ملک آسیاب از جمله آثار منتشرنشده غزاله علیزاده است که پس از گذشت بیش از ۲۰ سال از مرگ این نویسنده، روی انتشار میبیند. داستان در همان فضای آشنا و ملموس اغلب داستانهای علیزاده میگذرد و بهخوبی بیانگر نگاه صادقانه او به خود، انسان و جهانِ پیرامونش است. در بخشی کوتاه از متن داستان میخوانیم: «رو به باغ رفت، پا به علفزار گذاشت، آوای سیرسیرکها او را احاطه کرد. زیر شاخههای توت بر تختهسنگی نشست و ساقه خشک گندمی را از زمین برداشت بین دو انگشت چرخاند، فکر کرد؛ چه زندگی ملالآوری، بلاهت محض، دور باطل، آسیاب دوباره به آنها برگشته بود بیفایده، هیچچیز عوض نمیشد، زندگی او شبیه تعطیلاتی پایانناپذیر ادامه مییافت…»
او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد. وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار اقدام ناموفق به خودکشی، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد.
آثار: * سفر ناگذشتنی * دو منظره * چهارراه * تالارها * شبهای تهران * خانه ادریسیها
چهار اثر نخست در مجموعهای با نام با غزاله تا ناکجا در سال ۱۳۷۸ توسط نشر توس منتشر شدهاست. کتاب خانه ادریسیها سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه بیست سال داستاننویسی را از آن خود کرد.
رمان ملک آسیاب از جمله آثار منتشر نشده ای بود که بیست سال پس از فوت خانم علیزاده منتشر شد.قصه از این قراره که سارا دختری است که با مادرش خانم نجمی زندگی میکنه.خانواده ای اشرافی که البته اون شوکت و هیبت گذشته رو ندارند.درگیر ملک آسیابی هستند که با فردی به نام فرزین شریک هستند.فرزین قصد داره سهم خودش رو بفروشه و بره و مادر سارا قصد داره بمونه.سارا در دو راهی ماندن و رفتن گیر کرده.از طرفی وارد رابطه عاطفی با فرزین میشه.شخصیتهای دیگری مثل دایی هدی و سرهنگ مشکین فام و ادوارد و .... در داستان حضور دارند.اینکه سارا چه تصمیمی میگیره تا خط آخر داستان برای خواننده معلوم نیست . تا به حال از نویسنده چیزی نخونده بودم و این اولین تجربه من با آثار ایشون بود.غزاله علیزاده ای که معروفترین اثرش خانه ادریسی هاست.نکته ای که در این کتاب دیدم توصیفات زیادی بود که نویسنده انجام داده.توصیف لباس،توصیف مکان و محیط.بوها در داستان نقش داشتند. مثلا فرزین بوی عطر «بیژن» میدهد. وقتی سارا شربت بیدمشک میخورد «مزه بچگی» میدهد. یا وقتی فرزین از زن سابقش میگوید ناگهان بوی «کلم پخته» به مشام میرسد.نثر شبه شاعرانه ای نویسنده داشت که به نظرم متن رو زیبا کرده بود.البته نمیدونم تعبیر شبه شاعرانه ای که به کار بردم درسته یا نه.شخصیت ها یه جور سردرگمی داشتند و درگیر حسرت هاشون بودند.حسرت عشق گذشته،مال و منال قدیم و.... به نظرم علی رغم حجم کم کتاب(160صفحه) نویسنده تونسته بود به خوبی این مسائل رو نشون بده.در کل به عنوان اولین تجربه ام از خواندن آثار ایشون،تجربه خوبی بود.اثر عالی ای نبود اما ارزش خواندن و وقت گذاشتن رو حتما داشت. روح خانم علیزاده شاد.
در رمانهای غزاله علیزاده به نظر من خیلی نباید دنبال «ماجرا» یا به قول متخصص تر ها «پیرنگ» اهورایی و تکان دهنده باشیم. نباید دنبال رخدادهای هیجان انگیز یا بی سابقه یا محیرالعقول بگردیم تا شگفت زده شویم و نتوانیم زمین بگذاریم. تا سرگرم شویم از اینکه رخداد «بکری» در این جهان به ما نمایانده شده است. همچنین، نباید دنبال روانشناسی از نوع تجاری شدۀ امروزینش باشیم. از نوعی که یک جور رابطۀ اُدیپی فرویدی با مادر کشف میکند یا یک جور رابطۀ «نام پدر» لکانی با پدر کشف میکند یا خلاصه چیزی را میگوید که میتواند نظریه های مشهور و محبوب فلسفۀ قاره ای را برایمان فهمیدنی و کاربردی کند. همچنین، بهتر است این کار را مثلاً با «خانۀ ادریسی ها» قیاس نکنیم؛ هرچند شباهتها بی شمار است. اینجا هم خانه در معنای عامش دچار پرسش و خطر است. اینجا هم زنی رو به میانسالی به گذشتۀ محتوم و آیندۀ ممکن خود مینگرد. نمونه های مشابه فرزین را هم در خانۀ ادریسی ها دیده ایم. و همچنین خانم بزرگ را. اما در اینجا با اختصار شاعرانه سر و کار داریم در ژانر رمان کوتاه. تفصیل «خانۀ ادریسی ها» و اختصار «ملک آسیاب» فقط مسئلۀ حجم و تعداد صفحه نیست. بلکه هرکدام میراث میبرند از نوع ادبی متفاوتی؛ درمورد «ملک آسیاب» شعر است و زبان ورزیده و سهل ممتنع؛ داستان کوتاه است با دقایق و صرفه جویی هایش. با تمام اینها، برخورد من با این کار و دریافتی که از آن داشتم بیشتر حسی و شخصی بود. از این جهت، برایم خیلی مهم نیست که شخصیت اصلی زن است و دارد به میانسالی میرسد و پس و پیش خود را با نگرانی مینگرد. من هم که مرد هستم با این پرداخت و با این موقعیت همذات پنداری کردم. این موقعیت آنقدر حاد نیست که به کار رمانهای کارآگاهی و فیلمهای ماجرایی بیاید. اما وضعیت اصیل انسانی همین است. زندگی روزمره همین است که علیرغم تردیدها و ندانستن ها و نتوانستن ها پیش میرود. و تو انگار بر این اقیانوس شناوری و گاهی خیال میکنی که میدانی به کدام سو میروی و گاهی میبینی که فقط خیال میکرده ای که میدانی وگرنه هیچ نمیدانی. و مسئله و دغدغۀ مهاجرت، دوراهی رفتن و وطن و خانه را پشت سر گذاشتن و رها کردن، که از جملۀ مهمترین مسائل زندگی خودم در این روزهاست، در این رمان وجود داشت و من را با خودش همراه کرد. درنهایت، فکر میکنم رمان عرصۀ گفتن از رستم ها و اشکبوس ها- لات ها و کارآگاه ها و بزن بهادرها- نیست یا دست کم برای من و در لحظۀ اکنون نیست. این وجه را ترجیح میدم بسپارم به حماسه و رمانس و حکایت های پهلوانی. به نظرم رمان دقیقاً ساخته شده برای گفتن همین لحظۀ جاری اکنون که شاید در آن هیچ اتفاقی نیفتد و صرفاً بگذرد. منتها این گذشت را فُرم رمان میتواند به طریقی هنری و با استفاده از زبان اجرا کند؛ به بی شکلی ها شکل ببخشد. تا خواننده بینش تازه ای نسبت به زندگی ای که هر روزه و هر لحظه در دسترس اوست و خودش در آن غوطه ور و جزئی از آن است پیدا کند.
«دایی هدی رفت، برای همیشه.»
«تا کی صدایم در اتاق های خالی بپیچد؟»
«وقتی عکسها را نشانم میداد میدیدم مطلبی تازه کشف کرده ام، هیچ کدام از ما چندان تحفه یی نبودیم. با هزارها نوجوان آن روزگار فرقی نداشتیم. چرا اینقدر خودمان را تافته ی جدابافته تصور میکردیم، دو تا موجود کم جلوه بودیم از نسل انسان.»
واقعا احساس میکنم این کتاب قفل یه قسمتی از ذهنمو که برام غیرقابل دسترس بود رو باز کرد.
از متن کتاب: از این فاصله در اولین نگاه نشناختمش، گیرم سالها پیش، پشت میزهای یک کلاس درس خوانده بودیم، خب چی را ثابت میکند؟ حتی مکان آن مدرسه هم تغییر کرده، دیگر نمی دانم کجاست. آن گذشته خواب زده رفته پشت پرده زمان، نه! نمیخواهم خاطره یی را حفظ کنم. دیگر نمی توانم از برابر آینه ها بدون افسوس بگذرم. کدام صورتم واقعی است؟ فکر میکنم هیچ کدام. چهره او هم واقعی نیست، موهای دور و بر شقیقه ریخته، قطره های عرق روی پیشانی اش میدرخشد. چه تجربه هایی دارد، پشت میزهای شام نشسته و زل زده به چشمهای دخترها زیر نورهای گوناگون، به لطیفه های مبتذل خندیده، بارها ساعتها رو نگاه به انتظار سفیر یا قرارهای عاشقانه.
پی نوشت: فکر میکنم این کتاب از زبان همه زنهای بالای سی سال نوشته شده، سالهای جوانی و عشقهای آتشین رد شده و حالا موندی که اصلا عشق واقعا چی بود.
کبوتری بر درگاه پنجره نشست. بالها را تکان میداد،باد در گلو انداخت و پرها را راست کرد،در لایههای تیره و روشن،شهوتی تاریک پنهان بود. تیرهی پشت او تیر کشید،سربرگرداند: زندگی همین است خواب و خیال،فکر میکنیم در ذهنمان به خیلی جاها میرویم،با خیلیها حرف میزنیم اما سرآخر (کف دستها را روی هم فشرد) نمیدانم. دنیا بزرگ است،فقط من و تو هزار جور طناب بستهایم به دست و پایمان برای آدمهایی غصه میخوریم که به فکر ما هم نیستند؛مسئولیت، حمایت،وفاداری به اشتباهات. مگر تا چند سال دیگر قرار است زنده بمانیم؟! (سگ زوزه میکشد) آدمها رارشتههایی از توهم به هم نزدیک میکند،بعد دور میشوند٬ دوباره در مسیری بازمیافتند در سیلابی دیگر،دستوپازنان به خاشاک بند میشوند. همه ولمعطلیم، دور میزنیم تا باز به جای اول برسیم.
نه اینکه بگویم رمان خوبی بود، که نبود و هیچ به پای «خانهٔ ادریسیها» نمیرسید. اما نفس اینکه رمانی تازهـبهـبازارـآمده از غزاله علیزاده بخوانی (که چاپ اول است نه تجدید چاپ، و بعد از تمام این سالها پس از مرگش) برایم دلپذیر بود. اینجا هم غزاله باز داشت «زوال یک خاندان» را میگفت و من مثل قدیم توصیفهایش از آخرین ردّهای بازمانده از زیبایی، از اشرافیت زوالآمیخته، و از آن شکنندگیِ پنهان پشت اینها را دوست داشتم. خواندنش اما، امروز، یک حسن بزرگ دارد. میفهمی فارسی را همیشه، مثل امروز، با این دایرهٔ محدود لغات نمینوشتهاند. میفهمی کسانی بودهاند که به همین نثر سادهٔ معاصر هم وزن میدادهاند، بی ادا و تکلف. و این آدمها آنقدر دور و گذشته نیستند، از مرگ غزاله بیست سال بیشتر نمیگذرد.
انگار نویسندهها بیشتر حسشان را به ما منتقل میکنند تا مفاهیم را. هر کتابی که حس نویسندهاش را درک کنیم، برایمان دلچسب خواهد بود. کتاب ملک آسیاب، با آنکه اینجا مرورهای چندان خوبی در موردش نوشته نشده بود، بسیار جذبم کرد و تقریباً یک نفس به آخر رساندمش؛ داستان یک خانوادهی روزگاری اصیل، که حالا دیگر چندان چیزی از آن باقی نمانده است. احساسات و بیشتر، حسرتهای تک به تک شخصیتهای داستان توصیف شده است؛ حسرت رو به زوال رفتن اصالتی موروثی و داستان جوانیها و عشقهای از دست رفته. کتابی است که ارزش خوانده شدن دارد، به ویژه اینکه قلم علیزاده به نظر من کشش و جذابیت خاص خودش را دارد.
انگار سارا خود من بودم. با بند ناف بریده نشدهی پوسیده. با چشمهای خالی و بیرویا. با ذهن خالی و دور از هرچیزی که اطرافش هست. با انزجارش از همه چیز. پوستهای خالی و گمشده که دیگر نه تلاش میکند پیدا شود و نه از خالی بودن دربیاید. «کاش من هم درختی بودم و در خاکی گرم ریشه داشتم. زمان از رویم میگذشت اما اجباری نداشتم. اما لاشهی خستهام را ��ینور و آنور نمیکشیدم.»
داستان گرچه ساده تر از خانهی ادریسیهاست چه از حیث داستان، چه شخصیت پردازی،چه نثر شاعرانه خانم علیزاده،اما سادگیش چیزی از جذابیتش کم نمیکنه.داستانِ آشفتگیها و تردیدهای سارا خیلی به حال و روز ما شباهت بیشتری داشت تا شخصیتهای تیپیک خانهی ادریسیها. اینجا هم داستان حول محور بازماندگان خانواده اشرافی هست اما تفاوت هایی هم داره.اونجا خونه از حیث فضا دارای اهمیت ویژهای برای ساکنان دائمیش بود و اواسط جلد دوم ما با فضای بیرون آشنا میشدیم.اما اینجا برعکس، ما سارا رو اکثرا بیرون از فضای خونه میبینیم و دیگه خبری ازون تعلق به خونهی اصیل و قدیمی نیست.در اکثر موارد خسته ودلزده و کلافه است چه از خونه چه از آدمهاش. گرچه تاریخ نگارش داستان گویا به قبل از خانه ادریسیها برمیگرده اما از لحاظ محتوا و خط داستانی بنظر میاد بعد از رمان خانهی ادریسیهاست. در کل حال ملول سارا به دنیای من اینقدر نزدیک بود که بدون خستگی داستان رو تا انتها پیش رفتم.
-تو مرا سطحی میدانی؟ -سطحی واژه خوبی نیست، بیوزنی سارا، مثل قاصدک بالا و پایین میروی!
علیزاده در ملک آسیاب، راوی دو داستان همزمان و موازی است. یکی ملک آسیاب که در رفتوبرگشت بین صاحبان و دولت است و دیگری ماجرای عاطفی بین سارا و فرزین. سارا، دختر خانم نجمیِ بیوه است و با دایی هدی و فرزین، چهار مالک اصلی ملک آسیاب هستند. در این میان، مباشران و کارچاقکنانی هستند که به دنبال بافتن کلاهی از نمد ملک آسیاب برای خودشان هستند. ملک آسیاب یک طرح داستان ساده دارد. خالی از هر تعلیق، گره و پیچیدگی. اگر هم پیچیدگیای وجود دارد، پیچیدگی در توصیفهای علیزاده از حالات و رفتار شخصیتها و موقعیتهای مختلف است. توصیفاتی که با حوصله و بدون هیچ عجله و با نثری پاکیزه بیان شده است. شاید تنها نقطهٔ قوت ملک آسیاب همین بیان جزییات دقیق و غیرتکراری باشد. استفاده از واژگان درست و بهجا که میتواند سرمشق خوبی برای تازهنویسندهها باشد. ملک آسیاب فقط از جهت نزدیکتر شدن به شناخت شخصیت علیزاده و چشیدن طعم توصیفاتش ارزش خواندن دارد و متاسفانه بیش از این چیزی در چنتهاش نیست.
سارا خاصیت چندگانه << س >> گفتن مرد را دریافت . صوت کشدار چند شاخه می شد . موج موج صعود می کرد و ناگهان فرو می افتاد . هماهنگ با پلک های خوابناک مرد ، به سمت زمین مایل می شد . در نگاه خسته ی او غبار کویر ، بدل شده بود به پرده یی خاکستری . اعضای چهره کنج لب های گدازان، بینی خمیده و چاه زنخدان پوشیده با ریش چند روزه ، انگار کشیده می شد رو به قوه ی جاذبه ی خاک . با اقتدار راه می رفت ، انگشت روی میزها می کشید ، شاید به جستجوی غبار ...
ملک آسیاب روایت زندگی ساراست که با مادر پیرش زندگی میکنه و باید برای زندگیش دست به انتخاب بزنه. پرداخت این کتاب اصلا باب طبع من نبود خیلی کلیشهای و سانتیمانتال بود اما پایانبندیش رو خیلی دوس داشتم
روایت داستان و شیوه ی نگارش کتاب خوبه و میشه گفت آهنگ نوشتار تا آخرین صفحه حفظ میشه. دغدغه های زنانه شخصیت اصلی و چالش های ذهنی اون خوب به تصویر کشیده شده بود.
توصیفاتی که سلمی الهی از مرگ مادرش، #غزاله_علیزاده، در مستند «محاکات» #پگاه_آهنگرانی، ارائه میدهد اینطورهاست: مثل نقاشیهای کلاسیک، صحنهای قشنگ و زیبا، درختان سرسبز و پرگلِ اردیبهشت، غزاله در لباس سیاه، روسریِ سریده بر شانهها، صورتِ آرایشکرده، موهای ریخته تو صورت، چهرهای که در اثر حلقآویز کردن خود دفرمه نشده، لبهای کبود، انگار میوهای خورده باشد مثل شاتوت؛ تصویری اسطورهای. این عکس که مشابهاش همواره نقل محافل ادبی بوده، هالهای دارد که نمیگذارد آثار غزاله را بیحضور سایهی سنگین مرگش بخوانیم، نویسندهای که در آثارش خبری از نقونالههای سطحی اغلب نویسندگان زن ایرانی نیست. در «ملکِ آسیاب»، رمانی که بیست سال پس از مرگ نویسندهاش منتشر شده، او جهانی میسازد عمیقاً سیاه، با انسانهایی ناامید از انسانهای دیگر، تنهایی چنبره زده در لحظه لحظهی زندگی روزمرهی شخصیتهایی که اشرافیت از کلمات و عطر و ماسک صورت و لباسشان میچکد، شخصیتهایی تنها که نه جدایی از یکدیگر را تاب میآورند و نه با هم بودنشان دردی ازشان دوا میکند. عادت کردهاند به داشتن همدیگر یا توهمی از داشتن همدیگر. خانم نجمی، مادر سارا، شمایل وطن/زمین/خاک/ملک آسیاب، آن زن اشرافی با آن اخلاق گه و آن دیسیپلین کهنه و نظامیاش، که بر سختگیریهایش نام محبت میگذارد و از آن زنجیری ساخته و بسته به پای سارا و داییهدی و مدام بهشان ایراد میگیرد و ازشان گله میکند، مرا یاد مادرِ خودِ غزاله میاندازد که باز در «محاکات» با عصبانیت سبک زندگی غزاله را نقد میکند و آن را نتیجهی نشست و برخاستِ غزاله با لشولوشها و الواط میداند؛ و سارا/غزاله چه بیرحمانه مادر را پس میزند، اما در نهایت، گیرافتاده در تردیدی که روح و جانش را میخورد، نمیتواند بریده شود و ریشههایش را رها کند. این خاک دامنگیر باز او را در خود نگه میدارد. داییهدی هم نمیتواند غربت را تحمل کند و برمیگردد به وطن، دوباره سراغ دوست قدیمیاش. «ملک آسیاب» روایتی است از خاک دامنگیر و مادر سختگیر و تردید در عشق و رنج و ناامیدی. پ.ن: این را نوشتم و پیش از انتشار دیدم این نوشتهی چندخطی هم از آن هاله گریز نداشته، هالهی یک عکس، عکسی اسطورهای از مرگی یکه به مثابهی یک اثر هنری که به تعبیر #والتر_بنیامین دارای سه ساحت است: یکه و خاص است، با ما فاصله دارد و جاودانی به نظر میرسد. این تصویر غیرقابلبازتولید است، حتا در عصر بازتولید مکانیکی. در نتیجه هالهای نامیرا دارد که انگار هر تلاشی را برای قرائت آثار غزاله بیدرنظرگرفتن خودش و مرگش ناکام میگذارد.
خانم نجمی وقتی استکان چای را به وکیل تعارف میکرد، دستش میلرزید، برای سارا تعریف میکرد: "پانزده سال پیش در حیات پدر چند لکه قهوه ای روی دست هایش ظاهر شده بود، مرد آنها را بوسیده بود: عزیزم، داری پیر میشوی." سارا پشت دستش را نگاه کرد. گندمی رنگ بود. فکر کرد لکه های قهوه ای از کجا پیدا میشود؟ دایی هدی زخم معده پیدا کرده بود. نمیتوانست پیری او را باور کند. حتما دوباره راه می افتاد پنج صبح به راستای جویبار سناباد میدوید و در برگشت به خانه آب پرتقال مینوشید. با چه رویایی؟ مهم نیست. بدون آن هم زندگی ادامه دارد. من هم رویایی نداشتم اما میرفتم خشک شویی. نه، نمیشود در این سن زندگی را از نو شروع کرد. خسته ام، خوابم می آید. دلم میخواهد لحاف پنبه دوزی خودم را روی سرم بکشم، بی هیچ آرزویی بخوابم و صبح به صبح، گستردگی لکه های قهوه ای را روی دست هایم ببینم.
رو به باغ رفت، پا به علفزار گذاشت، آوای سیرسیرکها او را احاطه کرد. زیر شاخههای توت بر تخته سنگی نشست و ساقه خشک گندمی را از زمین برداشت بین دو انگشت چرخاند، فکر کرد؛ چه زندگی ملال آوری، بلاهت محض، دور باطل، آسیاب دوباره به آنها برگشته بود بیفایده، هیچچیز عوض نمیشد، زندگی او شبیه تعطیلاتی پایانناپذیر ادامه مییافت ...
«حالا دستکم هیچ انتظاری ندارم، با همین ماشینهای قدیمی خوشم، هر قطعهیی را که سرجایش میگذارم، هر چکشی که میزنم، میگویم ادوارد! قدر دستهایت را بدان، زندگی خوبی داری.» سارا نزدیک سواری رفت، بر بدنهی درخشان آن انگشت کشید: «دستهای من باطل است (انگشتها را باز کرد و بست) هیچکاری با آنها نمیکنم، پیر میشوند مثل صورتم، صدها غروب آفتاب از رویشان میگذرد (به پارههای ابر شعلهور در آسمان نگاه کرد) تا زمانی که، چه میدانم (نفسی کشید) در خاک بپوسند.» . «فکر کرد چه زندگی ملالآوری، بلاهت محض، دور باطل، آسیاب دوباره به آنها برگشته بود بیفایده، هیچچیز عوض نمیشد، زندگی او شبیه تعطیلاتی پایان ناپذیر ادامه مییافت. زندگی به سرعت گذشته بود و او را به مرز پایان نزدیک کرده بود.»
غزاله ریزترین جزییات حضور آدمها رو موشکافی میکنه و بعد به صورتی شاعرانه در متن خودش میاره. جایی مینویسه “از شکاف یقه، موهای جوگندمی سینهی فراخ با ذخایر قطرههای چون شبنم صبحگاهی بین انبوه عشقهها میدرخشید.”. از این زیبا دیدنِ جزییات کوچک و به ظاهر بیارزش تو متنهای غزاله لذت میبرم؛ انگار غزاله بلد بود چطور هر چیز کوچکی رو شاعرانه و شگفتآور نگاه کنه و این همون چیزیه که از زندگیم میخوام.