نه در انتظار مسافری هستم نه قصد سفر دارم بر طناب رخت بالکن من تکههایی از ابر را آویختهاند که باید با آنها دلخوش باشم این تکههای ابر بسرعت متلاشی میشوند روزگاری به لباسهای شیک و پیرهنهای سفید دلخوش بودم در این سالهای پیری من روی پیرهنهای سفید جوهر سیاه و قرمز پاشیدهاند دیگر نمیگویم: من موفق نیستم حتی دیگر حرف از مرگ و جراحت نمیگویم من شما را به روشنایی دعوت میکنم که چهره و شناسنامه یک دیگر را در روشنایی ببینیم از همهٔ حرفهایی که در تاریکی گفتم دیگر نشانهای نیست.
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
پس از غرقشدن در جهان یک شاعر، لحظهای وجود دارد که آنِ کشف زبان اوست. پس از مدتها همسایگی با یک شاعر کلمات او برایات معنای متفاوتی مییابند، هر کلمه را اینبار در جهان او معنا میکنی، دیگر میدانی بهترین سرعت خوانش او کدام است... در کدام جملات باید بیشتر درنگ کرد. من فهمیدهام احمدرضا احمدی را باید با سرعت زندگی خواند. روان. بدون ایستادن. باید او را در خود جاری کرد. پیشنهاد میکنم او را در خود جاری کنید
تو را به ایمان و گل نرگس و نان گرم قسم دادم؛ که با من باشی. لحظهای سکوت بود و سپس همهی اشیا مسافرخانه و خیابانها از ترانه و عشق خالی شدند. میدانستم چارهی ما برگهای خشک و عقیم نیستند که فقط آنها جنازهی مرا خواهند پوشاند. این بار عشق نامرئی بود و در سکوت میماند.