Jump to ratings and reviews
Rate this book

Kapp To Cape: Never Look Back: Race to the End of the Earth

Rate this book
Steve and I clutched hands – his right in my left – and then we simultaneously pushed down with our feet. Cogs clicked, wheels turned, and we were on our way. We left Nordkapp within minutes. Cape Town was only 18,000 kilometres away.

Deciding to break away from his comfortable lifestyle in London, Reza and his friend Steven set off from the most northerly point on mainland Europe to cycle the 11,000 miles to the other end of the planet, completely unsupported.

Their expedition becomes a race against the clock, as they attempt to complete the trip in a world record of just 100 days. Battling punishing terrain and primitive roads, harsh and debilitating climates, malaria, food poisoning and heat stroke, their thrilling journey brings them face to face with some of the world’s most stunning, memorable and volatile regions.

This is the intensely personal story of one man’s mission to create a more positive, purposeful life, and the compelling account of the epic journey he took to get there.

320 pages, Paperback

First published January 1, 2017

16 people are currently reading
428 people want to read

About the author

Reza Pakravan

2 books10 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
157 (53%)
4 stars
108 (36%)
3 stars
28 (9%)
2 stars
3 (1%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 30 of 84 reviews
Profile Image for EMMA.
255 reviews398 followers
March 9, 2020
يكي از قشنگترين كتابايي كه امسال خوندم.
با رضا از نروژ همراه شدم تا به كيپ تاون رسيد،اخراي كتاب اصلا دوس نداشتم تموم بشه.اطلاعات حالا كم و بيشي هم راجع به كشورها داد ولي اوج كتاب اونجا بود كه نااميدي هاشو ميگفت،اونجا كه ميخواست دست بكشه از همه چي ولي با وصف همه اينا ادامه داد و اين ادامه دان قابل احترامه
Profile Image for Mohy_p.
274 reviews120 followers
September 6, 2021
این کتاب یک ماجراجویی تمام عیاره

« موضوع کتاب »
رضا پاکروان ایرانی ساکن لندن تصمیم می‌گیره که کارش رو رها کنه و از کاپ در اروپا تا کیپ در آفریقا که حدود 17700 کیلومتر هست رو رکاب بزنه در عرض 100 روز (شرط گینس برای ثبت رکورد)
و این کتاب سفرنامه ی این سفر پر ماجراست .

من سفرنامه خوندن رو خیلی دوست دارم .
و این سفرنامه بهترین سفرنامه ای بود که تا به امروز خوندم.

مملو از امیدواری و ناامیدی رضا و استیو برای رسیدن به رکورد
از صداقت پاکروان در گفتن حس هاش در این کتاب لذت بردم ، وقت هایی که از ترس ها و ناامیدی هاش می گفت ، از حس های متفاوتش به همسفرش و...
از اینکه سعی ای نداشت خودش رو قهرمان نشون بده و باهامون از ضعف های گاها روحی و جسمانیش می گفت
سیر تکامل رابطه اش با همسفرش ، استیو ، رو هم به خوبی میشه از متن فهمید .

صادقانه باید به این سوال که « آیا اگر رضا پاکروان ایرانی نبود کتاب برای من کمتر لذت بخش بود؟» جواب بدم : بله من واقعا لحظاتی که از ایران می گفت و از حسی که موقع رکاب زدن در ایران داشت لذت می بردم .

به پاکروان و تحربه معرکه ای که داشته غبطه میخورم ، اگر همه شرایط هم برام مهیا بود ، حتی یک صدم جسارت و شجاعتش برای اینکار رو در خودم نمی بینم

این کتاب رو زمانی خوندم که دوست داشتم کتابی باشه تا کمی من رو از واقعیت دور کنه و چه انتخاب خوبی بود
یک شب یادمه به خودم اومدم و دیدم به جای یک ربع ، یک ساعت شده دارم کتاب میخونم و هعی به خودم میگم « همین یه قسمت بعد رو بخونم بعد میخوابم»

«درباره چاپ کتاب»
برای اولین بار بود کتابی رو مبخریدم که یک جلد شفاف روش بود و خیال من و راحت میکرد که جلد کتابم بهش اسیب زیادی نمیرسه در صورت اتفاق
اینکه عکس های رنگی هم در کنار سیاه سفید ها بود رو دوست داشتم

* من با این کتاب تو گودریدز آشنا شدم و پیشنهاد میکنم حتما بخونینش ، خیلی خوبه. پنج ستاره برای همه وقتهایی که من و به فکر واداشت و شور و شوق و حس هایی که بهم هدیه داد

*نتونستم مستندی که با همین اسم ساخته شده رو برای دانلود پیدا کنم ولی یه چند تا فیلم کوتاه توی یوتیوب بود که دیدنشون همزمان با خوندن کتاب خیلی خوب بود .

سفرنامه هایی که تا به حال خوندم :
سباستین ، سه رنگ و موآ ضابطیان ، جانستان کابلستان امیرخانی

دیگه چه سفرنامه ای پیشنهاد می کنید بخونم ؟
Profile Image for Chadi Raheb.
530 reviews436 followers
March 25, 2023
من هنوز خستگی رکاب زدن ذهنی همراه نویسنده باهامه و نوشتن توی این وضعیت واقعا کار سختیه. اما میترسم که جزییاتی که موقع خوندن برام الهام بخش بود رو فراموش کنم پس مکتوبش میکنم. چون «کمرنگ‌ترین جوهرها از قوی‌ترین حافظه ها موندگارتره»


چیزایی که یاد گرفتم:
- باید گشت و پشن درونی رو پیدا کرد. چیزی که حاضری به خاطرش سختی بکشی. چیزی که حاضری به خاطرش خیلی راحتی ها رو فدا کنی

- باید برنامه ریزی بلد بود. و علاوه بر بدن قوی, ذهن قوی هم داشت. اون پشن اولیه محرکیه که تو رو به جلو هل میده. آمادگی جسمانی کمک میکنه تا کمتر به مانع فیزیکی که ضعف و بیماریه بربخوری و در صورت بروزش هم سریعتر درمان بشی. اما اونجایی که حس میکنی دیگه آخر خطه و هیچی ارزش نداره, فقط و فقط قدرت فکریه که به کمکت میاد و نمیذاره سقوط کنی. نویسنده از این نظر آماده نبود. اما نکته بعدی نجاتش داد

- من به علت درونگرا بودن و همچنین به قول شرلوک هلمز سوسیوپث بودن, تنهایی انجام دادن خیلی از پروژه‌ها رو ترجیح میدم. هرچقدر کمتر مجبور باشم با آدمهای اعصاب‌خردکن سر و کله بزنم خوشحالتر و آرام‌ترم. و همه آدمها, مطلقا همه شون(وقتی میگم مطلقا همه یعنی خودم هم همینطور پس نیاین بپرسین "فکر میکنی کی هستی که فلان و بیسار؟" و منو از خودتون ناامید نکنین :)) ), بالاخره در نقطه‌ای اعصاب‌خردکن خواهند بود.
اما از تنها بودن در موقع بیماری به شدت میترسم. و فکر میکنم حتا وجود یه همراه اعصاب‌خردکن (اما همدل) توی سفر طولانی, در صورت بیماری غنیمته.
در واقع فکر میکنم ما آدم‌ها (مخصوصا از نوع غارنشینان جنگلی سوسیوپث) اونقدرا هم به همدیگه احتیاج نداریم مگر در مواقع بیماری. این اوج نیازمونه. همدلی و همراهی مناسب آدما رو از مرگ هم گاهی نجات میده. پس اگه مدل من تنهایی‌تون براتون عزیزتر از هرچیزیه, حداقل چند تا دوستی پیدا کنین که بهتون نچسبن اما در صورت نیاز میتونین مطمئن باشین که همیشه پشت‌تون هستن. من اسمشونو میذارم ستاره. خیلی اوقات دیده نمیشن به طور مرتب. اما ته دلتون میدونین که همیشه اون بیرون هستن و دلتون بهشون گرمه که هرموقع بخواین دقیقا کنارتونن. این اگه معنای دقیق دوست نیست, پس چیه؟ خوشبختانه من از این دوستا دارم. بدبختانه فکر میکنم هیچوقت همچین دوستی واسه کسی نبودم
مثل من نباشید :))
استیو با همه بدخلقیاش اگه نبود, نویسنده همون وسط راه از پا درمیومد

- همیشه باید بیشترین تلاش رو کرد در حالیکه کاملا به پیش اومدن موانع و شکست‌ها آگاهی. این آگاه بودن باعث میشه اگر هم اتفاق بیفتند از قبل آمادگی نسبی داشته باشی و غافلگیر نشی. این دیدگاه اسکپتیکالیه که من مدتیه باهاش برنامه‌هامو پیش میبرم. برای تقریبا هرچیزی بدترین حالت رو در نظر میگیرم و در همون راستا همه چیو پیش میبرم. اگر شکستی اتفاق بیفته هنوز هم در نظر من فاجعه ست اما من آماده و آرامم.

- جایی دقیقا از اثر مرکب استفاده کرد. اونجایی که باقی راه براش مثل عذاب بود سعی کرد هربار فقط بر میزان کاری که باید همون روز انجام بده تمرکز کنه. این کمک کرد که تحت تاثیر وحشت تصویر کلی خودش رو نبازه. خوردن فیل رو یادتونه؟ هربار فقط چند لقمه... و بالاخره فیله خورده میشه

در مورد خود کتاب:
نویسنده آدم خوش فکر و شدیدا خوش شانسیه. من به شانس ماورایی و معجزه اعتقاد ندارم. اعتقاد ندارم که تو نیکی کن و در دجله انداز و یه جایی کارما فلان میکنه. به بودن در جای درست و در زمان درست اعتقاد دارم. تعریف من از شانس اینه. و نویسنده دقیقا از این شرایط برخوردار بود.
نکته مورد علاقه‌م در مورد کتابها اینه که منو وادار به تفکر کنن. نه فقط تحریک. نه اینکه آتیش سفر کردن رو مثلا این کتاب به جون من بندازه; که فهمیدم من کلا آدم اهل سفر مخصوصا به این شکل نیستم و به اینرسی علاقه زیادی دارم و در اینرسیه که پروداکتیو هستم و روی هوا بودنی مثل سفر, همیشه منو کلافه کرده. اما این کتاب باعث سفر فکری من شد. شدیدا قسمت هایی از مغزم رو بیدار کرد و به تعمق واداشت و باعث شد سوالاتی از خودم بپرسم و پروژه‌های جدیدی برای خودم تعریف کنم که هیچ کتاب انگیزشی‌ای تا امروز این کار رو نکرده بود. و من از این بابت از نویسنده‌ش ممنونم
مطمئنا تا مدت‌ها این کتاب در ذهن من می‌مونه


چیزایی که کمی توی ذوقم زد:
- یه جاهای به نظرم اغراق‌آمیز و شاید تبلیغی به نظرم اومد به شکل زیرپوستی.
و وجود یه الگوی خیلی ریز منظم حس میشد در روایت
اونجایی که با ذوق و شوقی عجیب در مورد ایران میگه و دل توی دلش نیست که برسه بهش.
و بعد به خاطر نوع روایتش تصاویر ایران در ذهن من خواننده میره میشینه کنار بدترین خاطراتش که شاید کاملا اتفاقی در کشورهای مسلمان پیش اومده. و بعد هم میگ‌ میگ کنان از ایران عبور میکنه. هرچند ادعا میکنه که شاکیه از این وضع و دلش میخواسته یک دل سیر همه‌جا رو ببینه. که خب بیخیال دوست من! اگه خیلی دلتنگ و شیفته بود خیلی قبل از اینها میتونست یدونه بلیت بگیره و پرواز کنه بیاد سمت وطن عزیز و حسابی سفر کنه و خوش بگذرونه. احتمالا کسی هم به خاطر بای‌نشنالیتی بودنش بهش گیر نمیداده اینجوری که بخواد اینو اضافه کنه توی کتاب. چون هیچکدوم از دوست و فامیل و آشنا و خانواده که من سراغ دارم تا حالا به همچین مشکلی نخوردن جز آقای نویسنده ظاهرا.
آدم حس میکرد اوایل انقلاب به ایران سفر کرده

- ترجمه قابل قبول بود با تخفیف
شاید اگه شیرینی نوع روایت نویسنده نبود, مشکلات ترجمه بیشتر به چشم میومدن.
مثل هرچند صفحه غلط‌های نگارشی یا غلط‌های تابلوی ترجمه که با اینکه من خواننده به اصل کتاب دسترسی نداشتم اما به وضوح غلط بودن رو حس میکردم. لحن محاوره ای که یهو بعضی جاها نوشتاری و بعد دوباره محاوره میشد.
به نظرم مترجم یه نفس گرفته و شروع کرده به ترجمه و بعد که نقطه آخر رو گذاشته مستقیم فرستاده واسه چاپ
این مشکلات در کتاب من که چاپ دوم بود هنوز وجود داشت
آرزوی محالم اینه که کاش در چاپ‌های بعدی این موردهایی که توی ذوق میزد و توانایی مترجم رو زیر سوال میبرد ادیت بشه. فکر میکنم از وظایف ویراستار کتاب همین باشه. وگرنه حذف کنیم شغل ویراستاری رو به نظرم و به جاش شغل درخت‌کاری به وجود بیاریم

- میخواستم بگم یه جاهایی نویسنده زیاد غر میزد, بعد یادم اومد این اصلا خصوصیت انسانه. مرسی ازش که همه چیزی که بود رو نوشت و خودشو به شکل ابرانسان نشون نداد. پس این حالا نکته ای که دوست دارم

شاید بیربط:
من تا حالا سفرنامه نخونده بودم و به خاطر عموما -از نظر من- مزخرف بودن تقریبا تمامی کتاب‌های ریت بالا, نسبت به این کتاب هم دافعه شدیدی داشتم. ژانرش هم مزید بر علت بود. کاملا اتفاقی شد خریدنش. یا همون در زمان مناسب در جای مناسب فلان بیسار. توی یه صبح بارونی قشنگ که تصمیم گرفتم قدم زنان برم کتابفروشی نسبتا محبوبم, در حالیکه توی قفسه ها دنبال کتابای با تم علمی و زبانشناسی میگشتم و چیزی پیدا نمیکردم, موقعی که خانومِ "میتونم کمکتون کنم" متوجه حالت مرغ-پَر-کندگی و استیصالم شد و با نگاهش ازم پرسید دنبال چی میگردی, در کمال تعجب خودم بهش گفتم "از کاپ تا کیپ!"
(بچه‌ها مدت ها پیش توی گروه خونده بودنش و من ماه‌ها بود که میگفتم باشه باشه میخونم میخونم و این کتاب پس ذهنم بود)
(و اتفاق جالب دیگه هم که دوست دارم ثبتش کنم این بود که توی گروه دیگه ای که قرار بود لذات فلسفه ویل دورانت رو بخونیم و من نسخه اصلشو پیدا نکردم و به دو کتابفروشی هم سر زدم و نداشتن و دیگه بیخیالش شده بودم, وقتی بین قفسه های این کتابفروشی ن��بتا محبوبم در همون صبح بارونی قشنگ قدم میزدم, دیدم یدونه لذات فلسفه بالای کتابای یه قفسه تنهایی دراز کشیده و منم خیلی عادی انگار که برای من بود که اونجا گذاشته شده برش داشتم و رد شدم :)) و دلم خواست فکر کنم که یونیورس اون روز لطف کرده و جهت میدل فینگرشو از زندگی من عوض کرده :دی
خلاصه که خرید این دو کتاب مصداق "در زمان مناسب فلان" بودن برای من)


پ.ن.
اگه خسته نبودم یعنی این ریویو چقدر طولانی تر میشد‌؟ :))))))
Profile Image for sAmAnE.
1,369 reviews153 followers
November 28, 2025
کتاب سفرنامه‌ای هیجان‌انگیز و پرماجرا از مسی است که لا دوچرخه از شمالی‌ترین نقطه‌ی اروپا(نورکاپ نروژ) تا جنوبی‌ترین نقژه‌ی آفریقا(کیپ تاون) در صد روز توسط خودش، روایت شده... سختی‌های سفرای و روبرو شدن با ادم‌ها و فرهنگ‌های متنوع و مختلف که گاها باعث آزردگی وی شده‌اند بسیار خواندنی و تعجب‌آور بود... آشنایی با مردم کشورهای مختلف، فرهنگ‌ها و تجربه‌ی لحظاتی از امید یا ناامیدی که نویسنده تجربه کرده، از مهم‌ترین دستاوردهایی هست که هر خواننده از این کتاب می‌تواند بدست آورد.‌‌..
Profile Image for HAMiD.
519 reviews
June 9, 2019
گزارش سفرِ رضا پاکروان حکایتِ یک سلوکِ شخصی است. با همه ی آنچه که در آن رخ می دهد. در سلوکِ شخصی است که تو تمامِ حواس را به کار می گیری و تمام احساساتْ بدون تظاهر هجوم می آورند؛ شور، عشق، شتاب، هیجان، امید و سپس بغض، کینه، نومیدی، ناتوانی، خستگی و تنهایی و سرانجامْ رستگاری. رستگاریِ شخصی، همان گونه که هر انسان برای خود به آن دست می یابد؛ آن حالی بی نظیر.خواندنِ سفرنوشتِ رضا پاکروان خواندن همین سلوکِ شخصی بود برای من. مواجهه ی انسان با خودش و رسیدن به آن آگاهی که در شهر، در میانِ ساختمان های شیک یا در هیاهوی روزمره ی کارمندان و بازاریان چه بسا که دست ندهد و اگر بدهد چه دیر و چه افسوس ها. گمان نمی برم که نمی شود و نمی تواند هر نفر، کار رضا را انجام بدهد. اما قرار هم نیست که این چنین باشد. مگر می شود هر نفر ادیسه ای باشد؟ و هر سفر، این چنین حماسه وار و تراژیک؟ نُه نمی شود. پس این کتاب برای من انگار خواندن حماسه ای باشد که بود که هست. و رضا پاکروان ادیسه ی این بامداد.
توصیف ها و نوشته های رضا، آنقدر خوب و به جاست که مرا ناخودآگاه با خودش در این سفر همراه کرد(سپاس رضا). داوری هایش و احساس های او بی اندازه واقعی و بی ریا است. آدمیزادی است. رضا ژست قهرمان نمی گیرد در این سفر گرچه او قهرمانی ست یکه در طولِ کره ی زمین. رو در رویی با تجربه او در این کتاب آنقدر صمیمی و خواندنی بود که وقتی درست در ساعت 3و33 دقیقه ی عصرگاهِ آدینه ی 17 خرداد 98 به خط پایان رسیدم با او، حالی بی اندازه خوش داشتم. که رسیدن آغازِ راه بود.چون که رضا ادا درنمی آورد. توصیه نمی کند. قصه نمی بافد. نمایش نمی دهد؛ رکاب می زند و عمل می کند، با همه ی امید با همه ی ناامیدی. و رضای پاکروان شاید باور نکنی که بارها در هنگام خواندن وقتی جایی ایستاده بودی و من کتاب را برای استراحت کنار می گذاشتم حس می کردم عضله هایم منقبض شده اند. پاهایم را ماساژ می دادم که انگار کن من راهی دراز رکاب زده ام. حال خوشی بود همراه شدن با تو در این سفر. دیدن هر نقطه و دیدن هر انسان. سپاس که نوشتی همه ی آن کیلومترها را. سپاس که نشان مان داده ای چقدر می شود خوب تر روزها را گذراند(نه فقط که همه چیز سفر باشد). تنت پرتوان و راهت همیشه باز. شاد باشی. فراموش نکنم استیون را. که در هر کلمه در هر کیلومتر او هم هست و گاهْ چقدر به هنگام و پررنگ(داغستان را بر او ببخش رفیق که او هم پای بی همتایی بود). سپاس

A great story about journey. For me this book is like as Odyssey journey. So this is an Epic, but cavaliers are two normal bicyclist with their Kago bicycles! And roads are fight ranges. Don’t miss this book because can find all of anythings you want. I found. You ann too.
So thanks Reza & Steve.

1398/03/17

Profile Image for Amir.
232 reviews83 followers
May 17, 2019
کتاب رو با دو پیش‌تصویر شروع کردم. یکی صفحه‌ی اینستاگرام دوچرخه‌سواری که روسیه رو رکاب زده بود. تصویر رکاب زدن توی برف، ریش‌های یخ زده، تک و توک خونه‌هایی که توی راه مهمون‌شون می‌شد و اگر به اینترنتی دستش می‌رسید عکس‌ها وحرف‌هاش رو برای ما تعریف می‌کرد. یکی هم کتاب موراکامی، از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم. که موراکامی اون‌جا از دویدن‌هاش می‌گه. از ماراتن‌هایی که ‌شرکت می‌کنه. که چه بخش زیادی از این رفتن، نیروی ذهنی می‌طلبه. این‌که آدمی وقتی توی یه مسیر طولانی می‌دوئه/رکاب می‌زنه چه‌گونه تنهاست و تنهایی با خود و افکارش چه‌گونه می‌تونه از پا بندازه. که پیش رفتن توی همچین راهی مستلزم دو جنگ همزمانه. جنگ با بیرون و سختی‌های مسیر و سرما و گرما و جنگ بزرگتر، جنگ درون. رضا وقتی به آخر راه می‌رسه دیگه اون آدمی نیست که اول راه بود.

داستان از پلی شلوغ توی لندن شروع می‌شه. رضا زندگی و کار و همه چیزهاش رو اول برای مدتی کنار می‌ذاره، مرخصی می‌گیره می‌ره ماداگاسکار و کمک می‌کنه به ساخت مدرسه و این‌ها، بعد که برمی‌گرده دلش اون‌جا می‌مونه، یه بار نپال رکاب می‌زنه، یه بار توی صحرای آفریقا. که کمکی جمع کنه برای بچه‌های ماداگاسكار که طعم زندگی رو بهش دادن. بعد پروژه‌ی کاپ تا کیپ رو شروع می‌کنه. دو سال برنامه‌ریزی قبلش و همراهی آدم‌ها و رکورد گینس و انتخاب مسیر و تغییر مسیر و همه چیز، ماجرای اصلی این کتابه.
کتاب صرفا ماجرای رکاب زدن ۱۷۷۰۰ کیلومتر، توصیف جاده و دشت‌ها و کوه‌ها نیست. که این‌ها همه هست و بیش‌تر حتی، درباره‌ی کشورهای بین راه هم هست، مردم‌شون و فرهنگ‌هاشون. این‌که روی دوچرخه گذشتن از جایی مث داغستان، یا انقلاب مصر چه‌گونه‌س. و بالای همه‌ی این‌ها، کتاب درباره‌ی خود آدمی و زندگیه. ترس‌ها، امیدها، این‌که تا کجا تاب می‌تونیم بیاریم، این‌که آیا رسیدن به رکورد ارزشش رو داره؟ این‌که اصلا چه چیزی ارزشش رو داره در آخر راه.
Profile Image for Ayob Alaie.
53 reviews66 followers
May 5, 2019
خیلی وقت میشه که برای کتاب‌هایی که می‌خونم نظرم رو ننوشتم و این کتاب یه جورایی منو تحریک به نوشتن کرد.
کتاب رو خیلی دوست داشتم مدام منو تحریک میکرد که ای بابا توهم از محدوده امنت یه بار خارج شو دل به دریا بزن بعد از خوندنش همش دارم با خودم کلنجار میرم من‌هم میتونم تو زندگیم ریسک کنم ؟ یا حداقل میتونم تلاشم رو بکنم یا نه!
کتاب فوق العاده بود من حس میکردم که دارم باهاشون میرم و تموم تمدن ها رو طبیعت ها تفاوت های فرهنگی رو منم یک به یک دارم میبینم چه خطرهایی که تهدیدشون نکرد بیماری، نا امیدی،اضطراب، خطرات طبیعی و ...و چه اتفاقات خوبی که می افتاد و سختی ها رو براشون قابل تحمل میکرد .....
Profile Image for Sina rahimi .
18 reviews9 followers
April 14, 2019
با این کتاب واقعا سفر میکنید، انگار نفر سوم شمایید.
من که واقعا لذت بردم، و تبریک میگم به جناب پاکروان که زندگی حقیقی خودشو پیدا کرد.
Profile Image for SARAH.
245 reviews317 followers
February 8, 2019
"شاید خیلی احساساتی بنظر بیاید اگر بگویم که آن بچه ها مرا نجات دادند.در هر حال تغییرم دادند.یک هفته پس از طوفان و فقط چند روز پیش از زمانی که قرار بود آنجا را ترک کنم،ساعت 4:30 صبح با صدای آواز ان ها بیدار شدم.یکشنبه و عید پاک بود.همه بچه های دهکده دور خاکستر گرم آتش شب پیش که هنوز مشتعل بودجمع شده بودند و آواز میخوانند،آن آواز به قدری زیبا بود و با چنان همنوایی ماهرانه و ترجیع بند هایی لطیف همراه بود که من که در چادرم دراز کشیده بودم،پشتم تیر کشیدو چنان در همه وجودم نفوذ کرد که اشک هایم جاری شد.وپی بردم که زندگی ام کاملا متحول شده.این جایی بود که می خواستم باشم. این کسی بود که میخواستم باشم."
"کلمات سمیر مرا به فکر فرو برده بود-(عجیب نیست که یک چهارم دور دنیا را طی کنی فقط برای اینکه بتوانی خودت باشی).و پی بردم که فقط برای اینکه بتوانم خودم باشم یک چهارم دور دنیا را طی نمی کردم،برای این طی میکردم که بتوانم به بهترین وجوه شخصیت خود دست پیدا کنم.واین وجوه نمی بایست با هر ناملایمت می رنجیدو از کوره در می رفت.به عکس میبایست بیشترین بهره را از زندگی و از این دنیا می گرفت،دنیایی که هنوز چیزهای ......بسیاری داشت که میباید میدیدم.(این کتاب درباره رفتن و همچنان رفت است
تمام شد سفر به پایان رسید ... راستش اوایل سفر هیجان زده میشدم ؛مو بر تنم راست میشد ،وحشت میکردم و به وجد می آمدم .از یک جایی به بعد مدام این جمله در ذهنم نقش میبست ؛اصلا که چه؟؟چرا آدم ها باید زندگی راحت و حاشیه امن زندگی شان را رها کنند و بیفتند وسط بیابان کنیا با مالاریا دست و پنجه نرم کنند ... خطرات را به جان بخرند و....بخاطر یک رکورد کوفتی گینس؟!!!بخاطر هیجان ،آدرنالین بیشتر...؟بخاطر اینکه به زندگی مضحکشان معنی دهند ؟راستش از یه جایی مدام این جملات در سرم میچرخید؛آیا ارزشش را داشت؛ و بعد پایان کتاب... جوابم را گرفتم نمی توان در قالب کلمات بگویم یا جملات...برایم لذت بخش بود و پند آموز....نویسنده گفت: می توانستم هفته ها و ماه ها بدون لذت و شادی منتظر بمانم یا اینکه اتفاقات را برای خودم خلق کنم..... من هم دوست دارم زندگی ام را خلق کنم .. نمی دانم زندگی که دوست دارم خلق کنم چیست؟... چه شکلی است ؟اما میدانم این زندگی نیست.. این ملال و این همه رخوت نیست.... این را خوب میدانم... تا اینجا تابلو ملال آوری بوده... تابلویی یاس آلود .شاید بتوانم برایش رنگ و معنا خلق کنم؛ شاید ... و راستش،آری به زحمتش می ارزد:) ... و این چیزی است که هر کسی خودش باید با ذره ذره پوستش و سلول هایش درک کند ... فراتر از رویاها یش حرکت کند .. وزندگی واقعی انجا جریان دارد...زندگی فراتر از رویاهای ماست .....
Profile Image for Sanam.
97 reviews32 followers
August 3, 2020
سرشار از بغض و هیجان و افسوس و ذوق هستم... و دلم تنگ خواهد شد برای این زندگی‌ای که این چند روز توش غرق بودم. :)
Profile Image for Reza Ranjbar.
50 reviews5 followers
January 12, 2019
کاپ تا کیپ تا اینجا بهترین سفرنامه‌ای بود که خوندم. قطعا کسی که اهل سفرهای ماجراجویانه و رکاب‌زدن هست با هر صفحه از کتاب زندگی می‌کنه. بیش از هرچیز از صداقت بیش از اندازه رضا پاکروان در روایت سفرنامه و رفتارش با استیو همرکابش، لذت بردم. از حیث سفرنامه نویسی نگارش خوب و کاملی داشت که دوست داشتم. ایکاش می‌شد داستان رو از زبون استیو هم خوند و شنید.
Profile Image for Mohammad J.
58 reviews5 followers
July 28, 2019
اولین سفرنامه ای بود که خوندم و چقدر جذاب و لذت بخش بود! نویسنده به زیبایی تونسته حال و هوای سفر رو به خواننده منتقل کنه که احتمالا کمتر کسی بعد از خوندن این کتاب؛ یه سفر حسابی دلش نخواد! 🚴‍♀️🚵‍♂️🚵‍♀️
و اینکه مترجم عزیز؛ آدم با قوطی "کوکا" مست نمیشه! یا واقعا اینو نمیدونی یا میدونی و مارو احمق فرض کردی!
Profile Image for Paul.
2,230 reviews
March 14, 2017
Reza Pakravan was settled in his comfortable life in London working as a financial analyst, but he wasn’t happy. He had started to work with the Azafady charity to raise money for those in most need in Madagascar. After cycling across the Sahara, and setting a world record in the process, he wanted something to get his teeth into. A plan was conceived and in August 2013, he embarked with his cycling buddy Steven Pawley on an 18,000 kilometre journey from Nordkapp to Cape Town with two aims in mind; To set a world record and to raise money to build two schools in Madagascar.

Arriving at Nordkapp, they turn almost immediately, grasp hands and cycle away together on their epic journey. 100 days later they were hoping to arrive in Cape Town, so they were going to have to set a fairly punishing schedule. Their chosen route would take in 21 different countries from the relaxed Finland to the potentially dangerous situation in Egypt and the troubled Republic of Dagestan. They had a film team at the beginning of the journey, but most of their route they were doing this unsupported, finding places to stay or camp on the way, relying on the generosity of strangers and friends from the past.

It was a tough journey too. Not only did they have to make a minimum mileage each day to stand any chance of claiming the record, but they had to do it over a variety of road surfaces and across punishing landscapes. It is a refreshingly honest and personal travel book; not only does Pakravan wear his heart on his sleeve, he shares all the emotions of the journey. From the elation as they reach significant milestones but the low moments of illness and differing opinions that they suffered on their race to the very south of Africa. Well worth reading for a travel book that pulls no punches.
Profile Image for FoReVeR & NeVeR.
25 reviews7 followers
April 19, 2019


هیجان انگیز!
نفس گیر!
الهام بخش!

من داستان های واقعی و شخصیت های واقعی رو دوست دارم و چیزی که تمام مدت شگفت زده م می کرد این بود که تمام این ماجراها و این آدم ها حقیقی هستند....شاید اگر فقط یک رمان ساخته و پرداخته تخیل نویسنده بود، تا این حد برای من پرکشش و دلپذیر به نظر نمی اومد.


در خط به خط این کتاب می شد مفهوم هیجان، خستگی، امید، شهامت، صبوری، حرکت به سمت چیزی که با تمام وجود می خوای و زندگی آمیخته با عشق و محبت حقیقی رو دید. متن روان و خالصانه رضا پاکروان باعث می شه کوچکترین حس غم و شادی و عصبانیت و جوش و خروش و دست و پا زدن بین امید و ناامیدی رو با تمام وجود حس کنی.


از دید من نقطه اوج ماجرا نرسیدن به رکوردی ساختگی و در عین حال با طیب خاطر رها کردنش بود!
انگار اگر رسیدن به رکوردی من در آوردی در کار بود، این داستان و این سفر هیجان انگیز انقدر قشنگ به اتمام نمی رسید :)


Profile Image for amineh.
48 reviews
July 21, 2020
در یک کلمه، بی‌نظیر بود!
کتاب کشش و گیرایی فوق‌العاده‌ای داره. اونقدر دقیق تمام لحاظات سفر رو و احساسات و تجربه‌های خودش و استریو رو بیان می‌کنه که آدم کاملاً باهاشون همراه می‌شه، انگار که با اون‌ها رفتم کنیا، آذربایجان، مصر، داغستان، مصر، کیپ تاون و باقی جاهایی که رفتن.
و بی‌اغراق یکی از بهترین تجربه‌هام تو کتاب‌ خوندن بود.*__*
صرفاً یه چیزی آخرای کتاب به چشمم اومد و اون اینکه انگار آخرای کتاب خیلی سریع تموم شد و به اندازه باقی کتاب نبود. البته شاید جون من نمی‌خواستم تموم شه این احساس رو داشتم=))
و تا آخرین صفحه کتاب منتظر بودم یه معجزه‌ای اتفاق بیفته و رکورد رو بزنن.=)))
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Alireza.
200 reviews43 followers
June 7, 2023
به نظر این کتاب یکی از بهترین سفرنامه‌های مدرن هستش که توسط یک ایرانی نوشته میشه.
نویسنده خیلی خوب یه تعادلی رو بین ارائه اطلاعات فنی و تخصصی و همینطور روایت داستان سفر برقرار می‌کنه
مخصوصا اینکه فقط قصدش نوشتن از زیبایی‌ها و قشنگی‌های مقاصد نیست و لحظات بسیار سخت و پر از ناامیدی توی این مسیر رو هم خیلی جالب و ملموس روایت می‌کنه. زمان‌هایی در سفر که هر لحظه ممکن بوده تسلیم بشه و همه چیز رو بذاره کنار. همین مساله شاید آموزنده‌ترین و جذاب‌ترین بخش کتاب باشه
از نظر نگارش هم کتاب خوش‌خوان و روانی هستش و هر لحظه خواننده رو تحریک می‌کنه که کار و زندگی رو تعطیل کنه و بره دنبال یه ماجراجویی جدید.
Profile Image for Zahra.
255 reviews86 followers
March 23, 2019
کتاب خیلی جذابی بود. لحظه به لحظه سفر رو میتونستم حس کنم.
Profile Image for Ilgar Adeli.
99 reviews13 followers
May 20, 2023
اینم یکی از اون کتابایی که به علاقه مندان ورزش های استقامتی پیشنهاد میکنم.
یکی هم کتاب موراکامی بود راجع به دویدن.
اینبار سفرنامه راجع به دو نفره که از شمالی ترین نقطه اروپا تا جنوبی ترین نقطه افریقا رکاب میزنن ۱۷۷۰۰ کیلومتر در فقط صد روز !
کتاب خیلی خوش خوانه واسه استراحت بین کتاب های جدیتر عالیه.
Profile Image for Ebi.
151 reviews73 followers
November 9, 2018
سفرنامه‌ای نفس‌گیر که آن را با سرعتی عجیب به اتمام رساندم، دو روزه! برای کسی که خود علاقه‌مند سفر است و به جرات می‌تواند اعتراف کند هرچه دارد از سفر است، تجربه‌ی خواندن این کتاب توصیف‌ناپذیر است. تمام لحظه‌لحظه‌ی سفر رضا پاکروان، با او هم‌ذات‌پنداری می‌کردم، از دل‌آشوب‌های قبل از شروع سفر تا لحظات سخت پشیمانی و یاس بین راه که بایستی به آنها فائق آمد تا افسردگی‌های بعد از تمام شدن چنین سفرهایی؛ تمام آنها را می‌خواندم و همراه رضا و استیو گاهی لبخند بر لبانم می‌آمد و گاهی غمگین می‌شدم.
کتاب ماجرای سفر پرماجرای رضا و استیو است که می‌خواهند عرض کره‌ی زمین را از شمالی‌ترین نقطه‌ی اروپا و سپس روسیه و ایران و شمال آفریقا تا جنوبی‌ترین نقطه‌ی قاره‌ی آفریقا با دوچرخه در صد روز رکاب بزنند و بدین طریق رکوردشان را در گینس ثبت کنند. اما هدف اصلی آنها جمع‌آوری پول برای موسسه‌ای خیریه در ماداگاسکار است. در طی این سفر ما با چالش‌های شدید عاطفی و فیزیکیِ این دو همسفر آشنا می‌شویم که به نوعی میتوان آن را چیزی نامید که فحوای آن شعر است که می‌گوید: "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی" و ما آن را به مرور در طی سفر می‌بینیم.
یکی از آزاردهنده‌ترین چیزها برای من در سفرهایی که می‌روم (البته می‌رویم درست است به جهت رفیق شفیقی که همسفر همیشه‌ی من است) برنامه‌ریزی‌های به شدت فشرده و پر از نام مکان‌ها و چیزهای دیگر است که بایستی تجربه کنیم. سفر برای ما فقط رسیدن از نقطه‌ی الف به ب نیست و خود مسیر هم جزوی از سفر است و نه در تیک زدن و عکس‌گرفتن از جاهایی که دیدیم و گذشتن و رفتن به سراغ مورد بعدی. برای همین است که سفر از شرقی‌ترین نقطه‌ی خطه‌ی شمال کشور یعنی گرگان تا منتهی‌علیه غربی آن تا جلفا پنچ روز برایمان طول می‌کشد و برگشت هم چیزی در همین حدود، تمام آن هم هیچ‌هایک‌کنان و در تماس مستقیم با محلی‌ها. سفر برای ما مسابقه‌ای برای زودتر رسیدن نیست و این تنها چیزی بود که در طول کتاب آزارم می‌داد و ای کاش چنین اجباری به باعجله طی‌کردن مسیر نداشتند و فرصت می‌شد به آرامی رکاب بزنند این هفده‌هزار و هفتصد کیلومتر را؛ تا به غیر از شرح تلاش‌های طاقت‌فرسای رضا و استیو برای طبق برنامه پیش رفتن فرصتی دست می‌داد تا بتوانیم از دریچه‌ی نگاه آنها به تمام زیبایی‌های این مسیر چشم بدوزیم.
در قسمتی از متن کتاب حسرت چنان سفری و آزاردهنده بودن این پروژه‌ی صدروزه به خوبی در زبان نویسنده آشکار می‌شود وقتی که دوچرخه‌سوار دیگری را می‌بینند که بی‌قید و بدون برنامه‌ریزی در حال رکاب زدن در آفریقاست:
"نمونه بارزش همین سفر. در آن لحظه من به جای اینکه از زیبایی‌ها و شگفتی‌های این سرزمین، تانزانیا، که برایم تازگی داشت، لذت ببرم، فکر می‌کردم -نگران بودم- که با چه سرعتی می‌توانم از آن عبور کنم. برخلاف آنچه خانواده و دوستانم فکر می‌کردند این مسافرت نه تنها گواه بی‌نیازی و اتکا به خودِ من نبود، مسابقه‌ای با سرعت سرسام آور در برابر حرکت بازدارنده‌ی آینده‌ای بود که من نیاز داشتم در صفحات یک کتاب، حلقه‌های یک فیلم مستند، یادداشتهای نویسنده گینس جای بگیرد."
می‌خواستم گله‌ای بکنم از آقای پاکروان برای شرح ماجرای تلخی که در ایران داشته‌اند اما احساس می‌کنم من چه حقی دارم برای اعت��اض، چرا که این تجربه‌ی شخصی نویسنده بوده. هرچند در تمام مدتی که چه به تنهایی و چه با دوستان ایرانی و خارجی در ایران سفر کرده‌ام تاکنون با چنین صحنه‌ی وحشیانه‌ای روبرو نشده‌ام اما آن را می‌گذارم به حساب ناآشنایی و سال‌ها دور بودن از وطن و شاید صرفا یک استثنا در میان قاعده که همانا مهمان‌نوازی ایرانیان است.
پس از گله، از آقای پاکروان ممنون‌ام که ما را همراه خود نمودند در تمام آن هفده و اندی هزار کیلومتر و افسوس و صدافسوس که جای چنین سفرنامه‌هایی چقدر خالی است در میان ایران‌گردان و جهان‌گردان ایرانی و چه سنت پسندیده‌ای است این سفرنامه‌نویسی، باشد که درس بگیریم.
در مورد کیفیت چاپ کتاب، واقعا در بهترین حالت ممکن بود مخصوصا آن نایلون جلد که حس نوستالوژیک دوران مدرسه رو برایم زنده می‌کرد، جدای از عکس‌های کم کیفیت رنگی و سیاه‌وسفید آن که متوجه نشدم چرا با چنین کیفیت پایینی اصلا چاپ شده بودند. هرچند تقریبا می‌توان اکثر آنها را در اینترنت یافت و همچنین پیشنهاد می‌کنم سری به کانال یوتیوب و وبلاگ رضا پاکروان بزنید تا با تماشای ویدئوها و عکس‌های پروژه بر لذت کتاب‌خواندن‌تان بیافزایید‌.
Profile Image for M.Mahdi.
172 reviews13 followers
August 19, 2023
باسمه
«دویدم و دویدم/ به فلان جا رسیدم/ ولی باید می‌رفتم/ هیچ کسی رو ندیدم»
به جای «فلان جا» اسم هر شهری رو که رد شدن بذارید؛ این میشه بخش اصلی کتاب از لحاظ حجم 😂
⚠️ حالا ناامید نشین بقیه هم داره:

🔰 شروعش واقعاً طوفانی و تکان‌دهنده بود! اون لحظه مکاشفه روی پل لندن در مورد معنای زندگی، باعث شد خیلی به فکر فرو برم و با انگیزه بیشتری کتاب رو ادامه بدم...

🔰 متأسفانه اما هرچقدر جلوتر رفتم، ناامیدتر شدم 🤦‍♂️ فصل آمادگی پیش از سفر و بخش اول سفر - نورکاپ تا شیراز - واقعاً همین بود که اول نوشتم! رکورد و رکورد و رکورد! به شکلی آزاردهنده با این مسئله در هر چیزی مواجه می‌شین: روابط درون گروهی، عدم برقراری ارتباط با جوامع بومی و حتی گردش و توقف در مراکز مهم گردشگری و تاریخی! این حتی تا اواسط بخش دوم سفر - قاهره تا کیپ تاون - هم ادامه داره. وقتی از کنار اهرام جیزه رد شدن و توقف نکردن واقعاً خواستم زار بزنم 😕😕

🔰 بهترین قسمت کتاب از اونجا بود که دیگه نتونستن با سرعت قبل پیش برن (آقای پاکروان اینو نبینه بهتره 😂). به هر میزان که مشکلی براشون پیش اومد و آروم پیش رفتن؛ کتاب جذاب‌تر شده و تعاملات با جوامع محلی هم بیشتر! در این حد با کتاب ارتباط برقرار کردم که بخشی که مشکلات بهداشتی براشون پیش اومده بود، واقعاً حس کردم خودمم دچارش شدم! 😂

🔰 من تصورم بر این بود که این کتاب، "سفرنامه" یک "ایرانی" ساکن لندن هست؛ منتهی کاملاً اشتباه می‌کردم... بحث اصلی کتاب دویدن برای رسیدن به رکورد گینسه که باعث میشه حتی توقف برای غذا هم به زور داشته باشن... و اینکه کاملاً با زیست فرهنگی یک بیگانه و از نگاه یک اروپایی به منطقه و حتی ایران نگاه می‌کنه... حالا درسته بعضی جاها می‌فهمه که همه چیز نمایش رسانه نیست؛ ولی همچنان سبک و نوع تحلیل و نگاهش اینطور می‌مونه...

🔰 من اول قصد داشتم امتیاز پایین‌تری به کتاب بدم؛ منتهی متوجه شدم خودمم مثل رضا پاکروان در این کتاب، این مسیر رو طی کردم تا شیرینی بخش آخر رو مثل خودش بچشم!

🔰 اما امان از ترجمه بد قلق... امان از غلط‌های متعدد نگارشی و حتی املایی... امان از نوشتن غلط اسم شهرهایی که خرجش یه جستجوی گوگل بود... لذت و تمرکز رو کم کرد خلاصه...

🔰 در مجموع اگه به عنوان آشنایی با ملل مختلف هستین، چیزی به اون صورت از این کتاب دستگیرتون نمیشه؛ اما اگه روایت تکامل یک ایده و یک انسان براتون جالب هست، این کتاب رو بخونین.
Profile Image for Fahime.
329 reviews257 followers
January 8, 2020
من واقعا انگیزه و پشتکار باورنکردنی شونو تحسین می کنم، اما کاش از اول بی خیال رکورد شده بودن و همه جا رو سر صبر دیده بودن... خیلی عجیبه که آدم به این همه کشور سفر کنه و جز وضعیت جاده ها و غذاخوری های کنار جاده و گهگاه مردم عموماً حاشیه نشین و روستا نشین هیچ چیز رو نبینه... واقعا تا مصر رفتن و اهرام ثلاثه رو ندیدن، یعنی چی؟ حیف نیست؟ فقط تخت جمشید رو دیدن و آبشار ویکتوریا.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Maryam M.Gh.
258 reviews117 followers
August 8, 2021
.
آدم حسودی نیستم و تنها دسته ای که بهشون به شدت غبطه می خورم ادمهاییه که سفر زیاد رفتن و نقاط زیادی از دنیا رو دیدن.
.
کتابو دوست داشتم به خصوص که برعکس چیزی که من انتظار داشتم پیش رفت.
.
یک تیکه ای که به شدت دوست داشتم اونجایی بود که رضا از تصور طی کردن 17700 کیلومتر در روز وحشت میکنه و با خودش میگه عجب غلطی کردم این چالش رو قبول کردم. ولی همسفرش استیو بهش میگه که کافیه روزی 177 کیلومتر رکاب بزنه و به بقیه چیزاش فکر نکنه.
این چیزیه که خود منم سعی میکنم انجامش بدم. سعی میکنم قدم هامو ریز ریز بردارم و به خودم بگم همین کارهای کوچیک هستش که اون تصویر بزرگ big picture
رو می سازه. یا مثلا وقتی که میرفتم به باشگاه، به کل یک ساعت باشگاه اگه فکر میکردم عمرا نمیتونستم بعد 10 ساعت دانشگاه بودن از تختم بلند شم و برم باشگاه. کاری که من میکردم این بود که کل جلسه رو برای خودم میشکستم و با خودم به این نتیجه میرسیدم که حداکثر 20 درصد حرکتها برام سختن و دوستشون ندارم، پس نباید اون 80 درصد بقیه رو فدا کنم.
.
آخر کتاب هم رضا میگه:
مدت زمان زیادی صرف شد تا به اینجا رسید، و چنان مشکلاتی در بر داشت که آن سال ها در دفتر لندن هرگز فکر نمیکردم قابل تحمل باشد، اما اگر می دانستم به اینجا می رسم که امروز رسیده ام، حلضر بودم هزار برابر آن را تحمل کنم.
این جا رو که خوندم یاد حرف پیر توی کتاب جنگ و صلح افتادم. اون تیکه ی کتابو اینجا میارم:
“They say: sufferings are misfortunes," said Pierre. 'But if at once this minute, I was asked, would I remain what I was before I was taken prisoner, or go through it all again, I should say, for God's sake let me rather be a prisoner and eat horseflesh again. We imagine that as soon as we are torn out of our habitual path all is over, but it is only the beginning of something new and good. As long as there is life, there is happiness. There is a great deal, a great deal before us.”
.
اقا من مخالفم! اولا که ادم هیچ راهی نداره که از آینده خبدار بشه. یعنی چی که سختی بیشتری رو تحمل میکردم. نیچه جان هم می فرماید: آنچه مرا نمی کشد قوی ترم میسازد.
نه حاجی، آنچه تو را نمیکشد تو رو با تروما و حملات عصبی متعدد درگیر میکنه که تا آخر عمر همراهته!
بعدم از کجا معلوم بتونی اوضاع سخت تر از اون رو تحمل کنی؟؟ هم از نظر جسمی و هم روانی.
خلاصه ما طرفدار سختی های کوچک قابل حل هستیم نه بیشتر.
Profile Image for Neda.
134 reviews46 followers
June 22, 2019
مطلب حاوی اسپویلر است. لطفا پیش از خواندن مطلب، از تصمیم خود برای خواندن کتاب اطمینان حاصل کنید.
نظرم در مورد ستاره دادن چیزی بین سه و چهار ستاره است ولی انقدر سنگینی نکرد که به چهار ستاره قانع بشم. کتاب رو فارغ از نوع سفرنامه بودنش میشه در دسته کتاب های انگیزشی هم گذاشت و به آدم هایی که تو زندگی کم میارن توصیه اش کرد. نثر ساده، روون و گیرایی داره و ماجراها هم انقدری کشش دارن که دلسردتون نکنن. اما چیزی که منو کمی ناامید کرد گاهی وقتها زیاده گویی و تاکیدهای بیش از حد بود. یک نمونه اش همون سفر داغستان بود که قبلش بیش از اندازه روش مانور دادن و خب وقتی به خود داغستان میرسی، خیلی ساده و بدون جذابیت خاصی ازش میگذری. بخش های کنیا و تانزانیارو از همه بیشتر دوست داشتم، اونجا که مشکلات روحی و محیطی به اوج میرسه و رضا و استیو خودشون رو چطور از این مخمصه نجات میدن. هر چند که در این بخش هم گاهی غر زدن ها و ناله کردن ها بیش از حد انتظاره. خداروشکر که ماجرا واقعی بود وگرنه هر آینه انتظار داشتم یه هپی اندینگ رخ بده و گینس اینارو به طور خارق العاده ای در ثبت رکورد بپذیره.
Profile Image for علی‌رضا میم.
174 reviews17 followers
February 25, 2019
این کتاب رو ۲۴ ساعته تمام کردم. بعد از مدت‌ها فرصت و لذت اینکه کتاب رو یکسره بخونی و تمام نشه.
داستان کتاب، سفرنامه‌ی رضاست که از کاپ تا کیپ رو رکاب می‌زنه. ابتدا این سفر براش جنبه‌ی فورمال ثبت رکورد گینس و جلب کمک‌های بشردوستانه‌ست، اما به موازات مسافت و سفری که انجام می‌ده، خود رضا هم در درون خودش سفر می‌کنه و تغییر و تحولات زیادی براش رخ میده.

خیلی کتاب رو دوست داشتم چون می‌تونم خودم رو مثل رضای اول کتاب، منتظر یه سفر ببینم. راهی که باید طی کنم تا خودم رو پیدا کنم.
در کنارش این کتاب خیلی من رو یاد فیلم و کتاب Wild انداخت. توصیه می‌کنم ببینید و بخونید:)

من که واقعا به همچین سفری احتیاج دارم، کی بشه که برنامه بریزم و بتونم خودم رو بکنم و داخل مسیر بندازم
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Ali Ebrahimi.
67 reviews7 followers
May 2, 2020
خب از کجا شروع کنم ؟ از کاپ یا از ... بگذریم ... به این نیگن قدرت نان فیکشن ... دوست داشتنی ... جذاب ... نفسگیر.... در یک کلام عالی و بسیار خواندنی... تنها حرصم از GWR بیشتر شد .... و اینکه سفر فوق العاده است حاا از کتاب خوندن هم لذتبخش تر است حال فکر کنید کتابی در مورد سفر آن هم با دوچرخه و به مدت صد روز ... آنوقت ت همهاسن زجر و زحمت مسافران را در دو روز بخوانی و به اندازه صد روز آن ها لذت ببری ....
۱۳ اردی بهشت ۹۹
Profile Image for Leila.
29 reviews26 followers
July 18, 2021
"برخلاف آنچه خانواده و دوست��نم فکر می کردند، این مسافرت نه تنها گواه بی نیازی و اتکا به خود من نبود، بلکه مسابقه ای با سرعت سرسام آور در برابر حرکت بازدارنده آینده ای بود که من نیاز داشتم در صفحات یک کتاب، حلقه های یک فیلم مستند، یادداشت های نویسنده گینس جای بگیرد. این زندگی من در ابعاد کوچک بود."


تصور کنید در آستانه چهل سالگی وقتی بالاخره یک زندگی کامل و با ثبات برای خودتون ساختید و دیگه خیالتون از همه چی راحته یکدفعه احساس کنید همه
چی بی معنیه و این زندگی خواسته شما نبوده. زندگی آروم خودتون، شغلتون، خانواده و دوستانتون رو تو لندن رها کنید بپرید رو دوچرخه و تصمیم بگیرید ازنورکاپ، شمالی ترین نقطه اروپا در نروژ تا کیپ تاون پایتخت آفریقای جنوبی رو تو صد روز رکاب بزنید و یکی از پر چالش ترین رکورد های گینس رو ب نام خودتون ثبت کنید.
سوال اینه که آیا همچین چالشیو به جون میخرید و از محدوده امن خودتون خارج میشید؟

خودم هنوز جوابی ندارم چون همیشه تو تقلای خارج شدن از روزمرگیم، محدوده امن بماند. ولی برای این چالش حتی اگه قدرت بدنیشو هم داشته باشم فکر نمیکنم هیچوقت همچین ریسک بزرگی انجام بدم و به خاطر همین هم هست که کار رضا پاکروان به نظرم خیلی بزرگ و جسورانه س. اینکه دو سال برنامه بریزی ۱۷ هزار کیلومتر رکاب بزنی از صدها شهر عبور کنی با سختی های پیش بینی نشده روبرو شی، مالاریا بگیری و از بدترین جاده عالم رد بشی تا بتونی دوباره حس کنی که زنده ای که هنوز هم میتونی معنای جدیدی برای زندگیت خلق کنی، میتونی آزاد باشی، میتونی با خود واقعیت روبرو بشی و مهم تر از همه بتونی با این کار زندگی رو برای عده ای راحت تر کنی هدف فوق العاده جذاب و بزرگیه.

این اولین سفرنامه ای که خوندم و برای منی که کمتر سفر رفتم دریچه جدیدی تو ذهنم باز کرد. کتاب خیلی خوشخوانی بود و فکر میکنم تو این ژانر اثر قابل دفاعی باشه و همینطور میتونه هدیه خوبی برای دوستای اهل سفر هم باشه.
Profile Image for Alison.
2,467 reviews46 followers
March 19, 2017
This was a wild ride,both literally and figuratively. The author who loves adventure and has a passion for raising money for schools in Madagascar, decided he wanted to try biking from the northernmost part of Norway, Nordkapp, to Cape Town in South Africa, slightly over 11,000 miles. He met a person who actually worked with him, who wanted to do the challenge as well, so Reza and Steve start their ride in Norway through, Finland, Russia, Iran, Iraq, Egypt, Sudan, Ethiopia, Kenya, Tanzania, Botswana, and into South Africa. They are hoping to do it in 100 days and become a record holder on Guinness world records. Reza had already accomplished one record, crossing the Sahara Desert on a bicycle.
Reza, the author who had been working in London, tired of the rat race and anxious to be on an adventure again, did not realize how hard this journey would really be, not just the riding but civil unrest in a few of the countries, encountering illnesses, poor riding conditions and dehydration, were some of their challenges. Despite some disagreements and setbacks, Reza and Steve, had a journey that they will never forget and a friendship that will be everlasting.
This really was a fun adventure to follow.
I want to thank NetGalley and Summersdale Publishers Ltd for the Advanced readers copy.
Profile Image for Lance.
1,666 reviews164 followers
September 11, 2020
This memoir by Reza Pakravan tells the story of when he and his buddy Steven Pawley decided to make an 11,000 mile trek from Nordkapp, Norway (on the shores of the Arctic Ocean) to Cape Town, South Africa. More of a personal reflection than a cycling or sports book, this great read tells of the many obstacles the two men faced - fatigue, politics, mechanical issues with the bikes, malaria and roadblocks are just a few of them. There are some poignant moments - the best one comes when Reza shares fruit candy with an emaciated African boy. The friendship between Reza and Steven is severely tested, but endures. The journey began as an attempt to break a Guinness world record - this review won't reveal if it happens, but like the old saying goes, it isn't the result but the journey that is memorable. That is the case for this book as well.
Profile Image for Hoora.
175 reviews26 followers
March 7, 2019
سال 1397 سه تا سفرنامه خواندم، اما می توانم بگویم که این کتاب یکی از بهترین سفرنامه ها بود.

توصیف نویسنده از لحظات قبل از سفر، هدفش که جمع آوری پول برای ساختن مدرسه بود، آدم های فراوانی که به او کمک کردند، صداقتش در بیان احساساتش، کشمکش ها و اختلاف سلیقه با همسفرش، توصیفش از آدم هایی که در مسیر ملاقات می کند و... از جمله مواردی بود که در این کتاب دوست داشتم. و مطالعه و تمام کردنش آنقدر حالم را خوب کرد که تا یکی دو روز نمی خواهم سراغ کتاب جديدی بروم. 

فکر کنم برای سال 1398 بیشتر سراغ سفرنامه خوانی بروم. 
Displaying 1 - 30 of 84 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.