در بخشی از کتاب آمده: بوم بوم.. افتادیم ریختیم زمین... مثل برگ درخت ریختیم زمین آدم بود که میرفت چهاردست و پاش توی هوا چرخ میزد و من هی میخندیدم. خوب که مادرشوهرم نبود زودتر از همه تیکه پاره شده بود دیگه نبودش اگه نه گیسمو میکشید و میگفت : زن خجالت بکش همه دارن میرن تو داری میخندی؟ شرط میبندم که حالا دوباره هواپیماها برگشتن... نگاه کنین پس این غبار مال چیه؟
کتاب تلخی است. هر چه جلوتر میره، بیشتر معلوم میشه که همه کاراکترهای کتاب، البته جز پلیس و مردم، شاید حتی اونا، مرده اند. بیمزه ترین و بیربط ترین بخش کتاب اونیه که دختری دنبال عروسک هاش میگرده. هرچند الان که فکر میکنم، میبینم اونم احتمالا مرده. اگر نه خیلی لوس میشد. در میان مردمی که اون همه مرگ و کشتار دیده اند این سوسول بازیها واقعا بی معنیه. اگر واقعا دست کم پلیس های کتاب را زنده فرض کنیم، این کتاب ویژگیهای ادبیات ترسناک را هم پیدا میکنه. هرچند مرده ها دنبال مردگی خودشونند و به زنده ها کاری ندارند.
شبیه به یک خواب بود ، خواب های عجیب و کابوس مانند.. به نظرم ضد ادبیات پایداری نبود، جنگ بود و روی خونین و تلخ جنگ بود، روی واقعی جنگ یکی دو بخش رو نمیتونستم بخونم.در کل سخت خوان بود اما عمیقا به فکر فرو رفتم .. از کتاب هایی بود که قطعا یک مدت طولانی تمام صحنه ها از جلوی چشمم رژه میره .
در نقدی بر این کتاب خواندم که این کتاب ضد ادبیات پایداری است در جای دیگری خواندم شخصیت ها خوب پرداخته نشده اند فارغ از تمام این بحث ها تنها می خواهم خاطره ام از خواندن این کتاب را بنویسم یکی از استادانم پیام داد که : یزله در غبارعلی صالحی را بخوون، اشکت رو درمیاره بعد از خواندن کتاب در پاسخش نوشتم : خیلی وقت بود که اینطور گریه نکرده بودم نوشت : می دونستم اشکت رو در میاره تنها پس از خواندن چند سطر خودم را در میان آدم های داستان می بینم ، با آن ها زندگی می کنم ، می خندم و اشک می ریزم شاید به این خاطر است که تمام دوران کودکی و نوجوانی من در آن فضا ها شکل گرفته ، هر دلیلی که داشته باشد همواره کارهایش را تحسین می کنم