What do you think?


سمت تاریک کلمات
مجموعه ۸ داستان کوتاه
خواب مژههات / خیابانهای نیمه شب / کابوس بیداری / با تو حرف میزنم، با تو / دلم سنگین، زبانم تلخ / بگذار همین طور ادامه پیدا کند / برکهی من / خانه باید خانه باشد
خواب مژههات / خیابانهای نیمه شب / کابوس بیداری / با تو حرف میزنم، با تو / دلم سنگین، زبانم تلخ / بگذار همین طور ادامه پیدا کند / برکهی من / خانه باید خانه باشد
90 pages, Paperback
First published April 1, 2005
About the author
حسین سناپور
23 books109 followersسناپور در سال ۱۳۳۹ در کرج بهدنیا آمد. درسخواندهٔ رشتهٔ منابع طبیعی است اما از همان ابتدا به نوشتن و روزنامهنگاری روی آورد. در آغاز فعالیت داستاننویسیاش برای کودکان و نوجوانان مینوشت. پسران دهکده (۱۳۶۹) و افسانه و شب طولانی (۱۳۷۳) حاصل این دوران است. سپس به روزنامهنگاری روی آورد و در روزنامه همشهری و زن و حیاتنو و چند نشریه دیگر شروع به همکاری کرد. مدتی هم بر کار گردآوری و چاپ داستانهاب مجلات گردون و کارنامه نظارت داشت. اولین رماناش نیمهٔ غایب را در ۱۳۷۸ منتشر کرد. این رمان برای او جوایز مختلفی را به ارمغان آورد و در مدت یک سال شش بار تجدید چاپ شد.[۱:] در سال ۱۳۸۰ کتابی در شناخت زندگی و آثار هوشنگ گلشیری به نام همخوانی کاتبان تالیف و منتشر کرد. او هماکنون مشغول تدریس داستاننویسی است.
Husayn Sanapur
Husayn Sanapur
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 55 reviews
March 23, 2020
برخلاف مرگبازیِ پدرام رضایی (فکر کنم اون اولین کار بوده، هر دو هم برندۀ جایزۀ بنیاد گلشیری) این مجموعه واقعاً ضعیف بود. فضاهای تکرارشونده و بیثمر، مثل یه جور چرکنویس بود بیشتر. من نمیگم نویسنده باید تنوع داشته باشه، ولی این تکرارها باید به یه چیزی منجر شه. نکتۀ مثبتشون این بود که موجز بودن و نویسنده بیخودی داستانهاشو شلوغ نمیکرد، کِش نمیداد، ادا درنمیآورد، چیزهایی که نویسندههای ایرانی علاقۀ خاصی بش دارن، به جای اینکه داستان بگن.
من داستان آخر رو دوست داشتم فقط. خیلی ماجرای داستان برام باحال بود، دوتا غریبه که هردو رفتن خونه ببینن، بدون اینکه هیچ تفاهمی داشته باشن و هیچ شناختی از هم، تصمیم میگیرن باهم برن خونه ببینن و بعد دیگه ماجرا میشه. (تلاش برای اسپویل نکردن. :دی) این داستان واقعاً اون خروج از ریلی که حداقل من انتظار داشتم رو داشت.
امیدوارم سناپوردوستها منو دعوا نکنن. :دی
من داستان آخر رو دوست داشتم فقط. خیلی ماجرای داستان برام باحال بود، دوتا غریبه که هردو رفتن خونه ببینن، بدون اینکه هیچ تفاهمی داشته باشن و هیچ شناختی از هم، تصمیم میگیرن باهم برن خونه ببینن و بعد دیگه ماجرا میشه. (تلاش برای اسپویل نکردن. :دی) این داستان واقعاً اون خروج از ریلی که حداقل من انتظار داشتم رو داشت.
امیدوارم سناپوردوستها منو دعوا نکنن. :دی
August 16, 2015
مجموعه هشت داستان کوتاه که در سال هشتاد و چهار برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان بنیاد گلشیری هم شده!
وجه مشترک داستانها تنهایی آدمهای آنهاست، مردی که زنش ترکش کرده و نیمه شب با تلفن زنی ناشناس بیدار شده و خاطراتش را مرور میکند، یا آن یکی که عاشق مجری زن تلویزیون شده و حین تماشای تلویزیون با او صحبت میکند و یا پدری که صبح روز بعد از ازدواج دخترش به دامادش تلفن میکند با این توهم و اعتراض که دختر زار و گریان برگشته به خانه پدری. تلفن هم نقش پررنگی در داستانهای این مجموعه داشت! در واقع سه تا از داستانها به صورت گفتگوی تلفنی بودند.
داستان "خواب مژه هات" و "خانه باید خانه باشد" را بیشتر دوست داشتم.
پ.ن. اول: فکر میکنم دو و نیم ستاره برای این مجموعه مناسب باشد
پ.ن. دوم: نمیدانم معیار انتخاب بنیاد گلشیری در آن سال خاص چه بوده اما به نظرم عنوان بهترین مجموعه داستان سال برای این کتاب زیاده از حد بزرگ است.
وجه مشترک داستانها تنهایی آدمهای آنهاست، مردی که زنش ترکش کرده و نیمه شب با تلفن زنی ناشناس بیدار شده و خاطراتش را مرور میکند، یا آن یکی که عاشق مجری زن تلویزیون شده و حین تماشای تلویزیون با او صحبت میکند و یا پدری که صبح روز بعد از ازدواج دخترش به دامادش تلفن میکند با این توهم و اعتراض که دختر زار و گریان برگشته به خانه پدری. تلفن هم نقش پررنگی در داستانهای این مجموعه داشت! در واقع سه تا از داستانها به صورت گفتگوی تلفنی بودند.
داستان "خواب مژه هات" و "خانه باید خانه باشد" را بیشتر دوست داشتم.
پ.ن. اول: فکر میکنم دو و نیم ستاره برای این مجموعه مناسب باشد
پ.ن. دوم: نمیدانم معیار انتخاب بنیاد گلشیری در آن سال خاص چه بوده اما به نظرم عنوان بهترین مجموعه داستان سال برای این کتاب زیاده از حد بزرگ است.
October 12, 2013
«آره نباید آنطور می گذاشت و می رفت.»
«چه طور رفت مگر؟»
«بی توضیح، بی دعوا، بی اینکه بگذارد من لااقل با بد و بیراه گفتن کمی خودم را سبک کنم. بچه¬اش که افتاد، کم حرف شد. فکر کردم بعد از یکی دو ماه خوب می شود. سه ماه گذشت و نشد ...»
زن گفت: «اشتباه می کنی اگر فکر می کنی باید توضیح می داد. توضیحی وجود ندارد. مثلا چه باید می گفت که احساس می کند مثل یک سنگ شده و تو براش با میز و صندلی و رهگذرهای توی خیابان فرقی نداری؟ خوب بود اگر این را می گفت؟ آره، تو حق داری که فکر می کنی او باید می گفت می خواهد تو را برای چه ترک کند. اما وقتی خودش هم نمی دانست چه می خواهد و دنبال چه دارد می رود، چه چیز را می توانست برای تو بگوید؟ تازه، اگر هم می دانست و می گفت، چیز زیادی عوض نمی شد. چون توضیح ها هم، هر چه باشند، فقط یک جور دروغ اند. برای این هستند که خود آدم و طرف مدتی چیزی به جای جواب برای سوالش داشته باشند. برای این است که جواب واقعی را کسی نمی خواهد بشنود یا بگوید.»
«چه طور رفت مگر؟»
«بی توضیح، بی دعوا، بی اینکه بگذارد من لااقل با بد و بیراه گفتن کمی خودم را سبک کنم. بچه¬اش که افتاد، کم حرف شد. فکر کردم بعد از یکی دو ماه خوب می شود. سه ماه گذشت و نشد ...»
زن گفت: «اشتباه می کنی اگر فکر می کنی باید توضیح می داد. توضیحی وجود ندارد. مثلا چه باید می گفت که احساس می کند مثل یک سنگ شده و تو براش با میز و صندلی و رهگذرهای توی خیابان فرقی نداری؟ خوب بود اگر این را می گفت؟ آره، تو حق داری که فکر می کنی او باید می گفت می خواهد تو را برای چه ترک کند. اما وقتی خودش هم نمی دانست چه می خواهد و دنبال چه دارد می رود، چه چیز را می توانست برای تو بگوید؟ تازه، اگر هم می دانست و می گفت، چیز زیادی عوض نمی شد. چون توضیح ها هم، هر چه باشند، فقط یک جور دروغ اند. برای این هستند که خود آدم و طرف مدتی چیزی به جای جواب برای سوالش داشته باشند. برای این است که جواب واقعی را کسی نمی خواهد بشنود یا بگوید.»
March 26, 2021
یک روز بیدار میشویم (توی یک گفتوگوی خیلی عادی، یا توی رختخواب با کیفِ نشئگیِ یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان ماشین توی یک راهبندان) و میبینیم که نمیخواهیم فکرمان هیچجا برود، نمیخواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلاً نمیخواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها میشود کرد. میفهمیم دیگر پایینتر از این، تحملناپذیرتر از این، ممکن نیست.
January 29, 2025
به چیِ این کتاب جایزهی گلشیری رو دادن واقعاً؟
November 14, 2023
اشیا هیچوقت آنقدر سرد نیستند که آدمها و چشمهاشان میتوانند باشند.
October 1, 2008
كتاب شامل 8 تا داستان كوتاه بود. به قول نوشتهي پشت جلد كتاب: رابطهي انسان شهري معاصر با ديگران و محيط پيرامونش دست مايهي هشت داستان اين مجموعه است.
داستان اولي (خواب مژههات) داستان يه مرد معتاد بود كه عاشق يه دختري شده و داره باهاش حرف ميزنه و وراجي ميكنه و دختره خوابش مياد و اعصاب طرف رو نداره!
داستان دوم (خيابانهاي نيمه شب) مكالمهي تلفني نصفه شب بين يه زن و مرد رو نشون ميده. زنه همين جوري شماره گرفته تا با يكي حرف بزنه چون تنها بوده، ولي مرده فكر ميكنه زن خودشه كه چند ماه پيش چون بچهاش افتاده خونه رو ترك كرده و رفته. با اون مكالمات به يه سري باورها درباره زنش ميرسه. اينم بد نبود.
داستان سوم (كابوس بيداري) هم داستان يه مردي هست كه زنش رو با وجود اينكه دوست داشته طلاق داده و حالا همه دارن بهش زنگ ميزنن و از خواب بيدارش ميكنن و ازش ميپرسن چرا و .... اين يكي رو يه جورايي بيشتر پسنديدم.
داستان چهارم (با تو حرف ميزنم، با تو) داستان مردي بود كه عاشق يه مجري تلوزيون شده و برنامهاش رو ميبينه و باهاش حرف ميزنه...
داستان پنجم (دلم سنگين، زبانم تلخ) باز هم مكالمه تلفني يه پدرزن و داماد رو توي صبح اول روز اول زندگي مشتركش نشون ميده. پدره توهم برش داشته كه دخترم اومده خونه و داره زار زار گريه ميكنه در حالي كه دختره راحت خوابيده.
داستان ششم (بگذار همين طور ادامه پيدا كند) روايتگر زندگي يه دختر و پسره. پسره به دختره ميگه به درد هم نميخوريم و دختره تا مرز جنون و خودكشي پيش ميره. آخر پسره ميگه خب باشه فعلاً همين جوري ادامه بديم تا ببينيم چي ميشه. دختره كه بيدار شده بوده هر روز بيشتر پيشرفت ميكرده ولي پسره هر روز فرو ميرفته و ...
داستان هفتم (بركهي من) هيچ چيز خاصي كه من بگم داستان بود نداشت! يه مشت خيالات مبهم يكي بود كه همه خاطرات زندگيش جلو چشمشه. كل داستان 2 صفحه هم نبود ولي گويا يه عمر رو ميخواست تو خودش بگونجونه كه به نظر من ناموفق بود.
و داستان آخر (خانه بايد خانه باشد) زن نقاش و مرد نويسندهاي رو نشون ميداد كه به دنبال خونهاي بودن كه روح داشته باشه و ...
به نظرم خيلي از داستانها حرفي براي گفتن نداشت. حداقل اونجوري نبود كه اگه بعد از چند ماه از يكي بپرسي فلان داستان فلان نويسنده چي بود تو ذهنش مونده باشه. صحنههايي رو روايت كرده بود كه اگه روايت نميشد هم جاي خاليش حس نميشد!!!
اگر ميخواستم از بين اين 8 تا داستان بهترين ها رو انتخاب كنم يكي داستان ششم (بگذار همين طور ادامه پيدا كند) بود كه اتفاقاً تنها حرف زدني كتاب رو داشت كه پشت جلد كتاب هم نوشته شده بود، يكي هم (خانه بايد خانه باشد) كه ميشد يه حس يا يه روح رو توش درك كرد. بقيه خيلي بي روح بود يا اگه روح هم داشت خيلي سرد بود.
متن پشت جلد كتاب:
بعضيمان يك مرتبه بيدار ميشويم، بعضي آهسته، و بعضي هيچ وقت. اما اگر بيدار شويم، ديگر فكر و نظر ديگران هيچ تأثيري در حالمان ندارد. اين كه وقتي ما را ميبينند چشمانشان برق بزند، يا برعكس، پرههاي دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هيچ اهميتي ندارد. مهم فقط اين است كه خودمان جلو آينه كه ميايستيم چه ميبينيم. اگر نتوانيم جلو آينه بايستيم و به خودمان نگاه كنيم، يا اگر نتوانيم با خيالهامان بازي كنيم، نتوانيم و نخواهيم كه به هيچ چيز و هيچ كس فكر كنيم، چه كار ميكنيم؟ شايد همان كارهايي كه معشوق من كرد، يا من دارم ميكنم.
29/دي/87
داستان اولي (خواب مژههات) داستان يه مرد معتاد بود كه عاشق يه دختري شده و داره باهاش حرف ميزنه و وراجي ميكنه و دختره خوابش مياد و اعصاب طرف رو نداره!
داستان دوم (خيابانهاي نيمه شب) مكالمهي تلفني نصفه شب بين يه زن و مرد رو نشون ميده. زنه همين جوري شماره گرفته تا با يكي حرف بزنه چون تنها بوده، ولي مرده فكر ميكنه زن خودشه كه چند ماه پيش چون بچهاش افتاده خونه رو ترك كرده و رفته. با اون مكالمات به يه سري باورها درباره زنش ميرسه. اينم بد نبود.
داستان سوم (كابوس بيداري) هم داستان يه مردي هست كه زنش رو با وجود اينكه دوست داشته طلاق داده و حالا همه دارن بهش زنگ ميزنن و از خواب بيدارش ميكنن و ازش ميپرسن چرا و .... اين يكي رو يه جورايي بيشتر پسنديدم.
داستان چهارم (با تو حرف ميزنم، با تو) داستان مردي بود كه عاشق يه مجري تلوزيون شده و برنامهاش رو ميبينه و باهاش حرف ميزنه...
داستان پنجم (دلم سنگين، زبانم تلخ) باز هم مكالمه تلفني يه پدرزن و داماد رو توي صبح اول روز اول زندگي مشتركش نشون ميده. پدره توهم برش داشته كه دخترم اومده خونه و داره زار زار گريه ميكنه در حالي كه دختره راحت خوابيده.
داستان ششم (بگذار همين طور ادامه پيدا كند) روايتگر زندگي يه دختر و پسره. پسره به دختره ميگه به درد هم نميخوريم و دختره تا مرز جنون و خودكشي پيش ميره. آخر پسره ميگه خب باشه فعلاً همين جوري ادامه بديم تا ببينيم چي ميشه. دختره كه بيدار شده بوده هر روز بيشتر پيشرفت ميكرده ولي پسره هر روز فرو ميرفته و ...
داستان هفتم (بركهي من) هيچ چيز خاصي كه من بگم داستان بود نداشت! يه مشت خيالات مبهم يكي بود كه همه خاطرات زندگيش جلو چشمشه. كل داستان 2 صفحه هم نبود ولي گويا يه عمر رو ميخواست تو خودش بگونجونه كه به نظر من ناموفق بود.
و داستان آخر (خانه بايد خانه باشد) زن نقاش و مرد نويسندهاي رو نشون ميداد كه به دنبال خونهاي بودن كه روح داشته باشه و ...
به نظرم خيلي از داستانها حرفي براي گفتن نداشت. حداقل اونجوري نبود كه اگه بعد از چند ماه از يكي بپرسي فلان داستان فلان نويسنده چي بود تو ذهنش مونده باشه. صحنههايي رو روايت كرده بود كه اگه روايت نميشد هم جاي خاليش حس نميشد!!!
اگر ميخواستم از بين اين 8 تا داستان بهترين ها رو انتخاب كنم يكي داستان ششم (بگذار همين طور ادامه پيدا كند) بود كه اتفاقاً تنها حرف زدني كتاب رو داشت كه پشت جلد كتاب هم نوشته شده بود، يكي هم (خانه بايد خانه باشد) كه ميشد يه حس يا يه روح رو توش درك كرد. بقيه خيلي بي روح بود يا اگه روح هم داشت خيلي سرد بود.
متن پشت جلد كتاب:
بعضيمان يك مرتبه بيدار ميشويم، بعضي آهسته، و بعضي هيچ وقت. اما اگر بيدار شويم، ديگر فكر و نظر ديگران هيچ تأثيري در حالمان ندارد. اين كه وقتي ما را ميبينند چشمانشان برق بزند، يا برعكس، پرههاي دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هيچ اهميتي ندارد. مهم فقط اين است كه خودمان جلو آينه كه ميايستيم چه ميبينيم. اگر نتوانيم جلو آينه بايستيم و به خودمان نگاه كنيم، يا اگر نتوانيم با خيالهامان بازي كنيم، نتوانيم و نخواهيم كه به هيچ چيز و هيچ كس فكر كنيم، چه كار ميكنيم؟ شايد همان كارهايي كه معشوق من كرد، يا من دارم ميكنم.
29/دي/87
October 24, 2021
یکی از مضحکترین و توهینآمیزترین مجموعه داستانهایی که خوندهم.
نثر دروغی، آدمهای تقلبی، وراجیهای بیسروته، آروغهای بیمعنا، جملههایی که حتی مرده هم نیستن.
یک نوجوان دوازده ساله که استعداد نویسندگی داشته باشه، بهتر از نویسندهی این داستانهای وحشتناک متن روایی و درونیات آدمها رو شکل میده.
از فارسی و داستان ایرانی بابت این کتاب عذر میخوام.
نثر دروغی، آدمهای تقلبی، وراجیهای بیسروته، آروغهای بیمعنا، جملههایی که حتی مرده هم نیستن.
یک نوجوان دوازده ساله که استعداد نویسندگی داشته باشه، بهتر از نویسندهی این داستانهای وحشتناک متن روایی و درونیات آدمها رو شکل میده.
از فارسی و داستان ایرانی بابت این کتاب عذر میخوام.
May 19, 2010
تازه، اگر هم میدانست و می گفت ، چیز زیادی عوض نمی شد.چون توضیح ها هم ، هرچه باشند ، فقط یک جور دروغند. برای این هستند که خود ادم وطرفش مدتی چیزی به جای جواب برای سوالش داشته باشند. برای این است که جواب واقعی را کسی نمی خواهد بشنود یا بگوید
July 23, 2019
داستان های روان شناختی که شاید چند تایشان را بشود مصداق داستان آپارتمانی دانست. سال ۸۷ خواندمش و بیشتر داستان هاش یادم رفته ولی یکیش خوب یادم مانده که شخصیت مردم گریز داستان با زن گوینده خبر یک رابطه عاطفی برقرار کرده.
July 3, 2021
کتابِ پر اَدایی بود.
March 12, 2020
همین داستانها آدم را به ادبیات فارسی بدبین و بیاعتماد میکنند. خواندن همینهاست که دل آدم را میزند و آدم با خودش میگوید این فارسی نویسها سر و ته یک کرباساند و چهارتا داستان درست و حسابی نمیشود پیدا کرد در این عرصه. داستانها همه تکرار مکررات بود، بیاندازه قابل پیش بینی، روایتهای تقریبا آبکی حتی. هیچ نمیفهمم چرا باید جایزه گرفته باشد و این همه این سمت و آن سمت تعریف جناب سناپور را بشنویم.
July 14, 2015
خواندن داستانهای این مجموعه به نوعی در کنار هم معنادار بود. میشد داستانها را به شکل یک پازل کنار هم چید. تصویر باورپذیر تلخی٬ پوچی٬ تنهایی و باور به اینها٬ و فرار به دنیای خیال٬ فضای تاریک و وهمانگیزی ساخته بود. مدرن و بعضا متاثر از کارور.
بهترین داستانش خانه باید خانه باشد بود و بعد بگذار همینطور ادامه پیدا کند.
بهترین داستانش خانه باید خانه باشد بود و بعد بگذار همینطور ادامه پیدا کند.
September 12, 2017
احتمالا اگر تاریخها رو پای هرکدوم از قصهها نمیدیدم از فرط ساده بودن درونمایههاشون از پولی که بابت خرید کتاب پرداختم پشیمون میشدم. اما چیزی که هست اینه بشدت فضاسازیهای خوب و درستی داشتن و همین باعث شد خوندنشون باعث بشه یک نظمی به ذهن ایدهپردازم ببخشه. :) مرسی از سنا پور
December 17, 2018
مجموعه 8 داستان کوتاه. در بعضی از آنها باید غرق شد. از بعضیها هم می توان عبور کرد. اینها داستان زندگی همه ما هستند. بیش و کم.
January 29, 2014
یک روز بیدار می شویم و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر انچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلاً نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست.
بعضیمان یکمرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تاثیری در حالمان ندارد. این که وقتی ما را میبینند چشمانشان برق بزند، یا برعکس، پره های دماغشان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو ِ آینه که می ایستیم چه ببینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم یا خیالهامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچچیز و هیچکس فکر کنیم، چه کار می کنیم؟ شاید همان کارهایی که معشوق من کرد، یا من دارم می کنم.
صفحات 55 و 56
October 7, 2014
یک روز بیدار می شویم (توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رخت خواب با کیف نئشگی یک خوا عمیق شبانه،یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزارجا ،یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و میبینیم ک نمیخواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمیخواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و یا هرچه ک پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیفتد. و اصلن نمیخواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید ک هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها میشود کرد. میفهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیر تر از این، ممکن نیست.
March 3, 2023
یکی دو تا داستان بود که پتانسیل داستان کوتاه خوب بودن رو داشتند ولی در حد همون پتانسیل باقی موندند. اولین بار این کتاب رو در ۲۰ سالگیام خوندم و به نظر میاد ازش لذت بردم چون بک جاهاییش رو خط کشیدم. حالا ۱۶ سال بعد دارم بهش ۱ ستاره میدم. خوشحالم که دارم بازخوانی کتابهای قدیمی رو اجرا میکنم، اینکه روند تغییرات خودم رو میبینم اتفاق جالبیه. البته که به خلوت شدن کتابخونهام هم کمک شایانی خواهد کرد. در نهایت با اینکه کتاب حتی ۹۰ صفحه هم نبود، ۲۰ روز طول کشید تا بتونم تمومش کنم از بس که نگیر بود.
May 29, 2024
نتونستم بفهمم قرص ها را برای این خورده بود تا برای همیشه از شر فکر و رویاش خلاص بشه یا فقط برای اینکه حرف من که گفته بودم آینده ای برای من و تو وجود نداره براش قابل تحمل بشه.
July 7, 2026
بازتاب جالبی از انواع روابط داشت.
با قلمش احساس راحتی دارم ..
با قلمش احساس راحتی دارم ..
October 30, 2018
فضای داستان هاش خیلی شبیه هم بود و میشه گفت تکرار میشد
September 23, 2011
این کتاب مجموعهای است از داستان کوتاه نوشته حسین سناپور. من از این نویسنده "شمایل تاریک کاخ ها" را خواند بودم که بسیار بد بود. کتاب را با اکراه شروع کردم (با پیشزمینه ذهنی کتاب قبلی)، اما از چند داستان منجمله داستان اول و داستان آخر خوشم آمد.
Read
July 30, 2008اين كتاب در مقابل معروفترين رمان اين نويسنده، " نيمهي غايب" به يك شوخي ميماند
November 15, 2014
به بنياد گلشيري شك كردم!
Read
September 12, 2015خیابان های نیمه شب مال آدم های دیگری ست ؛
مال آن ها است که وقت های دیگر هیچ جا نیستند ،
آن هایی که فقط خودشان می دانند که هستند!
مال آن ها است که وقت های دیگر هیچ جا نیستند ،
آن هایی که فقط خودشان می دانند که هستند!
November 20, 2014
یکی دو تاش خوب بود ...
September 4, 2023
A wise man once said:"meh".
بدک نبود. هشت تا داستان داره که بهنظرم دو تاش جالبن. بقیه همه یک جاییشون اساسی میلنگه، مضامین و دیالوگنویسی نیمهروشنفکرانه و کمی نچسب، پرداخت فشل و مهمتر از همه ناپختگی و غیرطبیعی بودن زبان که ایدههای خوب بعضی داستانها رو خراب کرده.
اشکالات نوشتههای تازهکارها رو داشت، بی اون که نویسندهش تازهکار باشه.
بدک نبود. هشت تا داستان داره که بهنظرم دو تاش جالبن. بقیه همه یک جاییشون اساسی میلنگه، مضامین و دیالوگنویسی نیمهروشنفکرانه و کمی نچسب، پرداخت فشل و مهمتر از همه ناپختگی و غیرطبیعی بودن زبان که ایدههای خوب بعضی داستانها رو خراب کرده.
اشکالات نوشتههای تازهکارها رو داشت، بی اون که نویسندهش تازهکار باشه.
June 26, 2025
دو و نیم.
August 9, 2013
مجموعه پر و پیمانی در حد و اندازه های ادبیات داخلی بود. نثر چندتایی از داستان ها که اصلا می برد آدم را با خودش، هیجان زده ات می کردو چند دقیقه ای صدای آدم های دور و بر و اتفاقات اطراف را نمی شنیدی. سه تا از داستان ها هم از نظر ساختار و هم از بعد نثر خیلی جاندار بودند و از قضا این سه داستان آن هایی بودند که اول شخص و ذهنی نوشته شده بودند. سناپور حداقل از این مجموعه اش اینطور بر می آید که ذهنی نویس خیلی خوبی است. یک حسی هم کلیت مجموعه داشت وقتی داستانی را تمام می کردی و سراغ بعدی می رفتی، مثل این بود که داستان ها آدم ها یا حال وهوای مشترکی دارند، یعنی یا موقعیت شروع داستان جدید مشابهتی داشت با داستان قبلی یا آدم قصه بعدی شبیه قبلی بود و این آنقدر توی کل مجموعه غلیض بود که می شود فقط جزو توهمات شخص من بحسابش نیاورد! تکه مورد علاقه ام از کتاب هم شروع داستان "بگذار همین طورادامه پیدا کند" است که واقعا خوب است و با همین یک پاراگراف هم پرتت میکند وسط ماجرا و هم موقعیت فکری دوآدم اصلی را توضیح می دهد: "یک روز بیدار می شویم (توی یک گفتگوی خیلی عادی،یا توی رختخواب با کیف نشئگی یک خواب عمیق شبانه،یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزارجا، یا پشت فرمان ماشین توی راه بندان)) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود،نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هرآنچه پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست".ض
March 29, 2009
وقتي کتاب را مي خواندم روي اعصابم حرکت نمي کرد. يعني کتاب را که برداشتم زمين نگذاشتم و خواندم تا تمام شد. اما آن چنان اثر برجسته و کم نظيري هم نبود. از بين داستان ها، خواب مژه هات و بگذار همين طور ادامه پيدا کند را بيشتر پسنديدم.
Displaying 1 - 30 of 55 reviews































