Jump to ratings and reviews
Rate this book

آوای رنج كهنه سرباز

Rate this book
عنوان: آوای رنج كهنه سرباز؛ نویسنده: ویکتور آستافیف؛ مترجم: مهدی غبرائی؛ تهران، نشر تندر، 1360، در 50 ص

50 pages, Hardcover

Published April 1, 1981

13 people want to read

About the author

Victor Astafiev

50 books17 followers
Виктор Астафьев
Viktor Petrovich Astafyev also spelled Astafiev or Astaf'ev (Russian: Виктор Петрович Астафьев; 1 May 1924 – 29 November 2001), was a prominent Soviet and Russian writer.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
2 (22%)
3 stars
6 (66%)
2 stars
1 (11%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,098 followers
April 2, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ یک پیرمرد روسی به نام «سرگئی میتروفانوویچ» است... مردی که پایش را در جنگ از دست داده و با پای چوبی زندگی میکند و هر سال پاییز از دهکده برای معاینه به شهر میرود و با کوله باری از غم و اندوه به خانه باز میگردد... داستان در مورد گفتگوی این کهنه سرباز با جوانهایی است که در حال اعزام به خدمت هستند و در ایستگاه قطار با آنها هم صحبت شده و دوباره پس از سالها احساس جوانی میکند و با آنها مشروب خورده و آواز میخواند و تنها آن زمان است که از غم و اندوه رها میشود
‎سپس به سخنان رد و بدل شده بینِ او و زنی که در زندگیش حضور دارد و <پانیا> نام دارد، میپردازد... داستانی ناراحت کننده از سربازی بیچاره که جنگ همه چیزش و حتی سلامتیش را گرفته و هنوز نیز پس از سالها این جنگِ کثیف زندگی سربازِ بیچاره را رها نکرده است و در وجودش جنگ به حیات و زندگیِ خود ادامه میدهد و تا زمانِ مرگش و تا ابد، ادامه خواهد داشت ... خلاصه عزیزانم، در این داستان سخن از اثرات نابودکننده ای که جنگ بیرحمانه به انسان ها و زندگی آنها تحمیل میکند میباشد، که سالها بعد از جنگ نیز این اثرات باقیست
---------------------------------------------
‎بخشی از نوشته های این کتاب را در زیر به انتخاب برایتان مینویسم
*******************************
‎پانیا که هنوز با دستهایش محکم جلویِ دهنِ خود را گرفته بود و به سختی قادر بود از ورایِ پردهٔ اشک، سرگئی را ببیند، با خود نالید و گفت: آه... میترو فانوویچ! آه، سربازِ یک پایِ من! مثلِ اینکه هرگز و تا روز قیامت، از شرِ جنگ رها نمیشی. نمیدونم روحِ سرگشته ات کجاها پرسه میزنه!! سنگرها را شخم زدن و آنجاها مزرعه شده، ولی تو هنوز هم اونجایی... هنوز اونجایی
---------------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو در جهتِ شناختِ این کتاب، کافی و مفید بوده باشه و امیدوارم روزی برسد که انسانها به هر دلیل چه سیاسی و چه دینی و مذهبی هیچگونه جنگی با یکدیگر نداشته باشند
‎«پیروز باشید و ایرانی»
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.