گرفتار در قفس تنگ یک تاکسی و در امتداد روزهای پایانناپذیر کار، راننده خود را به زیر و رو کردن و واکاوی بیملاحظهٔ زندگیاش میسپارد. در گفتوگو، و یا تنها در همراهی، با مسافرانی که معلوم نیست هر یک از کجا از گوشهٔ یک خیابان یا از درون یک تخیل آشفته فرا میرسند، لحظهها و صحنههای زندگیاش را بازسازی میکند، آنها را دوباره میزید تا به سرانجام محتومی برسد که چیزی نیست مگر مشتی خاطره، پراکنده در باد حیرت و سرگردانی
شاید هرکدوم از ما راننده هایی هستیم که داریم تکه هایی از خودمون رو به مقصد میرسونیم؛ شاید هر تکه از ما وقتی به مقصد میرسه شروع میکنه به زندگی کردن برای خودش؛ زندگی های موازی. ممکنه آخرش، همه مون همراه آخرین مسافر شب به یه جادۀ مه آلود برسیم و چراغ های ماشین مون کم کم تو مه محو بشه.
شاید بشه گفت کمی حال و هوای پینتری داشت، و البته کمی ماکسیمال تر از پینتر. و احتمالاً جزو خوبهای محسن یلفانی به حساب میاد برای من.