کتاب «پری خوانی» مجموعهی غزلهای امیرحسین الهیاری است که در فاصلهی سالهای 1383 تا 1393 سروده شده. این کتاب شامل سیصد و پنجاه غزل و دو قصیده است که برای نخستین بار منتشر شده و استاد بهاءالدین خرمشاهی نیز مقدمهای جامع بر این اثر نگاشته است. غزلی از این مجموعه را با هم میخوانیم: «شبیه طرهی تو با دو شانه میروم کنار/ نگاه کن که من چه عاشقانه میروم کنار/ شبم به انتها رسید و در قدومت ای سحر/ چونان ستاره دانه دانه دانه میروم کنار/ بهانهای برای بودن و نبودنم که من/ به خاطر تو با همین بهانه میروم کنار/ که پای عشق در میانه بود و خون به پا نشد/ اگر چنین خموش از این میانه میروم کنار/ اگرچه قیسم و هنوز هم زمانهی من است/ ز داستان لیلی زمانه میروم کنار/ و گر دری گشوده گردد و نسیم بگذرد/ شبیه دود تلخ قهوهخانه میروم کنار/ به غیر نام من که خود به عشق جاودانه است/ ز یاد حضرت تو جاودانه میروم کنار»
امیرحسین اللهیاری یکی از بهترین غزل سرایان معاصره و البته گمنام... شاید چون اهل شانتاژ و سرودن اشعار مبتذل نیست و دمش هم گرم. میتونم با اطمینان بگم مجموعهی پریخوانی از اون دست کتابهای شعره که اقلا هر غزلش یه شاهبیت داره و برای دوستداران شعر؛ چی بهتر از این؟ شاهد هم دارم اونجا که میفرماید: از خلق در تحیر و از خویش در شگفت من، دل به کار دارم و دنیا شکم سَراست
صبحی نشسته بودم بیخبر از هدیهای که در راه است، ناگاه پستچی هشت جلد کتاب برایم آورد بیآنکه بدانم از کجاست و قصه چیست. بسته را باز کردم و دیدم دستخط امیرحسین اللهیاری است و همه آثارش و یادداشتی خطاب به دوستِ نادیده. وقت خوشگشت.
چند روز پیش از این دستفروشهایی که کتابهای کاهی هزار سال پیش را بساط میکنند خریدمش. شاید تنها کتاب نوی آن بساط بود. البته یک کتاب دیگر را برداشته بودم که فروشنده دید شعر است، دیگر کتابهای شعرش را هم پیشنهاد داد. وقتی بازش کردم، یک مصرعی دیدم که هیچ خوشم نیامد. مدام به خودم میگفتم خوب نیست، بگذارش زمین... حتی مقدمه بهاءالدین خرمشاهی و نشر قطره هم راضیام نمی کرد. با خودم گفتم شفقت =کهنسالی زیادی رئوفشان کرده احتمالا، برای هر کسی مقدمه مینویسند شاید. ولی تخفیفش هم وسوسهانگیز بود :) علی ای حال در خانه هم چند غزلی اول را با همین ذهنیت و برای اثبات همین تفکر به خودم میخواندم؛ که زود دانستم باید نظرم را عوض کنم. اصلا اگر به کیفیت غزلها هم توجه نکنیم، همینکه شاعر جوانی چون او، کتابی با این حجم (۳۹۴ صفحه) منتشر میکند، قابل تحسین است. ظاهرا شاگردی منزوی را هم کرده است. در اینترنت هم جستجو کردم و دیدم شعرهایی از او هست، ولی قاعدتا عام پسندترها. و حالا یک غزل:
حریم سینه را گشودی، به سینهٔ گشودهات شکر به سوسن نشستهات حمد، به سرو ایستادهات شکر
به سوی قبلهای که دارم، اگر سری نمیگذارم حدیث «انتم السکاری»ست به اعتبار بادهات شکر
به اینکه از خط ارادت به نون بندگی رسیدیم به این که بندگی ندانست چه بود در ارادهات شکر
چه سبزهای چه سایهساری؟ به سرو قامتت چه داری؟ که میکنند تا قیامت مسافران جادهات شکر
کجا مگر کنی نگاهی به حکم حضرت تو گاهی سواره در میان راه است که میرسد پیادهات شکر
به ذات لم یلد رسیدیم مسیح مریم تو دیدیم ز غیر او نفس بریدیم به کودک نزادهات شکر
ز مرگ و عشق و رنج و شادی، ز هرچه دادی و ندادی چه جای شکوه و شکایت...به داده و ندادهات شکر