Jump to ratings and reviews
Rate this book

ماهیت بشر از دیدگاه ویتگنشتاین

Rate this book

92 pages

18 people want to read

About the author

Peter Hacker

12 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
4 (44%)
3 stars
5 (55%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Amir.
98 reviews35 followers
August 27, 2021
هیچ چیز به اندازه خود را فریب ندادن دشوار نیست.
ویتگنشتاین | فرهنگ و ارزش


به نظرم مواجه با ویتگنشتاین، مواجه با خود نبوغه. اما نبوغ چه معنایی می تونه داشته باشه؟ خود ویتگنشتاین در یادداشت هایی که ازش باقی مانده، نبوغ رو به دائما به فضیلت شجاعت ربط می ده. نبوغ زمانی به فعلیت می رسه که نابغه از فضیلت شجاعت برخوردار باشه، اما شجاعت برای چه؟ شجاعت برای اندیشه های جنون آمیز و جنون آمیز اندیشیدن.

پیتر هکر در ماهیت بشر، دیدگاه ویتگنشتاین رو درباره سرشت بشر شرح می ده. نکته ای که درباره ویتگنشتاین باید دائما بخاطر داشته باشیم که او فیلسوف فریب هاست. هر جا فریبی در کاره، نام زیبای ویتگنشتاین می درخشه و به عنوان یک متخصص فریب، معتقده علت عمده فریب هایی که می خوریم و دروغ هایی باورشان می کنیم، زبان ماست. فریب در پشت کلمات و کاربرد و دلالت هاش، در پس گرامر و صرف و نحو و استعاره ها و تمثیل ها پنهان میشه.

آیا انسان روحی در قفسه؟ ایا انسان، چنان که دکارت تصور می کرد، از دو بخش ذهن و ماده تشکیل شده؟ وقتی دکارت می گفت من فکر می کنم پس هستم، مرجع این ضمیر من دقیقا کیه و یا چیه؟ ذهن، روان یا روح؟ ایا همونجور که می گویم من کیف دارم می توانم بگویم من درد دارم؟ یا من ذهن دارم؟ آیا ما انسان ها چیزی به نام حیات ذهنی داریم که در آن جا با افکار و احساساتمان رو به رو میشیم؟ آیا همونجور که یه اتاق رو توصیف می کنیم می تونیم وضعیت های خودمون رو هم "توصیف" کنیم؟

ویتگنشتاین معتقده ریشه خیلی از پرسش هایی که آزارمون می دن به علت کاربرد غلط واژگانه. همونجور که کانت ثابت کرد استفاده از مقولات فاهمه بیرون از مرزهای تجربه می تونه اندیشه رو به تناقض های بی پایان بکشونه، ویتگنشتاین هم معتقد بود استفاده نادرست از زبان باعث میشه مسائلی برای ما ایجاد بشه که اصلا مسئله نیستند. ویتگنشتاین به دنبال پاسخ این سوال نیست که چه نوع رابطه ای میان ذهن و جسم وجود دارد و یا اصلا این دو رابطه ای باهم دارند یا نه، یا اینکه باید همه چیز را به ماده تقلیل داد یا از سوی دیگه، ذهن رو یکی از ظهورات ماده دانست؛ او علامت سوال را در جای خیلی عمیق تری می برد، او نشان می دهد که از اساس این پرسش ها ناشی از فریب خوردن ما در به کار بردن زبان است. انگار که حق با لاکان بود: آدمی خود زبان را اختراع کرده و خود بازیچه دست آن می شود.

ویتگنشتاین استدلال می کند چیزی تحت عنوان درون نگری وجود ندارد. اشتباهست که تصور کنیم در هنگام درد داشتن، در حال نظاره کردن حالتی درونی هستیم، حالتی که تنها خود به آن دسترسی بیواسطه داریم و از دسترس دیگران خارج است. جمله می دانم که درد دارم با می دانم که این دیوار سفید است به کلی متفاوت است. جمله اول کاملا بی معناست‌. چون اینکه بگویم نمی دانم که درد دارم هم بی معناست‌. تنها چیزی می تواند موضوع شناخت باشد که فاعل شناسا بتواند از میان امکانات متفاوت یکی را برگزیند. این که بگویم‌ نمی دانم دیوار قرمز است یا نه جمله معناداری است اما این مسخره به نظر می رسد که بگویم نمی دانم که درد دارم، یا اینکه بگویم او درد داشت ولی از آن بی خبر بود. حالت های درونی نمی توانند متعلق شناخت باشند.

ممکن است کسی بگوید که بین درد داشتن و دانستن آن فرق هست اما چنین چیزی نمی تواند درست باشد‌. هر دردی همواره در همراهی با کسی است که درد می کشد. اطلاع یا خودآگاهی از درد چیزی جز خودِ درد کشیدن نیست. ما می توانیم ببینیم که حیوانی از درد به خود می‌پیچد. بی معنی است که بگوییم او درد می کشد اما خداروشکر از دردش آگاه نیست. تفاوتی بین حیوانات و انسان از این نظر وجود ندارد. تنها تفاوت در این است که ما می توانیم درد خود را با کلمات اظهار کنیم. در اینجا باید بر روی واژه اظهار تاکید کرد. بیان گزاره "من درد دارم" خبری از عالمی درونی که در سایر سوژه ها به آن دسترسی ندارند نیست. چیزی تحت عنوان مالکیت خصوصی تجربه وجود ندارد. من مالک درد خود نیستم همانطور که می توانم مالک کیف یا کفش خود باشم. اینطور نیست که من ادراکی درونی داشته باشم که مانند چشمم که در اتاقم به دنبال کیفم میگردد می تواند در گوشه ای از خلوت گاهِ ذهنم درد را پیدا کند و آن را تشخیص دهد و بیان کند.

چرا نمی توانیم تصور کنیم سنگ درد نمی کشد؟ ویتگنشتاین می پرسد فرض کنید من آنقدر درد بکشم که تبدیل به سنگ شوم اصلا وقتی چشم هایم را می بندم از کجا می فهمم که به سنگ تبدیل نشدم؟ اگر چنین اتفاقی بیافتد در آن صورت سنگ به چه اعتباری درد می کشد؟ ایا می شود گفت سنگ روحی دارد و آن روح درد می کشد؟

نسبت دادن درد به ذهن و روان و روح این مسئله را بوجود می آورد که هیچ گاه نمی توانیم‌ به درد دیگران پی ببریم‌. نمی توانیم مطمئن باشیم که دیگری همان چیزی را در "ذهن" خودش دارد که من در "ذهن" خود دارم. حتی بدتر، این سوال بی جواب می ماند که ایا سنگ ها و رودخانه ها و کوه ها هم درد می کشند یا خیر. ویتگنشتاین نشان می دهد که تقسیم کردن انسان به دو حیثیت متفاوت ذهن و جسم کار عبثی است. مرجع "من" در من فکر می کنم پس هستم نه ذهن، نه مغز است و نه جسم انسان بلکه کلیت اوست‌. چنین جملاتی در بین فاعل های انسانی است که معنا دار می شوند. فاعل هایی که نسبت به محیطشان بی تفاوت نیستند، نسبت به آن واکنش نشان می دهند و هر کدام ارزوها و امیالی دارند و هدفی را دنبال می کنند. چهره انسان صرفا حجابی بین درون و بیرون او نیست. "چهره جان جسم است" و آن را آشکار می کند‌.
Profile Image for Hamed.
156 reviews4 followers
June 12, 2022
ویتگنشتاین با سوژه مدرن چه می کند؟ هکر پاسخ خلاصه و دقیقی ارایه کرده است؛ ویتگنشتاین سوژه را مبدل میکند به یک وحدت روان تنی در جریان زندگی.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.