امید مهرگان توی این کتاب با استفاده از «رسالت مترجم» بنیامین، داره دربارهی خودِ ترجمه (و نه تکنیکها و پستی و بلندیهاش) فکر میکنه. به درستی از این میگه که ترجمه شکافهای زبان مقصد رو نشون میده و از این میگه که نمیشه آلمانی، فرانسه، انگلیسی، اسپانیایی و... رو تو قالب فارسی ریخت و چیزی رو از دست نداد، بهتره مرزهای زبان خودمون رو باز کنیم. ترجمههای «خوشخون»، فارسیشده و بازآفرینیشده رو زیر سؤال میبره، چون شکافهای زبان مقصد رو به رسمیت نشناختهن و پناه بردهن به چهارچوب امن و بستهی زبان. اینها همه درست، ولی نکته اینه که خود مهرگان هم معترفه که شکل افراطی این نگاه، یعنی ترجمهی تحتاللفظیای که بنیامین پیشنهاد میده (که منجر میشه به منثور کردنِ متن، بدون توجه به شاعرانگیها و دلالتهای مختلفش) نتیجهش یه متن نامفهومه (حتا خود بنیامین هم بودلر رو تحتاللفظی ترجمه نکرده) و در نهایت راهحلی ارائه نمیده. من با گرتهبرداری و رنگوبوی ترجمه مشکلی ندارم و اگه نباشه به دقت مترجم مشکوک میشم، ولی مهرگان داره ما رو با خودش به چاهی میبره که بیرون اومدن ازش غیرممکنه شخصن فکر میکنم راه حلی اگه وجود داشته باشه، تو خودِ پروسهی ترجمهس، تو دستوپا زدن مترجم بین دو زبان، چیزی که اتفاقن به همون پستیها و بلندیهای ترجمهای برمیگرده که مهرگان داره بهشون کنایه میزنه
فکرم تماماً به ترجمههای الهی بود وقتی این رو میخوندم. اینکه چطور نحو زبان مبدأ رو سرکوب نمیکنه و فارسی رو به سمت زبان بیگانه پرتاب میکنه تا «فارسیِ شعری» رو گسترش بده. ارتکاب به تجربهٔ تصاحب و خودی کردنِ زبانِ غریبه کار هر مترجمی نیست. خلاصه از این روست که الهی و ادیبسلطانی برام مهم و محترماند، و از صالح حسینی که زور میزنه همهچیز رو در محافظهکارترین حالت خودش «آشنای فارسی» کنه جداً بدم میاد.