من طرفدار رمان نیستم ولی شخصیت پردازی منحصر به فرد و هوشمندی نویسنده در هدایت داستان رمانی بی نظیر را خلق کرده است که من رو به خواندن با دقت رمان وادار میکرد. حفظ عدالت در شخصیت های داستان و فضای باز برای ذهن خواننده در کمتر رمانی دیده می شود که بی شک " در خاطر دو گیلاس شامپاین" به طرز عجیبی از عهده ی آن برآمده. علاوه براین با اینکه داستان در فضایی خارج از ایران اتفاق افتاده است ولی درک فضا برای هر خواننده ای قابل درک است ، طوری که شخصیت های آن و اتفاق ها ی داستان تا مدت ها در ذهن من باقی مانده است. مطمینم اگه به زبان انگلیسی نیز چاپ شود طرفداران بسیار بیشتری خواهد داشت.
داستان آرام و بیعجله جلو میرود. برایم جالب بود که نویسنده تلاش اضافی برای جلبتوجه مخاطب نمیکند. در دادن اطلاعات بسیار مقتصد و حرفهای عمل میکند. اما بهدرستی قلابهایی سر راه میگذارد که خواننده را گیر میاندازد. به نظرم یکی از متفاوتترین رمانهای فارسی بود و چه حیف که اینجا چاپ نشده و دیده نشده.
من از چند سال پیش منتظرچاپ این کتاب بودم. درست از زمانی که خانم نویسنده را در کافه ای در خیابان ولی عصر تهران ملاقات کردم و در مورد داستانی که میخواست بنویسد با من حرف زد... از همان زمان تحت تاثیر قرار گرفتم و حالا که کتاب چاپ شده را خواندم فهمیدم اشتباه نکرده بودم. این اولین کتاب نگار ولی زادگان است اما در برخی جهات به پختگی نویسندگانیست که چند کتاب نوشته اند. بطور مثال شیوه و تکنیک طبیعت پردازی در این داستان مثال زدنیست. اسمان غروب پشت پنجره رشک برانگیز است. درختان با شما حرف میزنند و اسفالت کف خیابان انگاری زنده است. شخصیتها در مکان جغرافیایی خود بخوبی جای گرفته اند و نمایندگان نسل (زمان و دوره) خود هستند. شخصیت دختر در ورزشگاه کاملن باور پذیر است و شخصیت پسر دربیمارستان چنان دقیق و حرفه ای تصویر شده است که گویی خود نویسنده دوره ای در بیمارستان کار میکرده است. درمورد این کتاب بیشتر میتوان نوشت و من امیدوارم بزودی در ایران در دسترس همگان قرار بگیرد
به صورت فهرستوار، بدون هیچ ترتیبی، نظرهای شخصی من این چند مورداند:
کتاب با زبون روون و راحتی نوشته شده بود و نویسنده از پیچیدهنویسی دوری کرده بود. به نظر من این یک نکتهی بسیار مثبت در مورد کتابه.
کمی شک دارم که آیا این کتاب از اول به فارسی نوشته شده بوده یا این که به انگلیسی نوشته شده بوده و بعد به فارسی ترجمه شده. اگر به فارسی ترجمه شده، به نظرم ترجمه جای بهبود خیلی زیادی داره و به نظر من بیشتر به یک ترجمهی ضعیف شبیه بود. اگر کتاب از اول به فارسی نوشته شده، در اون صورت به نظرم به فارسی خیلی ضعیفی نوشته شده که به مقدار زیادی تحت تاثیر زبان انگلیسی بوده و در پایان ملغمهای در اومده که نه فارسی درستی است و نه انگلیسی قابل قبولی.
به نظرم در متن به مقدار زیادی از کلمههای انگلیسی استفاده شده بود که خیلی از وقتها توی ذوق میزد. باز هم بر میگرده به مورد قبلی که بالا نوشتم: اگر کتاب ترجمه نشده و از اول به فارسی نوشته شده، و در هر حال وقتی داریم کتاب فارسی میخونیم، انتظار داریم که فارسی درستی بخونیم. اگر برای یک کلمه معادل پذیرفته شده و رایج فارسی وجود داره، چرا باید یک کلمهی انگلیسی که به فارسی نوشته شده به جاش استفاده بشه؟ نمیشه از مکالمات دیگران انتظار داشت که فارسی درست و بدون پروندن کلمههای انگلیسی استفاده کنن. شاید در پستهای وبلاگی هم نشه چنین انتظاری داشت. اما وقتی یک کتاب فارسی میخونیم، انتظار زیادی نیست که نویسنده تلاش بیشتری کرده باشه و با ویراستاری به اندازهی کافی، متن تمیز و با فارسی خوبی بنویسه. به عنوان مثال میتونم به عبارتهایی مثل «اوورلپ»، «تیبگ» و «باکس» اشاره کنم که در متن آورده شده بود (اینها تنها چند مثال بودن). چنین کلمههایی بیشتر از اون که بخوان متن رو قشنگ کنن، توی ذوق میزنن و کمدقتی نویسنده در انتخاب کلمات رو نشون میدن.
به نظر من این متن جای ویراستاری بیشتری داشت. برای مثال نمیدونم در فارسی امروز، تا چه اندازه عبارت «تا بعد» برای خداحافظی رایجه؟ به نظر من نیست (به من گفتهاند که به تازگی رایج شده و در مکالمات تلگرامی این عبارت زیاد دیده میشه). من فکر میکنم این که فقط ترجمهی کلمه به کلمه قرار بدیم از اون چه شخصیتها به انگلیسی بیان میکنن، کافی نیست. این وظیفهی نویسنده یا مترجم یا ویراستاره که به جای «تا بعد» از عبارتی استفاده کنه که دو نفر که به فارسی صحبت میکنن، واقعن به زبون مییارن (باز هم شاید مشکل این باشه که من با فارسی جدید و به روز آشنایی ندارم).
بسیاری جاها بین کلمههای استفاده شده ناسازگاری بود (دلیل دیگهای بر این که متن به اندازهی کافی ویرایش نشده). تنها برای نمونه، یک جا نوشته شده «کاپاچینو» و جای دیگه (شاید چند صفحه بعد) نوشته شده «کاپوچینو» و یا در جایی از عبارت «پیام کوتاه» استفاده شده و جایی دیگه از «تکست».
به نظر من شخصیتپردازی در این کتاب جای کار خیلی خیلی بیشتری داره. شخصیتها به خوبی پخته نشده بودن. اگر از من در پایان داستان بپرسن «رها» (یکی از دو شخصیت اصلی) چه طور شخصیتی داشت یا در مورد «مانی» چه چیزی دارم که بگم، چیز زیادی در دست ندارم. مثلن میتونم بگم یکیشون چشمهای «گیرایی» داشت یا اون یکی به «بعد دیگه» فکر میکرد و حرفهای به ظاهر پیچیدهای میزد. اما اینها شخصیت نیست و با توصیفهای اینچنینی، شخصیت قابل درکی از بازیگران داستان به خواننده نمیدیم.
من فکر میکنم جا داشت این کتاب از نظر میزان اطلاعات بهبود پیدا کنه. برای مثال، برای من سواله که اگر یکی از بخشهای (فصلهای؟) کوچک داخل کتاب رو حذف کنیم، چه قدر به داستان لطمه میزنه؟ به نظر من به احتمال بسیار بالا هیچ! حدس میزنم که هر فصل دلخواهی رو بخواهین میتونین از این کتاب حذف کنین بدون این که اثری بر داستان و روندش بگذاره. <*spoiler*> شاید اطلاعات در مورد یکی از قرارهای این دو نفر رو از دست میدادیم. بقیهی داستان هم کمابیش به همون منوال میگذشت و حداکثرش این بود که یکی از قرارها ناگفته میموند. <*/spoiler*> به نظر من این برای یک نوشته و هر داستانی اشکال بزرگیه. لازمه که خط به خط یک نوشته چنان با دقت و وسواس ساخته و انتخاب بشن که بتونیم با اطمینان بگیم که هر جمله چه نقشی داره و حذفش چه تاثیری بر متن میگذاره. در راستای مورد بالایی، اطلاعات زیادی در متن دیدم که به نظرم نه کمکی به فضاسازی میکردن و نه کمکی به درک شرایط و نه کمکی به روند داستان.
<*spoiler*> برای مثال، در یک جا وقتی مانی از عرض خیابون عبور میکرد، داستان میگفت «اتوبوسی رد شد» (یا چیزی شبیه به این) در اون زمان خوندن این قسمت از متن، این جمله به نظر من زائد بود و هیچ کمکی به هیچ جای داستان نمیکرد (شاید بعدتر تلاش بر این بوده که اشاره بشه رها در همون اتوبوس بوده؛ به نظرم همچنان از زاید بودن این توضیح چیزی کم نمیشه). در جای دیگه در صفحهی ۱۶۴ با این مضمون نوشته شده بود که «پشت هیچ چراغی نایستادند و همهی چراغها سبز بودند». باز هم متوجه نشدم که چنین اطلاعی چرا این میان آورده شده بود؟ شاید نویسنده قصد داشت محیط رو بازسازی کنه که به نظرم در این زمینه ناموفق بود. شاید هم این اطلاع به عنوان نشانه آورده شده بود که من موفق نشدم نشانهی مورد نظر رو درک کنم. <*/spoiler*> به نظر من حتا اگر نویسنده قصد داشته باشه از نشانهها و نمادها استفاده کنه، همچنان لازمه منظور رو برای خواننده برسونه (تا جایی که ممکنه). صرف رها کردن چند نماد و نشانه کافی نیست.
پس شاید نویسنده در انتقال نماد (سمبل) های مورد نظر موفق نبوده. به نظرم لازمه که هنرمند از ابزار ارتباطی و دیگر امکاناتی که داره به خوبی استفاده کنه که بتونه منظور رو برسونه. به نظر من در مورد این کتاب، نویسنده موفق نشد منظورش رو به خوبی برسونه. یک نگاه اینه که بگیم نویسنده منظور داشته و مشکل از خواننده بوده که منظورها رو درک نکرده. یک نگاه هم اینه که بگیم در پایان، نویسندهای موفقتر میشه که بتونه با مخاطبش ارتباط برقرار کنه.
به نظر من از جمله بزرگترین نقطه ضعفهای متن که نیاز به بازنگری اساسی داشتن، توضیحها و موعظههای نویسنده بود. از یک اثر هنری انتظار دارم که خودش به تنهایی صحبت کنه و پیام رو برسونه، بدون این که لازم باشه که خالق اثر تا این حد به صراحت در مورد پیامش صحبت کنه. من فکر میکنم این یکی از فرقهای بزرگ بین سخنرانی شعاری و یک اثر هنری باشه. برای نمونه، در جایی نوشته شده بود «بهترین استراحت ورزش است» (یا چیزی با این مضمون). در جاهای بسیاری جملههای شعاری زیادی در انتقاد از ایران نوشته شده بود که (ضمن پوزش از بابت سبک نوشتنام) گلدرشت بودن این جملهها بیش از هرچیزی در ذوق میزد (به عنوان دو مثال دیگه، میتونم به صفحهی ۱۴۷ آخرهای صفحه و صفحهی ۱۵۷ باز هم آخرهای صفحه اشاره کنم).
کمی بیشتر در ادامهی مورد بالا: شاید بد نباشه که نویسنده همه چیز رو صریح بیان نکنه و نشانههایی بده و اجازه بده خواننده خودش حس کنه و به تدریج شرایط رو درک کنه. البته قبول دارم که نظرها متفاوته و این تنها یک نظره. به نظرم در این زمینه این کتاب موفق عمل نکرد: شخصیتها به صورت دیکتهای از جانب نویسنده معرفی شده بودن و من خواننده باید قبول میکردم که هر شخصیت چه طوره (بدون این که الزامن اثر یا نشانهای از شخصیت دیده باشم که نتیجه بگیرم هر شخصیت چه طوره). <*spoiler*> رابطه بین دو نفر شکل گرفت و از قرار معلوم من خواننده هم خبردار شدهام؛ اما نه به خاطر این که به چشم خودم وقایع رو دیده باشم و چنین برداشتی کرده باشم، بلکه چون نویسنده گفته بود که در هر لحظه رابطه در چه وضعیتیه. <*/spoiler*> نمیدونم تا چه اندازه در این مورد منظورم رو میرسونم. به زبان دیگه، این کتاب برای من به داستان یا یک اثر هنری شبیه نبود. <*spoiler*> بیشتر شبیه به تعریف مستندوار یک سری اتفاقها بین دو نفر بود. <*/spoiler*>
کتابی لذت بخش و پراز احساس که تورو با خودش به عمق ماجرا میبرد. شخصیتها بسیار زنده تورو با خودشون همراه میکنن.شور زندگی حس میشه و تاثیرشو رو ناخوداگاهت میزاره.فکر نمیکردم کتاب اونقد کشش داشته باشه که تو دو روز بخوام تمومش کنم.اما بهترین قسمت این کتاب اینکه نمیتونی اخرشو حدس بزنی .