»En riktig trädgård« från 1971 är en av Hélène Cixous nyckeltexter. Den publicerades för första gången på svenska i Ariel 2002 i översättning av Sara Gordan och Kerstin Munck. Med anledning av Cixous' Sverigebesök i höst återutger vi nu en reviderad översättning i ett separathäfte, producerat på Malens bokverkstad.
Boken är i första hand framtagen för evenemangen, men en del av upplagan finns redan nu till försäljning via vår bokhandel.
Hélène Cixous is a Jewish-French, Algerian-born feminist well-known as one of the founders of poststructuralist feminist theory along with Luce Irigaray and Julia Kristeva. She is now a professor of English Literature at University of Paris VIII and chairs the Centre de Recherches en Etudes Féminines which she founded in 1974.
She has published numerous essays, playwrights, novels, poems, and literary criticism. Her academic works concern subjects of feminism, the human body, history, death, and theatre.
کتاب عجیبی بود. میخونی و تموم میشه و نمیفهمی که از چی داشت حرف میزد؟! البته جالب نوشته شده بود و خسته کننده نبود با توجه به حجم کمی که داشت، ولی خب چی میخواست بگه؟! یکی شدن با طبیعت؟! خیلی نمادگرایانه بود و من چیزی از نمادها و استعارههایی که بهکار برده بود نفهمیدم البته پایان خوبی داشت، وسط داستان فکر میکردی که شاید راوی مرده، ولی هرچی میگذشتی چیزهای متناقضی با مرگ میدیدی، ولی پایان یهو بهت نشون میداد که چطوری باید فکر کنی و ماجرا چی بوده!
گرترود استاین کلمات رو به فرم بدل میکنه؛ سیکسو اما معنا رو جانشین فرم و محتوا میکنه کاری که تقریبا باتای انجام میده با این تفاوت که جسم ابزاریست که باتای برای رساندن معنا از اون استفاده میکنه
Efter min förra Cixous så tyckte jag att hon hade gjort sig bättre i kortare format. Nu efter detta korta lilla häfte önskar jag bara att det fanns mer - tji fick jag.
بالاخره همه به جز من رفتند. لحظهای بعد بمبی روی نافم افتاد، از جایم پریدم، فکر میکردم ترسیدهام، ولی دست آخر فهمیدم که این باغ منام. من باغ بودم، درونش بودم، ساخته شده از گوهرهای یکه و ناب، بدون هیچ اسمی. فریاد زدم: زمین! زمین!
"Utanför och rätt långt borta gick folken i krig. Några bomber föll och skakade tältduken. Det var länge sedan man ännu kallade det för himlen, för här nerifrån såg man den slitas upp och fransas över murarna."
Handgjord bok som, kongenialt med titeln, fått torka i en faktisk trädgård.
📚 هیچوقت نتوانستم درست و حسابی آدمها ببینم. چشمهایم خودشان تصمیم میگیرند چه چیزی را ببینند. خیلی خوب میتوانم خطوط، مناظر و اشیا را، چه در فضای باز باشند و چه در گوشهای برای خودشان تک و تنها افتاده باشند، از یکدیگر تشخیص بدهم. حشرات، گلها و گیاهان را گویی از پشت دوربین عکاسی میبینم، ولی باز هم نمیتوانم درست و حسابی آدمها را بببنم، منظورم موجودات انسانیست.
کتابی برای نفهمیدن :) . ولی من از آنها خوشم می آمد.آخر مگر آدم می تواند به خاطر چیزهای دیگری که وجود دارند،بگذارد آن چیزی را که دوستش دارد از دست بدهد؟چه کسی آن یک مشت "ماسه را به من بر میگرداند؟از کجا مطمئن باشم که می توانم با بقیه ی ماسه ها هم همان احساس خوشبختی را پیدا کنم؟واقعا بقیه نمی دانند که خوشبختی همین جمع شدن هزاران دانه ی ماسه ی منحصر به فرد است،در حالی که آدم نمی داند کدام یک مال خودش است،دست یا ماسه؟"