الان نیم ساعت است که به مانیتور کامپیوتر خیره شدم و سعی می کنم چیزی بنویسم....حرف زیاد برای گفتن دارم ولی... چند سال پیش یه جفت دوقلو در کلاس داشتیم که چون تازه آن سال وارد مدرسه مان شده بودند و کمی هم با بقیه تفاوت داشتند، با بچه های دیگر زیاد گرم نگرفته بودند...تفاوت زیاد نه...مثلا این که سر کلاس هم چادرشان را بر نمی داشتند. (معلم هایمان مرد بودند.) من چون نیمکت پشتشان می نشستم تا حدودی می شناختمشان. خیلی مودب بودند. همش لبخند می زدند. دوست داشتند به همه احترام بگذارند. چیزایی که در جو مزخرف مدرسه مان خیلی کم بود. یه روز یکی از دوستان نزدیکم بهم گفت:" می دونی این دو تا فرزند جانبازند؟ لابد خیلی خشکه مقدس و اعصاب خورد کنن!!!!!" این را تعریف کردم که بگویم از قضاوت های الکی دیگران متنفرم.
در قسمتی از کتاب نوشته بود "توقع داشت روز جانباز از بنیاد یکی زنگ بزند و بگوید یادشان هست" متنفرم از این که محکم نمی توانم بگویم "یادمان هست"...
"من هم دوستت دارم ، ولی هر چیز حد مجاز دارد .نباید وابسته شد" از معدود کتاب های به روایت همسر که شهید رو موجودی فرا زمینی و غیرقابل دسترس توصیف نکرد و سبک زندگی ساده و عاشقانه هایی خاص را در قالب جملات به تصویر کشید از سری کتاب هایی بود که از خواندنش لذت بردم
دلم می خواست زودتر با این جور آدم ها آشنا شوم.نمی دانستم آدم هایی هستند که انقدر بزرگ اند. و انقدر به خدا نزدیک. چقدر خوب خدا را حس کرده و پیدا کرده اند. از آن کتاب هایی بود که دلم نمی خواست تمام شود!
ابن کتاب خودِ خودِ عشق بود نصفه شب با نور موبایل خوندمش. چقد این دختر دوست داشتنی و قابل درک بود :) به آخراش که رسیدم دیگه واقعا نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. تا الان سه تا کتاب از این مجموعه خوندم و این بهترینشون بوده.
پ.ن: یکی از فیلم های راهیافته به جشنواره ی فجر: 10. دلتنگیهای عاشقانه: داستان فیلم به فرشته و منوچهر (شهید منوچهر مدق) بر میگردد که بازگشت آنها از ماه عسل هم زمان با حمله نیروهای عراق به ایران شده است و از همین رو زندگی عاشقانهشان دستخوش تغییراتی میشود. «میترا حجار» و «محمدرضا فروتن» بازیگران اصلی فیلم و «رضا اعظمیان» نویسنده وکارگردان این فیلم است که البته این فیلم، از زندگی نامه شهید مدق نگارش کرده است.
((.یادم هست یک بار وصیت کرد ((وقتی من را گذاشتید توی قبر ، یک مشت خاک بپاش به صورتم." ((پرسیدم ((چرا؟ ((.گفت ((برای این که به خودم بیایم. ببینم دنیایی که بهش دلبسته بودم و به خاطرش معصیت میکردم یعنی همین ((گفتم ((مگر تو چهقدر گناه کردهای؟ "((.گفت ((خدا دوست ندارد بندههاش را رسوا کند. خودم میدانم چه کارهم قسمتی از متن کتاب:)) روایتی ساده و صمیمی و پر از حس خوب از زندگی شهید وهمسرش وعشقی که انقدر اون ها رو قوی می کنه که میتونن اینطوری در برابر مشکلات تاب .بیارن و انسانی که انقدر خوبه و در بند این دنیا نیست که آدمو از خودش شرمنده می کنه
می خوام هیچی نگم... فقط اونجایی که گفته بود چون مدتی چادرم رو کنار گذاشته بودم خیلی طعنه می شنیدم و اونجایی که خواب شهید رو با تفکرات مسموم خودشون براشون تعبیر کرده بودن، نتونستم گریه نکنم ...
روزي روزگاري در اين شهر بزرگ، داستان عاشقانه اي در ميان بوده است. داستان عاشقانه ي مردي، زنش را، خاكش را و فرزندانش را... داستان عاشقانه ي زني، مردش را، خاكش را، و فرزندانش را... داستان عاشقانه اي بي بديل!
بنظرم اگر به زندگی نامه های شهدا علاقه دارین روایت های کوتاه ، ساده و بنظر صادقانه و خوبی میان پیشنهادشون میکنم
قشنگ ترین نکته این کتاب که برام متمایز شد از بقیه کتاب های این دسته این بود که : روایت از یک انسان رو میخوندم نه یک موجود فرازمینی
«لاغرتر و ضعیف تر شده بود . غذا نمی توانست بخورد. می گفت «دل و روده ام را می سوزاند.» همه غذاها به نظرش تند بود. هنوز نمی دانستیم شیمیایی چیست و چه عوارضی دارد. دکتر ها هم تشخیص نمی دادند»
هر موقع تو همه سردرگمی ها و دل مشغولی های الکی و مزخرفی که خودم رو درگیرش کردم و برام عادی هم شده، یه سرک به دنیای پرُ عشق جانبازان و شهدا میزنم، بیشتر از فاصله "نسل بی خاطره" خودم با اونا افسرده میشم! کاشکی لااقل فرزندان شهدا رو با بی انصافی قضاوت نکنیم. درود به همه شهدا و جانبازان و آزاده هایی که امروز متعلق به اونهاست!
کتاب را عیدی برای خواهرم خریده بودم و دوست داشتم قبل از اینکه هدیه بدهم, خودم خوانده باشمش! بنابراین یواشکی, طوری که خواهرم متوجه نشود در یکی از اتاق های خانه مشغول خواندنش شدم. پیش دانشگاهی بودم و 17 ساله و جهان را از چشم هفده سالگی ام نگاه می کردم. هفده سالگی من آنقدر در آن اتاق گریه کرد که به هق هق افتاد و همه اهل خانه دورش جمع شدند! پای هیچ کتابی جز کتب آسمانی آنقدر گریه نکردم که پای اینک شوکران منوچهر مدق... به نظرم وجهی از عشق در این روایت هست که فراموش نشدنی است... بعدها رفتم و از نزدیک راوی کتاب را دیدم؛ زنی همسن و سال مادرم بود با همان خطوط نشان از رنج روی چهره اش؛ اما چنان از منوچهرش می کفت که گویی همین دیروز او را از دست داده است. راویت منوچهر مدق را باید خواند اگر به معجزه ای با نام "عشق" در جهان باور دارید.
کتاب خوشخوان و روونیه. برخلاف کتابهای خاطرهی دیگه، منقطع نیست و سیر داستانی مشخ��ی داره که این، خوندنش رو لذتبخشتر میکنه. بعضی از قسمتهاش بامزه ست و سرگرمکننده و بعضیهاش هم میشه باهاشون بغض کرد و گاهی عصبانی یا آروم شد. به من خوش گذشت خوندنش و خیلی هم زود تموم شد.
این کتاب رو توی دبیرستان خوندم و خیلی خیلی دوستش داشتم. شاید عاشقانه ترین کتاب دفاع مقدسی باشه که خوندم. خاطرات همسر یک جانباز شیمیایی و عشق دو طرفهشون و دل کندنشون و ...
بسم رب الشهدا و الصدیقین دلم میخواست ساعتها سجده کنم. میدانستم مهمان چند روزه است. برای همان چند روز دعا کردم. بین بد و بدتر انتخاب میکردم. منوچهر میگفت:«بین خوب و خوبتر. و تو خوب را انتخاب میکنی. هنوز نتوانسته ای خوبتر را بپذیری. سر من را کلاه میگذاری.»
منوچهر مدق به روایت همسر شهید، اولین و بهترین کتاب از مجموعه اینک شوکران انتشارات روایت فتح... خیلی عالی و جذاب و خواندنی و البته پر از لحظات پر احساس و دراماتیک... حتما بخوانید تا از عاشقانه های دفاع مقدس بیشتر بدانید.
این کتاب رو بعد از دیدار کوتاهی که با خانم برادران در جمعی داشتم، مشتاق خوندنش شدم. نگاه متفاوتی در جنگ رو برام داشت. داستان جانبازی که تقریبا ده سال پس از جنگ شهید میشه و با اینکه جنگ تموم شده ولی شهید مدق و خانوادش رها نکرده... اونچه هست اینکه جنگ ابعاد مختلفی داره و هر کدوم از کسانی که درگیر اون بودن، چهره ای متفاوت از اون رو میتونن برای بقیه فاش کنن... در آخر اینکه کوتاه بود ولی نه برای فرشته ملکی( همسر شهید)...😔
[یک بار وصیت کرد «وقتی من را گذاشتید توی قبر، یک مشت خاک بپاش به صورتم.» پرسیدم «چرا؟» گفت «برای این که به خودم بیایم. ببینم دنیایی که بهش دل بسته بودم و به خاطرش معصیت می کردم یعنی همین.» گفتم «مگر تو چقدر گناه کردهای؟» گفـت «خـدا دوسـت نـدارد بنده هـاش را رسـوا کنـد. خـودم می دانـم چه کارهم.»]
[این همه چیز توی این دنیا اختراع شده، اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست.]
واقعا محشر بود، چند دقیقه پیش خوندنش رو تموم کردم اما هیچ جوره نمیتونم احساسم موقع خوندنش رو وصف کنم.
منوچهر مدق شهیدی که خیلی به آدمای عادی شبیه بود و همسرشون هم ایشون رو غیرطبیعی و ماورایی جلوه ندادن..و این خیلی با ارزش بود عشق بین این زن و شوهر خیلی عجیب و غریب بود تا حدی که خود شهید به همسرشون میگن تو دست و پای منو به این دنیا بند کردی وگرنه من زودتر میرفتم.. خیلی گریه کردم خیلییییی «منوچهر مدق؛ به روایت فرشته ملکی همسر شهید (جلد اول)» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/53733
به بعضی صفحه ها که میرسیدم خطوط را نمیدیدم دلیلش را خودتان بخوانید و بفهمید . چقدر لطیف عشق جاودانه خود را بیان کرده بودند ، اینقدر که در سطر سطر کتاب زندگی خواهی کرد لذت بخش و فوق العاده شبیه هیچ کدام از داستان های شهدایی که خواندم نبود