What do you think?


خدا خانه دارد
بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا میشود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشتههای این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.
- GenresReligion
135 pages, Paperback
First published January 1, 2007
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 21 of 21 reviews
August 16, 2018
بسم الله...
کشف راز یک بانوی جوان!ا
اولین بار یکی از مقاله هایش را در نشریۀ حج دانشجویی نهاد رهبری خواندم و نشریه را آرشیو کردم از بس که «وای اگر فصل پروانه شدن نرسد» را پسندیدم. روزگاری بود که اینترنت ها در ایران "دایال آپ" بود و هنوز حتی وبلاگ نویسی هم چندان مرسوم نبود و من متخصص در آرشیو مجله هایی بودم که دوستشان داشتم. اسم نویسنده در ذهنم ماند و بعدها نامش را در میان نویسندگان همشهری جوان دیدم.
کتابفروشی نشر معارف که سر خیابان حافظ باز شد، من هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و کتابفروشی سر راه خانه! هر بار که از دانشگاه می رفتم خانه، سری به نشر معارف می زدم و اولین کتابی که خریدم «خدا خانه دارد» بود؛ با اسم مستعار نویسنده: "فاطمه شهیدی"! حس شرلوک را داشتم که از راز یک بانوی جوان سردرآورده بود! فاطمه شهیدی، همان نفیسه مرشدزادۀ همشهری جوان بود. بعدها که روزنامه نگار شدم، فهمیدم رازی وجود ندارد و اسم مستعار، در میان روزنامه نگاران کاملا مرسوم است :)آ
من، خدا خانه دارد و قلم به شدت متعهد نفیسه مرشدزاده را در این کتاب می پسندم؛ آنقدر که پایان دوره کارشناسی، این کتاب را برای همۀ همکلاسی هایم هدیه خریدم.
تفاوت زاویۀ دید او به شخصیت های دینی و قلم توانایی که دغدغۀ آرمان ها را داشت، مقالات (در قالب نثر ادبی) بسیار خواندنی ایی را در این کتاب گنجانده است؛ همراه با حس خوب خواندن قلم نویسنده ایی که آن روزها هنوز بکر بود.
همان روزها اول کتاب نوشتم: «خدا خانه دارد از آن کتاب هایی است که هر وقت دلتنگی می توانی بخوانی و دلتنگی ات را قطره کنی و بباری. شاید چند بار خوانده باشی اما انگار حرفی برای گفتن دارد که با تو نسبتی دیرینه دارد، اگرچه از تو دور است؛ حرفی از جنس درد، از جنس غربت آدمیزاد، از جنس بیتابی و از جنس عشق که این روزها چه نایاب است!»ا
مرشدزاده در مقدمۀ کتاب آورده است: «بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا می شود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشته های این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.»ا
خانم مرشدزاده! چقدر فاطمه شهیدی دوست داشتنی بود.
18/12/99
کشف راز یک بانوی جوان!ا
اولین بار یکی از مقاله هایش را در نشریۀ حج دانشجویی نهاد رهبری خواندم و نشریه را آرشیو کردم از بس که «وای اگر فصل پروانه شدن نرسد» را پسندیدم. روزگاری بود که اینترنت ها در ایران "دایال آپ" بود و هنوز حتی وبلاگ نویسی هم چندان مرسوم نبود و من متخصص در آرشیو مجله هایی بودم که دوستشان داشتم. اسم نویسنده در ذهنم ماند و بعدها نامش را در میان نویسندگان همشهری جوان دیدم.
کتابفروشی نشر معارف که سر خیابان حافظ باز شد، من هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و کتابفروشی سر راه خانه! هر بار که از دانشگاه می رفتم خانه، سری به نشر معارف می زدم و اولین کتابی که خریدم «خدا خانه دارد» بود؛ با اسم مستعار نویسنده: "فاطمه شهیدی"! حس شرلوک را داشتم که از راز یک بانوی جوان سردرآورده بود! فاطمه شهیدی، همان نفیسه مرشدزادۀ همشهری جوان بود. بعدها که روزنامه نگار شدم، فهمیدم رازی وجود ندارد و اسم مستعار، در میان روزنامه نگاران کاملا مرسوم است :)آ
من، خدا خانه دارد و قلم به شدت متعهد نفیسه مرشدزاده را در این کتاب می پسندم؛ آنقدر که پایان دوره کارشناسی، این کتاب را برای همۀ همکلاسی هایم هدیه خریدم.
تفاوت زاویۀ دید او به شخصیت های دینی و قلم توانایی که دغدغۀ آرمان ها را داشت، مقالات (در قالب نثر ادبی) بسیار خواندنی ایی را در این کتاب گنجانده است؛ همراه با حس خوب خواندن قلم نویسنده ایی که آن روزها هنوز بکر بود.
همان روزها اول کتاب نوشتم: «خدا خانه دارد از آن کتاب هایی است که هر وقت دلتنگی می توانی بخوانی و دلتنگی ات را قطره کنی و بباری. شاید چند بار خوانده باشی اما انگار حرفی برای گفتن دارد که با تو نسبتی دیرینه دارد، اگرچه از تو دور است؛ حرفی از جنس درد، از جنس غربت آدمیزاد، از جنس بیتابی و از جنس عشق که این روزها چه نایاب است!»ا
مرشدزاده در مقدمۀ کتاب آورده است: «بعضی روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا می شود. خدا کند در آن روزها، خواندن نوشته های این کتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.»ا
خانم مرشدزاده! چقدر فاطمه شهیدی دوست داشتنی بود.
18/12/99
Want to Read
December 19, 2015فعلا از تو قفسه "در حال خواندن" برمیدارمش چون این کتابی نیست که بشه پشت هم خوندش. دوست دارم هر چند وقت یه بار برم سراغش.
February 8, 2016
معمولا از این جور نوشته ها خوشم نمی آید. نمی دانم بهشان چه می گویند. تمثیلی؟
ولی "خدا خانه دارد" را دوست داشتم چون به قول نویسنده به درد روزهایی می خورد که آدم دلتنگ خدا و دوست های خدا می شود. به درد این روزهایم می خورد.
"اویس! من از تو غریب ترم!"، "مسیح من، مسیح تو" و "موسیا! آداب دانان دیگرند" خیلی خوب بودند. "آقای ساربان جوان" هم خیلی غربت داشت.
"...من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند، بمیرم. چون مرا بزرگ می خواهد."
ولی "خدا خانه دارد" را دوست داشتم چون به قول نویسنده به درد روزهایی می خورد که آدم دلتنگ خدا و دوست های خدا می شود. به درد این روزهایم می خورد.
"اویس! من از تو غریب ترم!"، "مسیح من، مسیح تو" و "موسیا! آداب دانان دیگرند" خیلی خوب بودند. "آقای ساربان جوان" هم خیلی غربت داشت.
"...من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند، بمیرم. چون مرا بزرگ می خواهد."
July 17, 2014
کتابی بسیار زیبا و خواندنی
اویس من از تو غریب ترم
و
مسیح من مسیح تو
مقالاتی که باید چندبار خواند.
خانم شهیدی ، چقدر قلمتان زیبا و دل نشین است.
ایکاش بیشتر مینوشتید.
اویس من از تو غریب ترم
و
مسیح من مسیح تو
مقالاتی که باید چندبار خواند.
خانم شهیدی ، چقدر قلمتان زیبا و دل نشین است.
ایکاش بیشتر مینوشتید.
August 11, 2012
این کتاب از بهترین کتاباییه که میشه باهاش آرامش گرفت
نهایت آرامش روح!
نهایت آرامش روح!
August 14, 2015
ما به اندازه یک پیاله گندم عشق هم جانداریم کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر میشویم سرریز میکنیم و غرور از چشم ها و زبان هایمان بیرون میتراود....با ما چه کند این مرد که گنجی را حراج کرده است...؟،
May 10, 2014
بعضی از روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا می شود
November 28, 2018
بعضی قسمت هاش واقعا معرکه بود
همین
همین
March 30, 2019
وقتی ی چیزایی رو میدونی و شنیدی اما به طرز حیرت انگیزی برات روایت میشه
زاویه دید خانم شهیدی بی نظیر بود
یادمه وقتی دستم گرفتم حتی موقع رد شدن از خیابون نمیتونستم چشم ازش بردارم
زاویه دید خانم شهیدی بی نظیر بود
یادمه وقتی دستم گرفتم حتی موقع رد شدن از خیابون نمیتونستم چشم ازش بردارم
Read
April 22, 2017اینجور متنها نوشتنی نیست، یعنی نمیشود که قلم برداری و بنویسی. خوش به حال نویسنده که واسطهای شده برای بیان هنرمندانه اوصاف خاندان اهل بیت علیهماسلام. کتاب عاشقانهای است در وصف اهل بیت. «من برادر توام» و «مسیح من، مسیح تو» را توصیه میکنم :)
Read
May 9, 2014یکی از عاشقانه ترین و با صفاترین کتاب های آئینی
May 7, 2021
بریده ای از کتاب(۱):
فکر کن دلت بخواهد مثل بچه ها پات را بزنی زمین و داد بزنی که من خدایی را می خواهم که همین نزدیکی است.
دلت بخواهد لمسش کنی، مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند.
دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست. خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد. حتی صدایت می کند.
بابا زور که نیست! من الان یه جوری ام که دلم می خواهد خدایم همین کنار باشد. دم دست. نمی خواهم اول به یک عالم کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده. خب حالا همه اینها را فکر کردی، حالا فکر کن… ( صفحه ۹۵ )
____________
گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باورکنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد که چقدر دست هایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد (ص).
گفت: نه! به خدا قسم نه.
– هزار دینار؟
– نه! به خدا قسم نه.
– دهها هزار؟
– نه! باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
«چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟ ( صفحه ۱۳۴ )
فکر کن دلت بخواهد مثل بچه ها پات را بزنی زمین و داد بزنی که من خدایی را می خواهم که همین نزدیکی است.
دلت بخواهد لمسش کنی، مثل بچه هایی که دوست دارند برق توی سیم را هم تجربه کنند.
دلت هوای خدایی را کرده باشد که می شود سر گذاشت روی شانه اش و غربت سال های هبوط را گریست. خدایی که بغل باز می کند تا در آغوشت بگیرد. حتی صدایت می کند.
بابا زور که نیست! من الان یه جوری ام که دلم می خواهد خدایم همین کنار باشد. دم دست. نمی خواهم اول به یک عالم کهکشان و منظومه و آسمان فکر کنم و بعد نتیجه بگیرم که او بالای سر همه شان ایستاده. خب حالا همه اینها را فکر کردی، حالا فکر کن… ( صفحه ۹۵ )
____________
گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باورکنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد که چقدر دست هایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد (ص).
گفت: نه! به خدا قسم نه.
– هزار دینار؟
– نه! به خدا قسم نه.
– دهها هزار؟
– نه! باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
«چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟ ( صفحه ۱۳۴ )
Read
January 19, 2009قصه غمهای خدا یا غمهای امام زمان برای جهالت ما!
قصه دوریمان از منشا خودمان
قصه جدایی
قصه دوریمان از منشا خودمان
قصه جدایی
This entire review has been hidden because of spoilers.
January 9, 2011
exelent
October 5, 2015
کتاب خیلی خوبیه. مسیح من مسیح تو رو به دوستان زیادی توصیه کرده ام.
February 15, 2017
عالی بود اگر جا داشت صد ستاره میدادم
October 29, 2020
خیلی قشنگ بوووود
November 30, 2020
دوره نوجونی پناهم این کتاب بود... دوستش دارم
December 26, 2009
لذت بخش بود
Read
November 7, 2013اووووووووووووووف
Displaying 1 - 21 of 21 reviews
















