کتاب، دستنوشتههایی بود حاصل افکار نویسنده که موضوع هر کدوم هم کاملا متفاوت بود. من نوع نگاه وحدانی و سبک نوشتنش رو خیلی دوست داشتم، با این حال مطالب اصلا به عنوان یه کتاب انسجام نداشت و انگار نوشتههای یه وبلاگ رو میخوندم. مدالهایی که نمیخواهیم رو از بین همهی نوشتهها بیشتر دوست داشتم.
امتیازم به نوشتهها ۵، اما به نوشتهها به عنوان یه کتاب ۳.۵ بود که با ارفاق به بالا گردش کردم.
--------------------
یادگاری از کتاب:
دهها بار و صدها بار در گیر و دار گفتن/نگفتن و رفتن/نرفتن گرفتار آمدهایم.
...
به آدمهای مطمئنی که تا پای جان میایستند پای قصههاشان، آرمانهاشان، آدمهاشان، باید بخندیم؟ یا نه، باید تحسینشان کنیم؟
...
ناگهان شگفتزده میشویم از اینکه درمییابیم قطعهای سیاه و تیره و تاریک از زندگی، زیبایی خیرهکنندهی چشم مونالیزا را میسازد.
...
سعی کردم یاد بگیرم که به جای ماندن، برای رفتن آماده باشم.
...
ما شدیم آدمهای انبارکننده خاطرات، برای روزهایی که هیچوقت نیامدند.
...
اگر دوست داشتن دیگری، چیزی جز فرض من معنا میدهد، نه که دوست داشتن حقیقت ندارد، بلکه دیگری زبان من را، و من زبان دیگری را نمیشناسم.
...
برای آنکه خودمان را و دیگران زندگیمان را آزار ندهیم، ضروری است بدانیم که تنهاییم. که بر تنهاییمان اشراف داشته باشیم. که تنهاییمان را به عنوان یک موجود مستقل به رسمیت بشناسیم. ضروری است که با تنهاییمان آشنا شویم. معاشرت کنیم حتی. همانقدر که بودنش گاهی کلافهمان میکند، گاهی هم حضورش را محترم بشماریم و نیز، آن را به غم نسبت ندهیم.
...
هیچکس به اندازهی غم، سهم خودش را - به تمامی - از زندگی ما طلب نکرده است.
...
شادی عدم غم نیست، شادی کنار آمدن با غم است.
...
داستایوسکی میپرسد: یک دقیقهی تمام شادکامی، آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
...
آدم باید هر از گاهی هم اسم همخانههایش را، رفقایش را، بغل دستیهایش را فراموش کند. بعد زور بزند توی سه جمله توصیفشان کند؛ بدو بدو. بگوید مثلا آنی که خندهاش قشنگ است. آنی که صورتش بوی صبح اول وقت میدهد. آنی که حرف زدنش طعم قهوهی تازهدم دارد. آنی که سیناش آدم را عاشق میکند.