Richard Brautigan was an American novelist, poet, and short-story writer. Born in Tacoma, Washington, he moved to San Francisco in the 1950s and began publishing poetry in 1957. He started writing novels in 1961 and is probably best known for his early work Trout Fishing in America. He died of a self-inflicted gunshot wound in 1984.
آقا من خیلی براتیگان رو دوست دارم، ولی حتی برای یکی مثل من که خیلی براتیگان رو دوست داره هم خیلی خوب نبود. درعوض برام نوستالژیه چون با دوستپسرم رفته بودیم شهرکتاب و اینو دیدم جزو کتابهایی که از براتیگان نداشته و نخونده بودم. برش داشتم دیدم قطری نداره، فونتش هم درشته با نقاشی و اینا. کمرمم درد گرفته بود و زیاد وایساده بودم، به دوستپسرم گفتم من میشینم اینو همینجا تمومش میکنم. میخوام ببینین چقدر ما بیکاریم که چنین دستاوردهایی توی زندگیمون داریم. :))
باحالهاش رو با صدای بلند خوندم که اونم بشنوه ولی چیزی نبود که بگم آخی براتیگان! چه خوب بود! فقط خاطرۀ باحالی شد برام.
داستان از این قراره که من خیلی به کافکا علاقه دارم و هرچی توش واژه ی کافکر داشته باشه رو میپرستم:/ حالا ما اومدیم اینو بخونیم ببینیم چیه اصن که خریدیم، ربطی به کافکا که نداشت هیچ، من اصلن براتیگان رو نمیشناختم ولی گویا همه میشناسنش و خیلی شرمسار شدم-__- بعدم اصلن نفهمیدم این شعرا چی بودن. یعنی چنتاش واقعن قشنگ بود ولی بقیه ش شبیه یادداشت بودن تا شعر!! البته از ریویوها فهمیدم براتیگان از این بهتره و نباید اکتفا کنم به همین کتابش!!! ترجمه هم که هیچی. تو مقدمه هم فرموده بودند که شعر رو نمیشه ترجمه کرد!!! ولی انصافن بعضی ترجمه هاش از اصل شعر قشنگ تر شده بود!! کلن هیچ کدوم از ترجمه هاش ربطی به شعر اصلی نداشت:/ خلاصه که جلدش و اسمش و صفحاتش خیلی دلبر بودند:)))) همین:|
در این تابستان 1968 در آخرین ثلث قرن بیستم که سفر می کند مثل یک رویا به سمت پایان اش وقت اش است کتاب بکاری آن را به زمیم بسپاری تا آن که گلها و علف ها برویند ازین صفحات
هیچ تمبری نیست برای فرستادن نامه به انگلستان سه قرن پیش تمبری نیست که وادار کند نامه ها راسفر کنند به گذشته تا جایی که قبرها هنوز کنده نشده بود و"جان دان"ایستاده به بیرون پنجره نگاه می کند باران تازه دارد شروع می شود در این سحرگاه آوریل و پرندگان هجوم می برند به سوی درختان مثل مهره های شطرنج به یک بازی ِ انجام نشده و"جان دان" پستچی را می بینداز انتهای خیابان پستچی آرام گام برمی دارد چرا که توبره اش از جنس شیشه است
قطعات ادبی براتیگان چه بار سوررئال ملموسی را روی دوشش میکشد. البته ورژنی که من از این کتاب با نشر کوله پشتی خواندم، بجای لفظ برگردان(مترجم) روی جلد از واژهی بازسرُا استفاده کرده بود و یک مقدمهی یک تا دو سه صفحهای در باب تفهیم این مقوله به مخاطب که شعر را یا نباید برگردان کرد یا اگر برش میگردانی ترجمهی کلمه به کلمهاش نکن که خب فکر میکنم یک جورهایی داشت آن خود باحال پنداری روی جلد را (یعنی بازسُراییت) توجیه میکرد. با این همه باز هم از نوشتهها لذت کافی را بردم.
شعر خارجی فقط پتانسیل این را دارد که تو از معنا خوشت بیاید چون بلافاصله با ترجمه شدن آدم از بهره مندی از اعجاز آهنگین کلمات محروم می شود. چندتایی از شعرها خوب بودند
http://pure-commander.persianblog.ir/... بهجز یکی-دو شعر باقیِ اشعار «تعریفی» نبودند بهنظرم. نشرِ مشکی در قالبِ آن مجموعهی نظیفِ «چندتایی»ش و به ترجمهی «علیرضا بهنام» منتشرش کرده است.