ZaRi2,316 reviews883 followersFollowFollowReadAugust 31, 2016سفر کناز این سر رگهایم تا آنسو سفر کنبه جزیره خونین بیاو مسافری پیدا کن که تو را نشناسد.باغی ببافو صورت اشیاء را لمس کنتا نامی پیدا کنند.این جهان کلوچه رجالهها بودو ما برای شمردن دندانشان قدم به جهان نهاده بودیم.از آن سر پنجههایم تا جنگل رویاها سفر کنبه خانه خود بیاهوا سرداستو گرگها و گرازهای گرسنه به سوی چراغها میآیند.به خانه خود بیاو زیر پوستم زندگی کناینجا که تمام مهمانانبه نام توام میشناسند.poem