شامل:اشعارهشت کتاب،دیگراشعار. زندگینامه وفرهنگ لغات شعرهای سهراب سپهری <<سهراب،ستاره ای بر سپهر آبی شعر>> . امروزه مقبولیت کسی چون سهراب،در قواره واندازه ای است که فراموش می کنیم این موقعیت برای اوچگونه به دست آمده است در واقع چون اززمانه اوکمتر آگاهی داریم،شایدبه این موضوع هم کمتر توجه کنیم که سهراب باگذرازچه شرایطی به جایگاه امروزی اش دست یافته است. سهراب خودراچنین معرفی می کند که. اهل کاشانم،روزگارم بدنیست تکه نانی دارم، خرده هوشی،سرسوزن ذوقی. مادری دارم،بهترازبرگ درخت.دوستانی،بهترازآب روان. وخدایی که دراین نزدیکی است:لای این شب بوها،پای آن کاج بلند. اهل کاشانم، پیشه ام نقاشی است، گاه گاهی قفسی می سازم ،می فروشم بشما تابه آواز شقایق که درآن زندانی است ،دل تنهایی تان تازه شود...
Sohrâb Sepehrî (Persian: سهراب سپهری) (October 7, 1928 - April 21, 1980) was a notable modern Persian poet and a painter.
He was born in Kashan in Isfahan province. He is considered to be one of the five most famous modern Persian (Iranian) poets who have practised "New Poetry" (a kind of poetry that often has neither meter nor rhyme).
Sohrab Sepehri was also one of Iran's foremost modernist painters.
Sepehri died in Pars hospital in Tehran of leukemia. His poetry is full of humanity and concern for human values. He loved nature and refers to it frequently. The poetry of Sohrab Sepehri bears great resemblance to that of E.E. Cummings.
Well-versed in Buddhism, mysticism and Western traditions, he mingled the Western concepts with Eastern ones, thereby creating a kind of poetry unsurpassed in the history of Persian literature. To him, new forms were new means to express his thoughts and feelings.
سهراب سپهری (۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شدهاست. ستایش طبیعت و روستا و همچنین توجه به عرفان و نگرش توحیدی از مهم ترین مضامین شعری او بودند. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.
دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (شهید مدرّس فعلی) (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان خرداد ۱۳۲۲ گذراند و پس از فارغالتحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد.در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه اول علمی را دریافت کرد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان زندگی خوابها منتشر کرد. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت
باز آمدم از چشمهی خواب، کوزهی تر در دستم. مرغانی میخواندند. نیلوفر وا میشد. کوزهی تر بشکستم، در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم. صفحهی ۱۹۱ کتاب نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد: «چه سیبهای قشنگی! حیات نشئهی تنهایی است.» و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهی اشکال و عشق، تنها عشق ترا به گرمی یک سیب میکند مأنوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگیها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. صفحهی ۲۳۵ کتاب دست من در رنگهای فطری بودن شناور شد: پرتقالی پوست میکندم. شهر در آیینه پیدا بود. دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! صفحه ۲۹۲ کتاب من در این تاریکی فکر یک برهی روشن هستم که بیاید علف خستگیام را بچرد. صفحهی ۲۹۷ کتاب بیا زندگی را بدزدیم، آنوقت میان دو دیدار قسمت کنیم. صفحهی ۳۰۳ کتاب فضای ما ابدیت بود چشمانت را گشودی: شب در من فرود آمد. صفحهی ۳۷۹ کتاب
بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست. بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم هسته اين بار سياه. اندوه مرا بچين ، كه رسيده است. ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است. مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام. به سرچشمه «ناب» هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم. فرسوده ي راهم ، چادري كو ميان شعله و باد،دور از همهمه خوابستان ؟ و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه ي زيباي من است. صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند. ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت. و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم. دوست من ، هستي ترس انگيز است. به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم. بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است. غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنونده آسمان ها شويم. بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو. نزديك آي، تا من سراسر «من» شوم"
Penguin molting
يك پسربچه با لُپ هاي فراوان و به شدت معصوم و بي گناه در تو هست كه فقط چند بار افتخار ديدار با او رو داشتم .دلم ميخواد لپاشو جوري بكَنم كه كنده نشه و بعد بذارمش توي جيبم ببرمش يه جايي كه سفيده و حوض داره و كوه و گل هاي زرد و آسمون سرمه اي و پروانه بيشمار پروانه .بعد از جيبم درش بيارمو بگم :طبيعيه اين حالت؟ بپرسه كدوم حالت؟ بگم :.همين كه ميخوام بچه ي من باشي كوچولو. بگه: خودت چي فكر ميكني؟ بگم: بچه ي من ميشي كوچولو؟بعد حالت صدا و چهره و دست هام تغيير كنه و بگم :بگذار گفتگو رو از مسير ناهموارتري ميسر كنم ؛تركيبي از اثر و موثر كه به دلايلي القا شده به بطن درمان يك افسردگي غير قابل اجتناب.اما لطفن منو ارجاع نده به قضاوت ستاره هاي سركوب شده اصلن متوجه هستي چيميگم؟ براي بار هزارم:
(شب كه مي رسد هماتومي گسترش يابنده حوالي گردنم پديدار مي گردد به درد اشاره مي كنم و گلدانهاي كنار پنجره منفجر مي شوند به درد اشاره مي كنم و مردي ديوان اشعارش را آتش مي زند به درد اشاره مي كنم و آسمان، ستارگان سركوب شده اش را مي بارد چكه چكه) فهميدي؟ نه
اولين قدم ،آخرين قدم ه توي سرزميني كه تظاهرات علايم بيماري هاش خون ميشه كف خيابون ،دلمه ي سكوت ميشه روي لب ها،درد ميشه با ماهيت كوبنده از منتهي اليه اضطراب تا پژواك آخرين صداي قلبي كه مومن به آسمان اما در انتظار هيچ معجزه نه متوجه نيستي سرزمين كه ميگم منظورم شاخص كهكشان هاست منظورم اينجا و اونجا و سياره زمين نيست منظورم كائنات ه كه عنصر مس يا روي يا آهن يا هر عنصري كه ايمن نيست از اكسيد شدن و زنگ زدن و دفورمه و خورده شدن توي گلوي مولكولهاي حريص اكسيژن بله بله عنصر مس يا آهن يا هر عنصر بي پناه ،ميليون ميليون بار آقاي مندليف رو حمايت ميكنند تا گازهاي نجيب از مخفي ترين و پاكيزه ترين راه ممكن دفع بشن جوري كه دوباره انفجار رخ بده و جملگي به يك نقطه تبديل بشيم خب حالا توي اون نقطه من هستم و تو بگه: تو هميشه انقدر حرف ميزني؟ بگم: اين موضوع فقط با برداشت نور از ستاره هاي محتضر قابل اثباته بگم: مي دونستي داپلر راز پديده ي هم نامش رو اشتباهي كشف كرده؟مي دونستي قضيه شون چيه؟ وقتي منبع نور به ناظر نزديك ميشه ...سرعت نور به جايي ميل ميكنه كه نه منفي معنا داره نه مثبت، رنگ قرمز به رنگي شيفت پيدا ميكنه كه نه تعريف داره نه هويت .رنگ آبي كبود ميشه روي گونه هاي سرخ يك كبوتر نامه رسون كه مقصدش نا معلومه اما گم شدن راه اصليشه. هر موجودي زودتر از موعد به دنيا مياد و بهبودي در دوزهاي خيلي خيلي خيلي بالا رخ ميده هيچ خطري در هيچ مرحله از فرآيند متولد شدن متوجه هيچ چيز نيست و حالا ارتباطش با سرعت نور و داپلر و ناظر و منبع نور؟ وقتي منبع نور به ناظر نزديك ميشه همه ي رنگ ها همه ي همه ي رنگ ها به تيمار رنگ سرخ متمايل ميشن و حالا جهان منبسط ميشه به يكباره و جملگي تبديل به يك نقطه ميشيم. بگم : من در روياهام از اين جهان رفته ام صبحگاهان در اشك هاي پروردگار پهلو مي گيرم و شباهنگام در اغماي آسودگي فرو مي روم.
پسربچه پاهاشو سُر بده روي آب حوض و ناپديد بشه.
خواستم بگم كه يك پنگوئن بي بال و پر ِقطع اميد شده معادل همون ابر صورتي آلرژيك به بارون ه و معادل يعني جهان پر از پرهاي تا ابد ريخته شده و گريه هاي منجر به حساسيت ه خواستم خيلي چيزا بگم ولي ناپديد ميشي و شدي و خواهي شد .
پ ن.وقتي نوشته بودم بادقت نخوانده بودي. اما من دقت كرده بودم تمامت را وقتي با اون هاپوهاي سفيد كوچولو قدم ميزدي به تو وحي نازل شد : خداحافظي با نفيسه، فرزندم. گفته بودي انقدر نزديكيم كه تو را حس نمي كنم، حالا اما چنان دوري كه خودم را هم از ياد برده ام.
پ ن .انتشارات شادان در صفحه تقديم نامه كتاب خوش سليقه گي به خرج داده و نوشته : براي آنكه پيش من عزيز است بهترين ها را مي خواهم و كتاب سهراب سپهري يكي از بهترين هاست. تقديم با زيباترين آرزوها. به: نقطه چين و به مناسبت: نقطه چين تاريخ: نقطه چين از طرف: نقطه چين من نقطه چين هاي تقديم نامه ي انتشارات شادان خوش سليقه رو هرگز پر نخواهم كرد.
سروده های سهراب سپهری از جمله کتاب هایی است که بسیار دوست دارم بخوانم و حتی از شعرهایش را جایی که می توانم از بر کنم، شعر سهراب بسیار روان، دلنشین، و حس خوبی به آدم دست می دهد، انگار همانند ضرب المثل که گفته می شود، سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند، برای سروده های دلنشین سهراب سپهری مصداق دارد، و این کتاب که کامل تر است و زندگی نامه اش را هم دارد مناسب تر است.