یکی از بهترین رمان هایی بود که تا به حال خوانده ام , متن روان بود و داستان هیجان خاصی داشت که مدام قلبم میتپید تا ادامه ی اش را بخوانم و ببینم چه بر سر فرنگیس و فدا شدنش جهت زنده نگه داشتن استاد نقاش ماکان میاید , فرنگیس نماد یک زن باهوش ایرانی و البته مهربان و نکته بین هست , نماد زنی روشن زنی امروزی که خوب بلد هست با سیاست زنانه اش زندگی مردی که دوست دارد را از مرگ به دست شاه و زیر دستان و خائنین و زیراب زنان نجات بدهد , اما استاد ماکان که در تمام کتاب چه در شروع و چه در پایان از او به عنوان یک نمونه ی انسانی کامل یاد میشد آنچنان که فرنگیس مرا شیفته ی خودش کرده بود توجهم را جلب نمیکرد , استاد ماکان با وجود فرنگیس کسی شده بود , با وجود عشق رفنگیس آدم والا و لایقی به نظرم میامد وگرنه یک مرد سرد تو دار که فقط با نقاشی زندگی اش را میگذراند و به کارش مینازد به حساب میامده حالا هرچقدر نویسنده در ابتدای کتاب هنر و سلیقه ی این مرد را شاخ و برگ بدهد , فقط از زمانی ماکان داستان برایم استاد و هنرمند و لایق بود که فرنگیس عاشقش بود و برایش دست و پا میزد و ...
انتهای کتاب زن داستان چشم هایش , با سوز و آه و حسرت به ناظم مدرسه ی ماکان که برای یک شب و با تلاش و کوشش به او بعد سالها چشم انتظاری جهت شنیدن داستان پشت پرده ی بین او و استاد دسترسی پیدا کرده ؛ این حرف را از زن زیبای داستان میشنود که این چشم ها مال من نیست ...
و درست گفت زیرا که استاد سیرتش را نشناخت , نفهمید که زن تمام خودش را قربانی او کرده و با قولش به سرهنگ , با نهایت ناراحتی به عقدش درامد و زنش شد تا او را نکشنند و زنده بماند اما استاد چه کرده بود ؟ چشم های فرنگیس را در پرتره ای که سه سال قبل مرگش رویش کار کرده بود هرزه کشیده بود و فرنگیس از این میسوخت که استاد ذاتش را با وجود اینکه خوب میدانست شیفته ی او هست و او را میخواهد و عاشقش هست و برایش هرکاری میکند نشناخته و بعد در دوری از فرنگیس و زندگی اجباری زن داستان با سرهنگ , نقش چشم هایش را هرزه کشید...
.............
وقت هایی در کتاب که فرنگیس از نبودن ذوق و تلاش به هنگام نقاشی حرف میزد نا خودآگاه خودم را در برابر استاد پیر کلاس نقاشیم تصور میکردم که تلاش میکند من بیشتر نقاشی بکشم و کمتر بگویم سخت هست و من نمیتوانم ... در تمام داستان به یاد استاد کاس نقاشیم بودم و اینکه این مرد هم طبع بلندی دارد اما سرد و یخیست و هرچند پر از احساس و روحیست که در نقاشی هایش میریزد و من شاگر نقاش کجا و او کجا ...اما به نظرم بیشتر نقاش ها همینگونه هستند , تودار و کمی سرد اما پر احساس و از درون گرم ...
بهترین رمانی بود که خواندم و خوشحالم که تمامش کردم و باز هم مشتاق خواندن دیگر آثار بزرگ علوی هستم :)