آهوی بخت من گزل، سرنوشت دختری است به نام گزل که با سرنوشت غزالی تیزتک میآمیزد. گویی هر دو که از دست صیادان در آسیب و هراسند، چشم انتظار فردایی هستند که روشنی و عشق را به آنها هبه کند. فردایی که سواران پر شیهه و پرخروش، با دشتی از سبزه و آب و آبادانی به خانه باز آیند.
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.
برنده لوح زرین بیست سال داستاننویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶ دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲ برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰ Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009 Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011 Nominated for Man Booker International prize 2011 برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲ English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013 Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013 Knight of the Art and Literature of France 2014
چه بسیار بودند « گزل» هایی که ما را میپاییدند و مراقبِ ما بودند، تا از نگاه و فریبِ دشمن لحظه هایی ایمن زندگی کنیم... افسوس که عده ای نادان تحملِ چشمانِ زیبا، پرتجربه و اندیشناکِ این « گزل» ها را نداشتند و ندارند... و بارها این « گزل» ها را با تیرهایِ آغشته به زهرِ نفرت و ترس، کشته اند بزرگ میشویم و به دنبالِ بویِ نفسِ این « گزل» ها میرویم، به این امید که شاید در این راه برسد آن روزی که ما هم « گزل» شویم پیروز باشید و ایرانی
الآن می تونم ادعا کنم که بالاخره یه کتاب از محمود دولت آبادی خوندم هرچند اگه کتابی واسه ژانر کودک باشه:دی نظر دیگه ای ندارم...ایشالا بخت "جای خالی سلوچ" و "کلیدر" و به توصیه سمیه جان "سلوک"هم به زودی باز شه
خوندنِ این خیلی ناگهانی شد، ظهر بابام برای من و بهار آوردش گفت بخونینش قشنگه بهار، گذاشت تو کمدش بعد الان، یدفه اومد گفت:بهین بیا اینو بخونیم با هم دیگه:) و اینجور شد که یه صفحه بهار برا من میخوند یه صفحه من برا اون میخوندم، از اونجایی که کوتاه بود سریع تموم شد خوشم اومد ازش👌🏻
بیتردید یک داستان کاملا به اصطلاح «کلیشهای» بود، اما جالب است که هنر دولتآبادی و قلم جادوگر او همین داستان کاملا کلیشهای را هم جذاب و خواندنی کرده است. از همان آغاز کتاب میشد پایانش را حدس زد، میشد روند کتاب را نخوانده تعریف کرد، با این حال اینها هیچکدام مهم نبودند، مهم «پرداخت» داستان است به قلم دلنشین استاد، پاینده باشی مرد
اولین کتابی که از استاد دولت آبادی خوندم، البته کتاب صوتی رو گوش کردم. فانتزی جالب و قشنگی بود. بهترین قسمت هاش شاید برای من اون قسمت ها بود که یه جورایی حقیقت زندگی رو بیان می کرد. بچه آهوها چه دنیای خوشی داشتند. بی خیال و خوش خیال. خیال می کردند دنیا همیشه همان است که آنها دارند. دنیا را در خیال خود داشتند... بره آهوهای جمیل.
دیگر چرا دریای غم، گزل؟- از اینکه می دانم دنیا را به آسانی و بی تاوان به کسی نمی دهند. این است که غمگینم. برای بره هایم غمگینم.-
شادی گذرایم از ان بی خبری است. بی خبری بره هایم. شادم از آن لحظه ایمن و غمگینم از "بی اعتباری لحظه ها"ا
خطر از بطن ایمنی، هول از دل آسودگی چه بسا، چه بسا اگر آن لحظه چنان به کمال فراهم نشده بود، اگر ان لحظه چنان بی نقص و زیبا نمی بود، گزل را هول و هراس خرابی و برآشفتنش فرا نمی گرفت. چه بسا...
حال هم که گزل به بره هایش نگاه می کرد، هم از تماشای آنها غرق شوق و لذت بود، و هم در همان حال دلش دریای غم. دیگر چرا دریای غم، گُزل؟ «از اینکه می دانم دنیا را به آسانی و بی تاوان به کسی نمی دهند؛ این است که غمگینم. برای بره هایم غمگینم.» پس چرا شاد هستی؟ و چطور می توانی شاد باشی؟ «شادی ام گذرا و ناپایاست، شادیِ گذرایم از آنِ بی خبری ست، بی خبریِ بره هایم. می پایمشان تا لحظه هایی ایمن زندگی کنند، شادم از آن لحظه ی ایمن، و غمگینم از بی اعتباری لحظه ها. آه...»
چقد ساده لذت بردم با داستانِ گزل؛ یه جور غم و صمیمیتِ شیرینِ عجیبی رو توو فضای سبز دشت تجربه کردم که قشنگ بود...
آخ که چه قد قشنگ بود 🥲 خیلی خوبه آدم بتونه توی چند صفحه کوتاه، یه داستان انقد پراحساس خلق کنه، هرچند قبلا به کرات نوشته های دولت آبادی اشک منو درآورده و جدید نیست برام🚬 اینکه رابطه ای به وجود بیاد، بین یک انسان و حیوان و مفاهیم انتظار و عشق و مادرانگی خیلی زیبا در هم آمیخته بود، همه و همه از نقاط مثبت اثر بودن.
دنیا و زندگانی دنیا چندان خوب و قشنگ جلوه می کرد که حد و اندازه ای نداشت... حتی یک لحظه هم فکر مرگ پیش نمی آمد...
The story is about a doe called Guzel (beautiful), her two fawns and a young woman who is waiting for her beloved husband to return home. It begins by describing the beauty of the fields and the woods, the mother's uneasiness and anxiety for the inevitable perils and her children's carefree and breezy perspective.
بره آهوها چه دنیای خوشی داشتند. بی خیال و خوش خیال.
But their peace doesn't last long. They have to run to survive. Would they be able to escape the relentless hunters? Would love and hope defeat wickedness?
دیگر چرا دریای غم، گزل؟ ... از این که میدانم دنیا را به آسانی و بیتاوان به کسی نمیدهند؛ این اسنت که غمگینم. برای برههایم غمگینم.
پس چرا شاد هستی، و چطور میتوانی شاد باشی؟ ... شادیام گذرا و ناپایاست، شادی گذرایم از آنِ بیخبریست، بیخبری برههایم. میپایمشان تا لحظههایی ایمن زندگی کنند، شادم از آن لحظۀ ایمن، و غمگینم از بیاعتباری لحظهها، آه...
«چرا؟ پس کجا رفتهاند آنهمه مردان و زنان خوشآواز و رنگینپوش؟ و کجا گمشدهاند آن سواران کاکلافشان که در آن شب ِ شادی، غَریوشان بادها و بیابانها را تسخیر کرده بود؟... کجایید ای آشنایانِ شبِ برفیِ من؟ کجایی ای بانوی سبزپوش با گیسوان بافته و یل قرمز؟ بار دیگر شما را به یاوری میخواهم. بار دیگر پناه از شما میجویم،پناه...پناهم دهید...»
فکر نمیکنم در مقایسه با سایر آثاری که تا پیش از این چاپ کردهبودند، حرف تازهای داشتهباشد. شاید بتوان آن را همچو ایدهای برای آغاز نمادپردازی در داستان و فاصله گرفتن از روایتی نئورئالیستی دانست و شاید همچون داستانی است تقدیمی است برای ادای احترام
بعد از این اثر، شاید وقت خواندن گفتگوهایی است که در "ما نیز مردمی هستیم" آمده و شاید بیانگر پایان دوره اول دولتآبادی است.
کتاب فوقالعاده بینکتهای که سعیی در نوشتنش نشده. نه داستان جالبی، نه زیبایی ادبیی نه قصد تولید زیبایی ادبیی نه حتی نتیجهٔ اخلاقیی در داستان پایان. نمیفهمم چه لزومی داشته چاپ شه.
((شادم از خوشی این لحظه ها و غمگینم از بی اعتباری لحظه ها)) داستان از زبان یک آهو به اسم گزل و یک دختر زیبا به نام گزل روایت می شود ...در واقع این دو یک روح اند در دو بدن مختلف.. دولت آبادی،سحر می کند،افسون می کند،قلب را می شوراند و انگار شدت ضربان قلب را اوست که تنظیم می کند... هر کتاب محمود دولت آبادی،ارزش چندین بار خواندن را دارد...
گزل به برههایش که نگاه میکرد، در یک آن هزار رنگ و اثر زندگی، انگار تو مردمک چشمهایش رژه میرفتند. در واقع بره آهوها مو میدیدند و گُزل پیچش مو. حال هم که گزل به برههایش نگاه میکرد، هم از تماشای آنها غرق شوق و لذت یود، و هم در همان حال، دلش دریای غم. دیگر چرا دریای غم، گزل؟ «... از این که میدانم دنیا را به آسانی و بیتاوان به کسی نمیدهند؛ این اسنت که غمگینم. برای برههایم غمگینم.» پس چرا شاد هستی، و چطور میتوانی شاد باشی؟ «... شادیام گذرا و ناپایاست، شادی گذرایم از آنِ بیخبریست، بیخبری برههایم. میپایمشان تا لحظههایی ایمن زندگی کنند، شادم از آن لحظۀ ایمن، و غمگینم از بیاعتباری لحظهها، آه... آنها انگار دو تا عروساند و از نیشِ دنیا هنوز هیچ ننوشیدهاند، آنها هنوز خبر از خطرها ندارند، اما من... این آرامش را کمینگاه خطر میبینم، نه جای امن و عافیت... چه چاره میتوانم بکنم؟
حال هم که گزل به بره هایش نگاه می کرد، هم از تماشای آن ها غرق شوق و لذت بود، و هم در همان حال، دلش دریای غم.
دیگر چرا دریای غم، گزل؟
«... از این که م یدانم دنیا را به آسانی و بی تاوان به کسی نمی دهند، این است که غمگینم. برای بره هایم غمگینم.»
پس چرا شاد هستی، و چطور می توانی شاد باشی؟
«... شادی ام گذرا و ناپایاست، شادی گذرایم از آن بی خبری ست، بی خبری بره هایم. می پایم شان تا لحظه هایی ایمن زندگی کنند، شادم از آن لحظه ایمن، و غمگینم از بی اعتباری لحظه ها. آه ...
آن ها انگار دو تا عروس اند و از نیش دنیا هنوز هیچ ننوشیده اند، آن ها هنوز خبر از خطرها ندارند. اما من ... این آرامش را کمینگاه خطر می بینم، نا جان امن و عافیت و .. چه چاره می توانم بکنم؟»
آهوی بخت من گزل ، قطره ای است باقی مانده از "کلیدر". داستان شورانگیز سرنوشت زنی به نام " گزل" که به دنبال "میر بی کج کلاه خود" ، پناه آهوان فراری می شود.. خیلی لطیف.. خیلی احساسی..
اگرچه رمان در جامعه ی ما چیزی حدود دویست سال دیر به دنیا آمده، در تاریخ صد ساله ی رمان فارسی، کلیدر هم چیزی حدود پنجاه سال دیر به دنیا آمده است. این رمان به دوران داستان های بلند عیاری تعلق دارد، که در سرتاسر آن نه از کثرت گرایی رمان معاصر جهان خبری هست و نه از روایت های مدرن قصه گویی. یک حکایت دراز از یک سلسله وقایعی وصفی و نقلی که تلاش شده به زبانی زیبا روایت شود که اگر در حجم "جای خالی سلوج" بود، که به گمان من تنها رمان خواندنی دولت آبادی ست، از بسیاری جهات پذیرفتنی تر از حجم فعلی می توانست باشد. محمود دولت آبادی به طیف چپ نویسندگان معاصر ما تعلق دارد که مفتون "اجتماعی" نویسی و ادبیات "مردمی" بوده اند. از سوی دیگر تقریبن همه ی نویسندگان طیف چپ ما در سال هایی نوشتن را آغاز کرده اند، یا در مراحل اول نویسندگی خود بوده اند که فلسفه ی سارتر در مورد "تعهد ادبیات" در جامعه ی ادبی ما علاقمندان بسیار داشت و کسانی چون آل احمد در هژمونی این عقیده، سخت موثر بودند. از همین رو این نویسندگان همه جا یک چشم به نویسندگان دوران شوروی نظیر "شولوخوف" و "گورکی" داشته اند و با چشمی دیگر به نمونه های غربی نویسنده ی چپ نظیر "رومن رولان" نظر داشته اند. تقریبن تمامی رمان های چند جلدی ما به این طیف نویسندگان نظیر احمد محمود (مدار صفر درجه)، علی اشرف درویشیان (سال های ابری) و محمود دولت آبادی (کلیدر) تعلق دارد که سرمشقشان "دن آرام"، یعنی روایتی حماسی از قهرمانی ملی میهنی بوده است. اما از آنجا که این نویسندگان بر خلاف همتایان روسی خود، با نظام حاکم در جامعه هیچ گونه توافق و تعاملی نداشته اند، هم چنین به دلیل سانسور و ممنوعیت و حرمت روایت میهنی، بیشتر به جنبه های مردمی آثارشان پرداخته اند و از سرمشق هایی چون "ژان کریستف" و "جان شیفته" بهره گرفته اند. به احتمالی دولت آبادی پس از نقدهایی که بر کلیدر و برخی آثار دیگرش نوشته شد، تلاش کرد تا در اثر بلند بعدی ش "روزگار سپری شده ..." نیم نگاهی به "زمان از دست رفته"ی "مارسل پروست" داشته باشد و تلاش کند از تکنیک های رمان استفاده کند! باید گفت که تمامی آثار بلند دولت آبادی از یک پلات خوب، شخصیت های بجا و فکری تازه و بکر بهره مندند، اشکال او و بسیاری از نویسندگان دیگر ما در کمبود و نقص تکنیک رمان است. شاید علت اصلی این باشد که اکثریت قاطع نویسندگان ما از ندانستن یک زبان خارجی در حد مطالعه ی مستقیم رمان ها و داستان ها و نقدها و نظریه ها رنج می برند و اغلب متکی به ترجمه ی این آثار به فارسی اند. عیب بزرگ این مساله سوای کمبود مترجم خوب و ناچیز بودن ترجمه هایی در زمینه ی نقد و نظر ادبی، یکی هم آن است که همان ترجمه ها هم اغلب سه چهار دهه از تالیف اثر اصلی دیرتر به فارسی برگردانده شده اند. این بی خبری از ادبیات روز جهان یکی از علل کمبودهایی ست که در رمان و داستان کوتاه معاصر ما به چشم می خورد. به گمان من دولت آبادی در آثار کم حجم اولیه اش هم تکنیک بهتری دارد و هم صادق تر است. آنجا که هنوز به شهرت نرسیده و دغدغه اش داستان و خط و ربط و شخصیت و فضای قصه است، اثارش صمیمی و دلنشین تر بنظر می رسند. .
نخست می خواستند او را از نفس بیندازند،سپس به خفت تسلیم وابدارندش،و آن گاه به چنگش بیاورند. چنین تلاش کشنده ای که بر گزل بار شده بود، و چنین کوشش مرگباری،طلب و قبول مرگ را برای او آسان می نمود. اما مرگ هنگامی آسان بود که گزل فقط خود را داشت. و گزل فقط خود را نداشت.او دو بره گمشده هم داشت.بره هایی اکنون دور افتاده،تلخکام و شاید بی فردا. کوتاه و زیبا، دوسش داشتم :)
گزل به برههایش که نگاه میکرد، در یک آن هزار رنگ و اثر زندگی، انگار تو مردمک چشمهایش رژه میرفتند. در واقع بره آهوها مو میدیدند و گُزل پیچش مو. حال هم که گزل به برههایش نگاه میکرد، هم از تماشای آنها غرق شوق و لذت یود، و هم در همان حال، دلش دریای غم. دیگر چرا دریای غم، گزل؟ «... از این که میدانم دنیا را به آسانی و بیتاوان به کسی نمیدهند؛ این اسنت که غمگینم. برای برههایم غمگینم.» پس چرا شاد هستی، و چطور میتوانی شاد باشی؟ «... شادیام گذرا و ناپایاست، شادی گذرایم از آنِ بیخبریست، بیخبری برههایم. میپایمشان تا لحظههایی ایمن زندگی کنند، شادم از آن لحظۀ ایمن، و غمگینم از بیاعتباری لحظهها، آه... آنها انگار دو تا عروساند و از نیشِ دنیا هنوز هیچ ننوشیدهاند، آنها هنوز خبر از خطرها ندارند، اما من... این آرامش را کمینگاه خطر میبینم، نه جای امن و عافیت... چه چاره میتوانم بکنم؟»
وقت کوتاهی داشتم و میخواستم یه کتاب بخونم به همین دلیل این کتاب رو انتخاب کردم. اول فکر میکردم این کتاب با نوع روایت و تصویرسازیای که داره باید کتاب کودک باشه اما نه نشانهای بود که بگه این کتاب برای کدوم رده سنی هست؛ و فکر هم نمیکنم همه بچهها به راحتی بتونن این کتاب رو بخونن؛ مگر اینکه بزرگترها برای بچهها بخونن. از طرف دیگه در این افسانه ی ظاهرا کودکانه باز هم حرف از رنج و نگرانی و البته امید هست که دستمایهی بیشتر آثار دولتآبادیه. در کل برای چند دقیقه کتابخونی بد نبود.
خیلی وقت بود همچین متن ادبی دلنشینی نخونده بود، پر از استعارهها و نمادهای زیبا از زن و آهو و زندگی و آب و آبادانی و... . پیشنهاد میکنم حتما نسخه صوتی کتاب رو در اپ نوار گوش کنید با صدای دلنشین استاد دولت آبادی. پر از تصویرسازی های زیبا و شاعرانه بود