Jump to ratings and reviews
Rate this book

دری به سوی دریا

Rate this book
نه در انتظار مسافری هستم
نه قصد سفر دارم
بر طناب رخت بالکن من
تکه‌هایی از ابر را آویخته‌اند
که باید
با آن‌ها دلخوش باشم
این تکه‌های ابر
بسرعت متلاشی
می‌شوند
روزگاری به لباس‌های شیک
و پیرهن‌های سفید
دلخوش بودم
در این سال‌های پیری من
روی پیرهن‌های سفید
جوهر سیاه و قرمز
پاشیده‌اند
دیگر نمی‌گویم:
من موفق نیستم
حتی دیگر حرف از
مرگ و جراحت
نمی‌گویم
من شما را به روشنایی
دعوت می‌کنم
که چهره و شناسنامه یک دیگر را
در روشنایی ببینیم
از همهٔ حرف‌هایی
که در تاریکی گفتم
دیگر نشانه‌ای نیست.

256 pages, Paperback

First published January 1, 2016

Loading...
Loading...

About the author

احمدرضا احمدی

149 books324 followers
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادری‌اش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (20%)
4 stars
1 (20%)
3 stars
2 (40%)
2 stars
1 (20%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Alialiarya.
227 reviews94 followers
March 9, 2023
پس از غرق‌شدن در جهان یک شاعر، لحظه‌ای وجود دارد که آنِ کشف زبان اوست. پس از مدت‌ها هم‌سایگی با یک شاعر کلمات او برای‌ات معنای متفاوتی می‌یابند، هر کلمه را این‌بار در جهان او معنا می‌کنی، دیگر می‌دانی بهترین سرعت خوانش او کدام است... در کدام جملات باید بیشتر درنگ کرد. من فهمیده‌ام احمدرضا احمدی را باید با سرعت زندگی خواند. روان. بدون ایستادن. باید او را در خود جاری کرد. پیشنهاد می‌کنم او را در خود جاری کنید

Profile Image for Ayda.
7 reviews4 followers
October 6, 2024
تو را
به ایمان و گل نرگس و نان گرم قسم دادم؛
که با من باشی.
لحظه‌ای سکوت بود
و سپس همه‌ی اشیا مسافرخانه و خیابان‌ها
از ترانه و عشق خالی شدند.
می‌دانستم
چاره‌ی ما
برگ‌های خشک و عقیم نیستند
که فقط آن‌ها
جنازه‌ی مرا خواهند پوشاند.
این بار عشق نامرئی بود
و در سکوت می‌ماند.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews