میندازد..که چطور آنگونه که تصور می کنیم فراتر از گذشتگان خود نیستیم.
"از بین می روم در حالیکه امیدی به دانستن اسرار دنیا ندارم.."
از قول خود نویسنده در کتاب : نویسندگان به من گفته اند فایده این صحبت های بی سر و ته تو که هیچ نتیجه مثبتی از آن گرفته نمی شود چیست ؟ در جواب هم به آنها گفته فایده ی رمان هایی که شما می نویسید چیست ؟ من هم خیلی به دنبال نتیجه گیری ای از جانب نویسنده بودم اما نویسنده نتیجه گیری را به عهده ذهن خواننده میگذارد و فقط سعی اش بر آنست که مسایل را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار دهد و به چالش بکشد ، در هر صورت کتاب تا اواسط برایم جذاب بود اما از آن به بعد تکرار مکررات شده بود و از حوصله کم بنده خارج باعرض شرمندگی نیمه تمام رهایش کردم
ممکن است من پیر و شکسته شوم، ممکن است روزگار با من بازی کند، ولی همه وقت بزبان حال میگویم: ای مردم! این منم که برای اولین مرتبه آثار مترلینگ را بزبان فارسی ترجمه کردهام.“
جملات بالا را ذبیح الله منصوری در صفحه اول کتاب خداوند بزرگ و منِ موریس مترلینگ نوشته است.
هر از گاهی بین کتابهایم میچرخم ببینم چه کتابی از نگاهم پنهان شده است، و بعضی وقتها بی آنکه متوجه زمان باشد چند ساعتی در میان کتابها پرسه میزنم.
چند روز پیش کتابهای خاکخوردهی مترلینگ را جستم که از کتابهای باقیمانده از دورهی جوانی پدرم است.
درباره ترجمه های منصوری حرف و حدیث فراوان است.( اگر دوست داشتید نگاهی به صفحه او در ویکیپدیا بیندازید) کتاب خداوند بزرگ و من گزیده ای از پارگرافهای آثار مترلینگ است، منصوری در مقدمه کتاب نوشته که: آثار مترلینگ آنقدر عمیق و دقیق است که فقط باید به زبان فرانسه خوانده شود و من چگونه میتوانم بوی گل سرخ را تا وقتی نبوئیده باشید برایتان توصیف کنم و ترجمه آثار مترلینگ چنین حالتی دارد… در خود آن قدرت را نمیبینم که نخبهی آثار مترلینگ را ترجمه کنم زیرا که میترسم از عهده ترجمه بر نیایم و آنوقت مترلینگ را در نظر ایرانیان بدنام کنم.
به هر حال این کتاب تراوشات ذهن خلاق منصوری باشد یا ترجمه غیر وفادارانهی یا وفادارانه او از آثار مترلینگ، پاراگراف های جالبی است که برای کنجکاوری و علاقهی بیشتر برای آشنایی با مترلینگ مناسب است.
چند پاراگراف زیر را از خداوند بزرگ و من انتخاب کردم:
جوانی
در زمان جوانی که عواطف و احساسات مرا به اینطرف و آنطرف میکشید فکر میکردم که اگر این عواطف وجود نمیداشت افکار انسان در نتیجهی تعمق به حد اعلای فعالیت میرسید.
حالا که پیر شدهام و عمارات جوانی از بین رفته در تفکرات خود احساس رکود مینمایم و در میابم که فکر من در آنموقع که زندگانی من هیجان داشت و مغزم مشوش بود بهتر میکرد.
گذر روزهای عمر
من اصلاً برای گذشتن روزهای عمر خود متاسف نیستم زیرا میدانم هر روز که از دستم برود برخلاف آنچه ظاهراً به چشم میرسد من آنروز را ضبط و تملک کردهام.
اگر شمارهی روزهای آینده من به تدریج کم میشود، در عوض شماره روزهای گذشته که در قفای من قرار گرفته بیشتر میگردد.
و نباید فراموش کرد که روزهای گذشته برای ما خیلی زیادتر از روزهای آینده ارزش دارد زیرا روزهای آینده هنوز در تصرف ما نیست و بطور محقق به ما تعلق ندارد در صورتیکه روزهای گذشته محققاً به ما تعلق دارد.
خواب
با اینکه اکنون بیشتر از هشتاد سال از عمر من میگذرد مشاهده میکنم که خوابهای من نظیر دوره کودکی و جوانیست و بر خلاف زمان بیداری که فکر توسعه پیدا میکند و تقویت میشود، در رویاها تغییری حاصل نمیگردد.
خدا و هستی از موریس مترلینک - ترجمهی ذبیحالله منصوری
هرچند موریس مترلینک بیشتر به دلیل آثار ادبی نظیر نمایشنامههایش شهرت دارد و با وجود این که از نظر فنّی نمیتوان او را یک فیلسوف نامید، امّا باز هم تفکّرات فلسفی قابل اعتنایی دارد و مهمتر از آن این است که جرئت اندیشیدن فراتر از مرزهای آکادمیک را دارد و روش اندیشیدنش اقلاً نزد من زیبا جلوه میکند. این کتاب به نظر میرسد که نه یک کتاب منسجم و یکپارچه، که بیشتر حاصل ترجمهی یادداشتها و اندیشههای شخصی نویسنده باشد که در ابتدا به قصد انتشار کتاب نوشته نشده بودند. به همین علّت پس از گذشت مقداری از کتاب، به نظر میرسد که مترلینک صرفاً در حال تکرار و تکرار افکار خود است. هرچند بسیاری صرفاً بر اساس دیدن صفحهی مرحوم ذبیحالله منصوری و بدون آن که خود نکتهای منفی را حس کنند، انواع دشنامها را به او نسبت میدهند و او را متّهم به عدم وفاداری به متن اصلی میکنند، به عنوان کسی که تا کنون بالای 15 هزار صفحه از آثار ترجمهشده توسّط ایشان را خواندهام، تا کنون نه تنها از ترجمههایشان بدی ندیدهام، بلکه بسیار لذّت هم بردهام و خود را مدیون ایشان میدانم. حتّی اگر ایشان دخل و تصرّف در متون نیز کرده باشند، به نظرم با این عمل لطف بزرگی کردهاند.
مغز ما اگر ما صد مرتبه باهوشتر و چیز فهمتر از این بودیم، دنیایی که به نظر ما میرسد چندان مشابهتی با دنیای کنونی نداشت و اگر هزار مرتبه از این چیز فهمتر بودیم تفاوت دنیایی که به نظرمان میرسید به این دنیا زیادتر میشد زیرا دنیا جز خود ما و جز آنچه در خود میبینیم و از خود میفهمیم چیز دیگری است.
از تصاوير و اشکال مختلف خداوند يگانه شکلي که تا اندازه اي به فهم ما نزديک مي باشد بي پايان بودن اوست و ما از صفات خداوند فقط همين يکي را تا اندازه اي مي فهميم و باقي صفات و اشکال او براي ما مجهول مي باشد
برای چه بترسیم؟! فرض کنیم که من مرده ام! آن وقت از چهار حالت خارج نخواهد بود: ۱- یا بعد از مرگ نیست خواهم شد، یعنی نمیدانم که من نیستم و دنیا هم برای من وجود ندارد. در اینصورت دلیلی ندارد که بترسم، زیرا وقتی از مرگ خود بی اطلاع بودم و ندانستم که هیچ شده ام هیچ علتی برای ترسیدن وجود ندارد. ۲- حالت دوم اینست که من نیست نمیشوم و از بین نمیروم، بلکه زندگی خود را تغییر میدهم یعنی بد��ن اینکه کسی با من کار داشته باشد و توضیحاتی بخواهد از دنیای کنونی وارد دنیای روحانی میشوم. این حالت هم نباید باعث وحشت من بشود زیرا روح من در آن دنیا براحتی زندگی مینماید و چون فاقد جسم هستم هرگز درد و شکنجه نخواهم کشید،زیرا تمام دردهای ما ناشی از جسم است و بالاخره چون روح من مقید به جسم نیست در آن دنیا وظیفه زندگی کردن را بهتر خواهد دانست. ۳-حالت سوم این است در موقعیکه از دنیای مادی وارد دنیای روحانی میشویم شخصی از من بازخواست کرده وتوضیحاتی خواهد خواست. در اینجا از دوحال خارج نیست: یا این شخص یعنی آفریننده با فهم است یا نفهم. اگر نفهم باشد مرا محکوم به مجازاتهای سخت و مرگ دیگر خواهد نمود ولی محال است که آفریننده نفهمباشد و او حتما دارای فهم می باشد. ۴-اگر با فهمباشد«که حتما همینطور است» متوجه خواهد شد که زندگانی ومرگ این دنیا بقدر کفایت مرا تنبیه کرده و هرگز مرا به شکنجه وعذاب همیشگی محکوم نخواهد نمود، زیرا یکخدای باهوش و چیز فهم چیزی را که خود آفرید دچار بدبختی جاویدان نخواهد کرد. *خیام چنین میگوید: از دوحال خارج نیست یا خدا قبلا میداند که من چه خواهم کرد و یا نمیداند، اگر نمیداند که در اینصورت خدا نیست و در صورتیکه میداند چگونه انتظار دارد که من کاری بر خلاف دانائی او بکنم و با رعایت این دو نکته چگونه مرا بعد از مرگ مسئول نموده وکیفر خواهد داد.
با احترام به کار مفیدش و بقیه ی ترجمه هاش ولی مترجمی وفادار به متن اصلی نیست و ذهنیات خودش رو وارد کتاب کرده بعضی جاها هم کلا چیزی خلاف حقیقت رو گفته مث مباحثی در مورد انیشتین و ...