Kim Ki-duk was born on December 20, 1960 in Bonghwa, North Gyeongsang Province, South Korea. He studied fine arts in Paris from 1990 to 1993. After returning to South Korea, Kim began his career as a screenwriter and won the first prize in a scenario contest held by Korean Film Council in 1995.[1] In the following year, Kim made his debut as a director with a low budget movie titled Crocodile (1996). The film received sensational reviews from movie critics in South Korea.Kim has said that his international breakthrouh occurred with The Isle at the Toronto International Film Festival.[2] His 2000 film Real Fiction was entered into the 23rd Moscow International Film Festival.[3]
In 2004, he received Best Director awards at two different film festivals, for two different films. At the Berlin International Film Festival, he was awarded for Samaritan Girl (2004), and at the Venice Film Festival he won for 3-Iron (also 2004). In 2011, his documentary film Arirang received an award for best film in the Un Certain Regard category from the Cannes Film Festival. In 2012, his film Pieta received the Golden Lion award at the Venice Film Festival, the first Korean film to receive a "best film" honor at one of the top three international film festivals - Venice, Berlin and Cannes.
ما همه خانه هایی هستیم خالی در انتظار کسی تا در را بگشاید و رهایمان کند. یک روز، رویایم به حقیقت خواهد پیوست. بسان یک روح، مردی از راه خواهد رسید و مرا از بند رها خواهد کرد و من می روم، رها از تردید ها، رها از اندوخته ها تا سرنوشت تازه خود را بیابم. -کیم کی دوک
براستی زندگی ما انسانها در کجا جریان دارد؟ در درون خیال و یا در همین زندگی روزمره و عادی؟ علاقه مندی ها و آنچه آن را عشق می نامیم چطور؟ آیا آنها حقیقی و واقعی هستند یا آنها نیز خیالی و زاییده ذهن؟...وآنهایی که دوست میداریم،یا پرستش می کنیم؟ آیا آنها تمام واقعی و حقیقی هستند یا خیالی ؟ گاه زمان ها نیز می شود آنهایی که دوستشان داریم ، برای ما نیستند...حتا ممکنست هیچگاه ندانند که شخص دیگری همیشه به آنها فکر میکند. شاید جایی که ماده توان رفتن نداشته باشد، ذهن میتواند نفوذ کند...خیال...رویا...مرز تفکیک خیال و واقعیت گاهی زمانها آنچنان درهم می آمیزد که دیگر نمیدانیم کدام حقیقیست و کدام خیال. نام فیلم که ترجمه واژه آن می شود سه آهن،در واقع نوعی چوب گلف است که در فیلم مورد استفاده قرار گرفته است. ترجمه عنوان اصلی فیلم به زبان کره"خانه های خالی" است. فیلم با نمای ضربه زدن به توپ گلف آغاز میشود. اولین ارتباط پسر با زن از طریق فرستادن توپ گلف برای یکدیگر هست،بدون آنکه یکدیگر را ببینند و همین ارتباط با حضور کاراکتر مرد و برداشتن توپ گلف گسسته میشود. پسر با همان توپ از رفتار نفرتانگیز مرد انتقام میگیرد، و این ضربه خوردن کاراکترها از توپ گلف چند دفعه تکرار میشود و به خود پسر هم بازمیگردد. توپ اشاره دارد به گرد بودن زمین و ضربهای که این کره - زمین، طبیعت- به انسانها باز میگرداند و این ما را راهنمایی میکند به تم اصلی فیلم درباره پاسخ دادن طبیعت به اعمال ما. در جهانبینی حاکم بر فیلم- که ریشه اسطورهیی، تاریخی و مذهبی دارد- طبیعت به کارهای خوب و بد انسانها پاسخ میدهد و هر کنش از سوی انسان به او باز میگردد. در نتیجه در فیلم با زنجیره پیچیده از بازگشت کارها روبرو هستیم؛ مرد، زن را کتک میزند، کمی بعد با توپ گلف از پسر کتک میخورد. اما پسر بعدتر دقیقن همین بلا را تجربه میکند. پلیسی که امکان ضربه خوردن او را فراهم کرده هست، کمی بعدتر،خود دچار چنین موقعیت میشود. نگهبانی که پسر را کتک میزند، کمی بعد کتک میخورد و.... این زنجیره تنها زمانی گسسته میشود که فرد یا افرادی از این حلقه خشونت و نفرت بیرون میآیند. برای برونرفت از این دور باطل، عشق تنها راه به نظر میرسد؛ زن به پسر کمک میکند که به پالایش روحی برسد.زمانی که پسر در حال ضربه زدن به توپ گلف هست، زن جلوی توپ میایستد و او را منع میکند. با یک دفعه تجربه کنار رفتن او، یک فاجعه رخ میدهد،یک فاجعه که به گریه پسر و جدی شدن پالایش روحی او میانجامد. تناسخ (اشاره به توپ گلف که با یک سیم بسته شده هست (دایره زندگی ))، زندگی خیالی درکنار زندگی حقیقی، نیروی فوق العاده ذهن، عشق اساطیری ، خشم و کینه سرشار از ناآگاهی و پوچی از روزمرگی زندگی مادی تهی از محبت...ازموردهایی هست که در این فیلم با یکدیگرتلفیق شده هستند. همچنین سخن اصلی میتواند فیلم رهایی و آزادگی باشد. در همان تیتراژ ابتدایی فیلم و توپ های گلف میبینیم که این توپها به پایانی نمی رسند و با برخورد به توری آبی رنگ بر زمین می افتند و صحبت از رهایی و آزادگی از همان تیتراژ فیلم آغاز می شود. اما نکته جالب تر پشت تور هست یعنی در منطقه ای که تعلق وجود ندارد. در پشت تور مجسمه مریم مقدس دیده می شود و این میتواند بدین معنا باشد که رهایی و تقدس رابطه مستقیمی با یکدیگر دارند. آنچه کیم کی دوک در خانه های خالی به آن اشاره دارد در واقع استعاره از "قلبهای خالی" ودر انتظار ناجیست.قلبهایی که با امید شکسته شدن قفل روزمرگی و پوچی ، به دنبال واژه گم گشته عشق در جامعه های مردسالارمیگردند ، و با امید به رسیدن همراه روزها را به شب میرسانند. کاراکترهای کیم کی دوک به عمدتا جامعه گریز و یا خانواده گریزهستند ، و محیط ،جامعه مردسالار و دیکتاتور . استفاده از نماهای ثابت و حرکت کند دوربین در کنار تدوین آرام ، فیلم ها را بسیار تامل بر انگیز میسازد.همچنین بازی با نور به فیلم جلوه ویژه میدهد. زمان در این فیلم ها بسیار زود میگذرد و پس از پایان،تصاویر تا مدت ها ذهن در ذهن مخاطب میماند. فیلم با صفر شدن ترازو و پدیدار شدن این جمله به پایان می رسد: "سخت است بگوییم جهانی که در آن زندگی می کنیم یک واقعیت است یا یک رویا و خیال."