نازلی بعد از سالها، برای شرکت در تشییع جنازه مادربزرگش به ایران برمیگردد. اما زندگی در کنار پدری عصبی و تندخو، همراه مشکلات عاطفی خودش و نگرانیهایش درباره زندگی و آینده، چندان راحت نیست. با برملا شدن رازها و مگوهای زندگی و گذشته پدر و مادرش، و سر برآوردن آتش زیر خاکستر مشکلات عاطفی خودش، به نظر میرسد که زندگی در ایران تقریبا غیر ممکن میشود. اما آشنایی او با مردی که از او حمایت و پشتیبانی تمام و عیاری میکند، مشکلات آسانتر میکند. نازلی درگیر چیزی شده است که پیش از این تجربه نکرده است و همین موضوع مسیر زندگیاش را تغییر میدهد.
اتمام ۰۰/۰۶/۰۱ ۲۳:۳۰ قلم خانم حسنی رو من دوست دارم..! اما باید بگم که.. اون چیزی که انتظار داشتم نبود😬🙋🏻♀️
-داستان دربارهٔ دختری به نام نازلی هستش که بعد از مرگ ناگهانی مادربزرگش، بعد از سالها دوری به ایران برمیگرده. آشناییش با مرد جوانی در هواپیما و ناگفتههایی درمورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد… جریان اصلی داستان از جایی شروع میشه که، نازلی اتفاقی متوجه راز بزرگ وحشتناکی درباره پدرش، عمران میشه و این حجم بزرگ این راز باعث میشه نازلی از خونه فرار کنه و به آخرین کسی که تو این دنیا بهش فکر میکرد، پناه ببره..!
داستانی هیجانی و درعین حال رازآلود، به طوری که آدم دوست داره هرچه زودتر داستان رو بخونه تا متوجه اتفاقات بشه!
«بعضی مواقع تمام حقیقت واضح و روشن مقابل چشمانتان است ولی شما آن را نمیبینید. ممکن است چیزی مبهم و مهآلود را درک کنید، ولی از درک کامل حقیقت عاجز هستید!»
از بهترین رمان هایی که خوندم.هرچند که خانوم حسنی کارای بهتری هم دارند اما این به هیچ وجه از کیفیت این کتاب کم نمیکنه. شخصیت ها عمق دارند، پلات داستان منطقی و روونه. سرعت داستان خوب و قابل درکه.کشمکش های شخصیت اصلی داستان معقولانه است. صداقت نسبی شخصیت مرد هم خوب بود. البته اینکه بدون اطلاع خود نازلی بهش دارو میده رو دوست نداشتم. در مجوع خانم بهاره حسنی از نظر من هم رده مهسا ظهیری و منا معیری ومهسا نجف زاده و الن پاکپور و بهاره شریفی هستش و کاراش قویه. قلمش دوست داشتنیه و با سواده.
چرا نویسنده اینقدر اصرار داشت همهچی به طور اتفاقی به نفع شخصیت اصلی داستان بشه ؟؟ هممممه چیا همهی دوروبریها فقط منتظر یه کلمه بودن تا کینهی قدیمی و مشکل اساسیشون رو با ایشون حل کنن یکم اغراق شده مثبت بود دوستش نداشتم خیلی
"مردگان برخیزید این است قیامت شما این برهوت محبت این فاجعه زندگی این کثافت آینده این قیامت است قیامتی به ساعت زندگی برخیزید مردگان..." "مرگ در می زند انگشت به در می زند من در را باز می کنم اورا در آغوش میگیرم و می بوسم لب های سردش را مرگ زیباست ..." "رگ هایم را می گشایم به روی نیستی به روی هیچ به روی مرگ چنین مرگی شیرین است شیرین تر از هم آغوشی با دخترکان زیبا..." ☆☆☆☆این شعر توی داستان خیلی واسم جذاب بود😍
ناگفته ها از جذاب ترین داستان های این نویسندهست بسیار پر هیجان جذاب و کشش زیاد تا به خودت میای یه شوک و هیجان اولیه بهت وارد میشه و از اون هیجان واقعی شروع میشه شخصیت هایی که نویسنده به تصویر میکشه در نوع خودشون بسیار جذابن من این رمان رو سالها قبل و قبل از چاپ خوندم البته بعد از اون چندبار دوباره خوندمش بابد بگم فضاسازی عالی بود، زندگی توی اون روستای سرد توی یه کلبه .. انگار واقعا اونجا بودم! گاهی تو ذهن خودم میساختم که اگر عمران کار خودشو میکرد رمان چطور پیش میرفت؟! چون من اول کار عاشق شخصیت عمران بودم با وجود اینکه شخصیت منفی داستان بود هیجان تا انتهای داستان که گره ها یکی یکی باز میشن ادامه داشت و همین باعث میشد از کشش داستان ذرهای کم نشه در آخر پایان بندی مناسب.
فانتزی جدید: بوی آدامس نعنایی+ بوی سیگار و خواستارم که هر فیلم سبک هیتمن بهم معرفی بشهD: خیلی مسخره اس داستان این همه نکته داشت من چسبیدم به اینا🙃🙃(البته چون قبلا خونده بودم تاثیر داره دیگه ) قابل ذکر هست حرفای من بطور تکنیکی ریویو درست و حسابی نیستن یک مشت احساسات و بلوغ فکری هستن!! عجیبی اینجاست توی دورانی هستم که تغییرات زیادی توی افکارم ایجاد شده مثلا من اون زمان اوج نودهشتیا این رمان رو خوندم و خیلیییییی مورد علاقم بود الان که دوباره خوندمش ضعف های کوچیک دیدم و مثل قبل دوستش نداشتم نمره واقعی من براش ۲.۵ ⭐️