برای من آهنگهای محسن نامجو مجموعهای از خاطرههایی با شکل و شمایل تاریک و روشن از سالیان دور تا همین لحظه است. تابستانهایی که یکسر با آلبومهایش میگذشت و پلیلیستهایی که همیشه و همیشه تعدادی از آهنگهایش را دارند. فرقی نمیکرد شاد باشم، افسرده و پراندوه یا برگشته از وضعیتی که هیچچیز جز موسیقی آرامات نمیکند. پس ساعتهای بسیاری را مدیون نامجو هستم هرچند آنطور که در مصاحبهاش با گاردین گفته مخاطب برایش اهمیت زیادی ندارد.
این کتاب دوباره من را به این موضوع مطمئن کرد که یکی از کششهایم به سمت موسیقی نامجو توجه او به فرم است. من آهنگ صنما را میتوانم بارها گوش کنم هرچند دیگران به آن بخندند. این کتاب پر از دغدغههای جوانی است که فکر میکند و اغراق نکردهام اگر بگویم خیلی از بیست سالهها نه اهل اندیشه بودهایم/ هستیم و نه پرسشگری.
نمیدونم محسن نامجو گناهکار هست یا نه. اگه هست تا چه اندازه. شاید دادگاه عادل و شاید تاریخ معلوم کنه. شاید هم هیچ وقت معلوم نشه. اما چندتا نکته در مورد جریان کلی آزار جنسی هست که دوست دارم بگم
راستش نقد به جنبش فمینیسم خصوصا تندروترها خیلی دارم. ولی روی صحبتم با اونها نیست. روی صحبتم با دوستهای خانم و آقاییه که اینجا دارم و روی «انصاف»ـشون حساب میکنم؛ کسایی که میشه باهاشون حرف زد؛ خانمها و آقایونی که اگر حرف اشتباهی زدم تصحیحم میکنن و اگر درست گفتم میپذیرن
نمیدونم شاید حق با تندروترها باشه. شاید شلوغ کردن و غوغا کردن بهتر نتیجه بده تا بحث منصفانه و دوستانه. شاید حمله کردن به اینواون به رسانهای شدن موضوع و درگیرکردن عموم مردم تو موضوع بیشتر کمک کنه. اما مطمئنم که خیلیها مثل خودم بحث کردن رو بیشتر میپسندن. خوشحال میشم اگه حرف اشتباهی زدم تصحیحم کنین
حرفام الزاماً مربوط به ماجرای آقای نامجو نیست. حرفهاییه که تو دلم مونده
یک. آنکه در میان شما بیگناه است، سنگ اول را او بزند
اغلب ما تو روابطمون بیانصافیهای کوچیک و بزرگ داریم. مثلاً طرف با اینکه میدونه احتمالاً این رابطه به جایی نمیرسه، باز هم سکس رو قبول میکنه (عموماً مردها)، هدیهها رو قبول میکنه (عموماً زنها). تو خلوتمون، تو درددلهامون و حتی تو جمع در مورد جنس مخالف چهها که نمیگیم. همهی اینها اشتباهه. قصد توجیه ندارم. ولی یه سوزن هم به خودمون
گفتن نامجو خودبزرگبینه. انصافاً تو تواضع نامجو سخت بشه شک کرد. دوستی که به کنسرتش رفته بود میگفت بیش از همه تواضعش برام جالب بود. تو همون مستند آرامش با دیازپام ده، که اوایل کارشه، اومده خودش رو نقد کرده، گفته چون آلبوم خودم در نیومده از دیگران خرده میگیرم. همین اواخر که ارکستر هلند کارهاش رو بازتنظیم کرده، تو مصاحبهش با بهزاد بلور گفته این به معنی کیفیت کار من نیست، اینها گوششون از موسیقی خودشون خسته شده چیز جدید میخوان. اصلاً یه چارتا روانشناس بیارین، بگین شکل پشت میکروفن ایستادن این آدم، شکل نشتنش رو تحیلی کنن. بگن شبیه آدم خود بزرگبینه یا آدم متواضع
از سر درد، حرف پرتی زده. گفته یه لحظه نفس کشیدن من به شیش ماه خیلیها میارزه. حرف مناسبی نبود، حتی اگه درست بوده باشه. ولی یه روانشناس میدونه که وقتی از «خصلت» یه آدم حرف میزنیم، یعنی رفتاری که در مدت طولانی در شرایط متفاوت مدام تکرار میشه. نه یک رفتار یا حرف منفرد. کسی که یه نخ سیگار کشیده که معتاد نیست
دو. تناسب جرم با مجازات
طوماری جمع شده که تریبون از نامجو گرفته بشه. خیلیها اومدن گفتن «آزارگر باید تا آخر عمر دغدغه داشته باشه». واقعاً اینها متناسبه با جرم فرضی؟ توجه کنین که صحبت از آزاره نه تجاوز. نمیخوام بگم آزار چیز کوچیکیه. آزار دردناکه. هیچ حرفی توش نیست. ولی انصاف کجا رفته؟ عامدانه انصاف رو مدام تکرار میکنم. اگه منصف نباشیم هر حرف مخالفی چرته
اصلاً کلماتی که به کار میبریم گاهی غلط اندازن. بین تجاوز و توهین خیلی فاصله است. نمیشه همه رو آورد زیر یه چتر. گمراه کننده است. مثل این میمونه که آدمی که با یکی دست به یقه شده رو بذاری کنار یه تیغیکش، بگی اینها جرمشون از یه نوعه
نتیجه این میشه که الان اگه کسی واقعاً بهش تجاوز بشه هم، دیگه گوش مردم بدهکار نیست. میگن حتماً این هم مثل قبلیهاست؛ حتما صحبت سر توهین و اینهاست؛ احتمالاً دارن بزرگش میکنن. من که سعی میکنم منصف باشم دیگه برام سخته حرف فعالان حقوق زنان رو بشنوم. ناخودآگاه حس میکنم میخوان گولم بزنن
سه. نه یعنی نه؟
پیچیده، پیچیده، پیچیده. روابط مرد و زن پیچیده است. قانونمند کردنش طوری که به کسی آسیب نرسه خیلی سخته. قانون «نه یعنی نه» جلوی خیلی از تعرضها رو میگیره. درست. ولی یه مشکلی هست. با این قانون هیچ دو نفری به هم نمیرسن. چون عموماً اینطوره که مرد چندین بار اصرار میکنه و هر بار نه میشنوه، تا خلاصه بله رو میگیره. حتی سر سفرهی عقد هم عروس به سختی بله رو میده. اصلاً این بخشی از رونده تا زن مطمئن بشه مرد مصمم و جدیه تو خواستش
گفته شد که نامجو به رابطه اصرار کرده. روانشناسی هم نظر داده که همین اصرار آزاره. واقعاً این رو نمیفهمم. انصافاً انصافاً انصافاً خانمهای عزیز کی تو بار اول میگه باشه؟ و انصافاً مرد شلوولی که بیاد بگه آیا موافقین به داستان، به چشم چنددرصد خانمها جذابه؟ جردن پترسن یه تحقیق و بحثی داره در مورد اینکه خانمها عموماً از چه تیپ مردی خوششون میاد. همینقدر بگم که مرد خیلی ملایم جزوشون نیست
حالا از اونجایی که عموماً مرد پا پیش میذاره و اصرار میکنه، پس همیشه مرد محکومه به آزار. به قول شاعر ترسم که یکی ز اهل وفا زنده نماند، در کشتن این طایفه دستی که تو داری. قبول دارم که گاهی هم نه واقعاً یعنی نه، ولی گاهی هم نه اصلاً معنی نه نمیده. چطور باید تفاوت اینها رو تعیین کرد؟ نمیدونم. ولی میدونم که این ملاک، ملاک مناسبی نیست
چهار. خشمگین بودن ارزش نیست
میفهمم که قرنها به زنها سخت گذشته. عصبانیتشون رو میفهمم. گاهی عصبانیت خوبه. انگیزهی حرکت و عمل میده. ولی گمونم نسل ما داره تبدیل میشه به نسلی همیشه عصبانی؛ عصبانی از نظام، عصبانی از دیگرانی که نمیفهمنش، عصبانی از جنس مخالف. تو اینستا که میری اولین چیزی که میبینی همین عصبانیته. این به نظرم بده. عصبانیت راه انصاف رو میبنده. شاید عصبانیت گاهی ضرورت باشه، ولی ارزش نیست. برای اینکه فعال اجتماعی باشیم نیاز نیست شمشیر ببندیم. بذار جامعه به ما که گفتگو رو میپسندیم بگه بیبخار. ما لقب فعال اجتماعی نمیخوایم که پزش رو بدیم. ما میخوایم بریم جلو
پنج. آدمتو بشناس
حالا که آقای نامجو اومده عذرخواهی کرده، و نشون داده که برای کمک آمادهست، درستتر اینه که هلش بدیم به این سمت، به سمت حمایت از حقوق زنان. نه اینکه هلش بدیم بیرون رینگ، که از صحنه حذفش کنیم. البته که قانون روند خودش رو طی میکنه. ولی جدای از اون، حذف آدمها از صحنهی اجتماعی-سیاسی، بماند که منصفانه هست یا نه، الزاماً مفیدتر هم نیست
چقدر محیط و زمانه و مقتضیات سن و دورهی خودم رو در عینِ تفاوت ، با نویسنده یکسان دیدم. نثر فوقالعاده روان و صمیمیای داشت که باعث لذتبردنم و خوندنِ بدونتوقفِ کتاب شد. بیشک ، افرادی که فعالیتهای حرفهای موسیقایی،مقالهها،مصاحبهها و کنسرتهای آقای نامجو رو دنبال میکنن؛با ولع بیشتری این کتاب رو خوندن،همونطور که با ولع و آگاهی بیشتری انتظار چاپ و پخشش رو کشیدن ، اما این درست نیست که بگیم این کتاب خاص اونهاست که لذت ببرن و درک کتاب،منوط بر شناختن وجهِ خواننده-نوازندهی نویسندهست. این کتاب چیزی نیست جز دستنوشتههای یه جوون نوزدهبیست سالهی عادیِ ایرانی که پر از ظرایفه و بسیار دقیق و زیبا نوشته و منظم شده،که از قضا نویسنده،همون محسن نامجوی خواننده و نوازندهی باسواد و خلاق خودمونه. بخونید تا از سنتون نگذشته. شاید اگه این کتاب رو ده سال دیگه میخوندم بهنظرم مبتذل و بیهوده میاومد ولی الان برام تازه و جذاب بود.
بله، خیلی ها هنری و تکنیکی بلدند،اما شعور و بینش آن را دارا نیستند.بله،خیلیها هنوز عشق را تجربه نکردهاند یا برایشان اشتباه جا افتاده.خیلی ها حتی تعریف فلسفه را هم نمیدانند.خیلیها از شجریان و علیزاده و شاملو و اخوان و فروغ و حافظ و نظامی تا هگل و سارتر یا برژنف و لنین و برسون و مارلون براندو و... برای خود اسطوره و بت و خدا میسازند.خیلی ها به اوج علم و آگاهی میرسند اما نابالغ از دنیا میروند. +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+ ما یک نسلیم. یک نسل عصیانزده که به گاه تلاطم آمدهایم و وجود یافتهایم. لب از لب باز نکردهایم که سرنوشتمان را رقم زدند. چپ از راست نادانسته، اسیر یک موج شدیم که موجودیت خود را ناشیانه توجیه میکرده همیشه و نیرنگی از پس نیرنگی آمده و ما احمق بار آمدهایم. احمق و توسریخور. نه فریادی، نه برپایی، نه آشوبی، نه غوغایی از هیچکس. هیچکس چشم بر رذالتها نگشوده است. +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+ وقتی که تاریخ گسسته و بیشکلات، زبان فکرت که ترجمه است، صنعتت که مونتاژ است، هوای آلودهی شهرت، طبیعتِ به ویرانی روندهات، کوچ و مرگ بیصدای بزرگانِ فرهنگت، معماری بیقوارهات، ساختمانهای دودآلود و کثیفت، سقوط اخلاقی فزایندهی جامعهات، سرمایههای بر باد روندهات، ملیپوش بازندهات، در نطفه خفه شدنِ کورسوهای مدنیتت، از دست شدنات، از دست دادنات، همه و همه و همه سراسر هستیات را به چهار میخ کشید، آنگاه آخرین چیزی که برایت اولویت خواهد داشت، تن نازکآرای رویاست. آن زمان است که رویینهتن میشوی، پوست کلفت و بیتفاوت تا دیگر بادی از جایت نکند. +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+ زیب��ترین حرف هارا برای آن کس خواهم گفت که صداقت وجودش را ارمغان من کند . +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+ عدهای هم در بین ما، دلخوشاند به روشنتر بودنِ خویش که شاید روی دیگر ابلهتر بودن باشد. اینان مفتخرند به این که: دیپلمشان ریاضی است. کفتربازی نکردهاند. اسم و زندگینامهی صدوپنجاه کارگردان سینما را بلدند. راجع به دیالکتیکِ هگل یک چیزهایی شنیدهاند. از لیلا فروهر بدشان میآید. به موتزارت عشق میورزند. میدانند که «تولدی دیگر» سرودهی فروغ فرخزاد است و احمد شاملو در سال ۱۳۳۲ بهخاطر فعالیتهای سیاسی، مدت کوتاهی در زندان بوده و ارسطو شاگرد افلاطون بوده (نه برعکس) و سالوادور دالی و لورکا با هم همکلاسی بودهاند و… دیگر چه بگویم؟ اینها همهی ناتوانیها و دلخوشیهای این نسل است. آن هم کسانی از این نسل که احتمالاً اندیشمندترند.
به نظرم نثرش واسه اون زمان و اون سن خیلی خوب بوده. من همیشه از خوندن خاطرات افراد موفق خوشم میاد. محسن نامجو یکی از همین آدم معمولی ها بوده که سری توی سر ها درآورده کلی ناملایمت ها داشته که گذشته و رسیده به جای خوبی. خودمو داشتم میدیدم. بی پولی بی کاری و بی استعدادی تو خیلی از زمینه ها دارم اما یه امید واهی هم دارم که یه روز خوب میاد فکر کنم به همون زنده ام تو مقایسه با نامجوی بیست ساله نه طبع شعر دارم نه شاعرم نه نویسنده ام نه دانشگاه خوبی رفتم توی یه روستا اون ته ته ها دارم شبو روز میکنم و روز رو شب همه اش با خوندن و خوندن میگذره و نمی دونم اگر بنا به یه حادثه خیلی خیلی اتفاقی خوندن کتابو کشف نمی کردم منی که درس هم نمی خوندم چطور میخواستم بگذرونم... دلم پر و جز آه و فغان و چسناله هم چیزی نیست, بگذریم....
هنر نامجو همیشه از نظرم قابل ستایش بوده و الآن بعد از خوندن این کتاب فکر میکنم هنرمند بودن خود نامجو باید ستوده بشه. این کتاب رو در بیست و یک سالگی خوندم و از این بابت خوشحالم. امیدوارم در چهل سالگی دوباره بخونمش و از دید پاورقیها به خودم در بیست و یک سالگی در حال خوندن این کتاب نگاه کنم.
این کتاب در بهترین حالت هم، یک بیوگرافی یا یک دفتر خاطرات هم به حساب نمیآید. برخی از یادداشتها به هیچ دلیلی در آن حضور داشتند. اما اینکه جرئت کرده اندیشهش رو به انتشار برسونه (ولو برای مولف هم اندیشهای منسوخ شده باشه) جای تحسین داشته و روبرویی من با این اندیشهها قطعا برایم مفید بوده
در زمانی دارم این ریویو رو مینویسم که نامجو زیاد وجهی اجتماعیِ خوبی نداره و شاید کمتر کسی مایل باشه این کتاب رو بخونه. ولی بهنظرم اگه در سالهای بیستسالگیتون هستید این کتاب رو بخونید. بعضی از یادداشتهاش خیلی برام جالب بود، مخصوصا شباهتهای بین برخی افکار و مشکلاتِ نامجویِ سالِ ۷۴ با منِ سالِ ۱۴۰۰.
دراب مخدوش فوران احساسات و اعمال و افکار مشترک دوره ای خاص از زندگی یعنی ۲۰سالگی است، با همهی خامیها و جسارتهایش، با همهی اختلافات و اشتراکاتش. تا ۲۰ساله نباشید متوجه نخواهید بود به قول برتولوچی این کتاب چقدر «نوستالژی در زمان حال» دارد. که چقدر ۲۰ساله است و ما ۲۰سالهها به شدت شبیه هم هستیم.
وجود این کتاب را زمانی فهمیدم که یکی از دوستان،در اینجا،خوانده بودش و درباره اش نوشته بود.19 ساله بودم و نامجو کتاب را در بیست سالگی اش نوشته بود و من آرزو کردم که در بیست سالگی ام،بیست سالگی نامجو را بخوانم. ولی تنها کاری که کردم در آن بیست سالگی،ایمیل زدن به نشر ناکجا بود که شماره تلفنی بهم داد در ناکجا.هیچ گاه به آن شماره زنگ نزدم و تلگرام هم نداشت.سالی بعد که امسال باشد در بیست و یک سالگی،وقتی که نوشتم":نه دراب مخدوشی خواندم و نه دراب مخدوشی نوشتم." از جلوی یک دکه کتابفروشی میگذشتم،ایستادم به تماشای کتاب ها و دستانم در جیب هایی خالی.کتاب را دیدم و تا پولی بدست آمد به سراغش آمدم.وقتی هم که شروع به خواندن کردم،نوشتنش یاد ورقهایی انداختم که خود سیاه کرده ام و این سیر تفکر نامجو در بیست سالگی اش،زمانی که از مشهد به دانشگاه تهران آمد جالب تر از همه است.شاید هرکس در زندگی اش یک زمانی طوری فکر می کرده که دیگر آنگونه نمی اندیشد و این مسیر عوض شدن اندیشه،شنیدنی است و برای خود آدم که بعدها به قبل تر هایش نگاه می کند و زیر لب می گوید من این بودم؟ و تخم اندیشه ای که بعدها که خواهم شد.
دراب مخدوش واقعا چیزی برای ارائه ندارد مگر برای محققین و نامجوشناسان. نوشتههای پراکندهی پسر بیست سالهای که بعدا خواننده و موزیسین توانمندی شدهاست. اگرچه من هم مثل اکثر افرادی که این کتاب را خواندهاند، شیفتهی نامجو بودم و فکر میکردم همانطور که هر آهنگی که منتشر میکند را با عشق وعلاقه چندین بار گوش میدهم، پس باید این کتابش را هم بخوانم. به شخصه بسیار با تفکرات نامجوی بیست ساله همذاتپنداری کردم. چه بسا یکی از دلایل شیفتگی من هم همین نزدیکی آرا و نظراتم با نامجو در زمینههای گوناگون باشد (به خصوص نامجوی چهل ساله). اما لذت چندانی از خواندن کتاب نبردم. حتی اشعار انتهایی آن هم به نظرم ضعیف بودند. بدتر اینکه مؤخرهی کتاب هم چنگی به دلم نزد که امیدوار باشم از قلم نامجوی چهل ساله خوشم بیاید. اما یک نکته در این کتاب به شدت مرا به فکر فرو برد. نامجو در خانوادهای سنتی و در شهری مذهبی زندگی میکرد. این نامجوی بیست ساله در اوج دوران دغدغههای فکریاش، مهمترین مسئلهاش -آگاهانه یا ناخودآگاه- مسئلهی خدا بوده است. شخص خدا و نه دین و جوانبش. این ستیزه و کشمکش درونی بیپایان، رفت و برگشتهای متعدد از خداباوری به خداناباوری و تلاش برای دست شستن از این باور و هجو آن، برایم بسیار تأمل برانگیز بود.
پنج را به محتوای کتاب نمیدهم. به حس عجیب زمان خواندن کتاب میدهم. حسی که از تقابل نامجوی بیست و چهل و چهل و پنج ساله میآمد و از تقابل بیستسالگی خودم و نامجو، و از تقابل خودِ بیست ساله و سی و چهار سالهام. من، خیلی دورم از منِ بیست ساله. و دروغ چرا؟ خود اکنونم را دوستتر دارم. کتاب برایم یادآور مسیر غریب طی شده از مذهب و عرفان و عشق بود :)
کتاب بدی نیست. خود نامجو گفته به عمد در اولین کتابش از خامدستانهترین نوشتههاش رونمایی کرده. برای بیستسالهها کتاب مفیدی هست و برای غیربیستسالهها هم آشنایی با افکار نامجوی بیست ساله میتونه جالب باشه. چند شعر از سالهای ۱۳۷۴ خودش، ارزو خسروی و مجید اخگر هم در پایان کتاب اضافه کرده.
كتاب با لحن متواضعانه اى آغاز ميشود ولى در انتها شما را با خروارى از خودشيفتگى هاى بى دليل و با دليل نويسنده تنها ميگذارد! اگر يك نفس خوانده باشيد حال نسبتا متعادلى خواهيد داشت اما اگر مقطع خوانديد اين تناقض بزرگ احتمالا دلزده تان خواهد كرد.
واقعا قلم نامجو در سالهای جوانیاش هم بسیار قوی بود. البته علاقهی چندانی به شعرهایی که در این دفتر آورده ندارم. به جز ساسات من این کتاب رو به صورت افست از دست فروش خریدم. امیدوارم یک رو نسخهی اصلیش رو بتونم تهیه کنم
انتظار چیز دیگهای داشتم. اوایل کتاب متعجب بودم از اینکه افکار نامجو در بیست سالگی و در محیطی کاملا متفاوت چقدر با جوانهای نسل ما مشابهت داشته. انگار مسائل و دغدغههایی که من در سنین کمتر داشتم رو در زمانی تجربه کرده که زبانی برای بیان و قلمی برای نوشتن داشته. راستش کمی همذاتپنداری کردم اما بیشتر متوجه شدم که هیچگاه از افراد برونگرا و مخصوصا افراد مغرور خوشم نیامده و نمیآد. البته این نظر شخصی من بود و الا گفتنی درباره نامجو و دراب مخدوش زیاده که قبلا دیگران گفتهن.
نوشته های دوران بیست سالگی نامجو جالب بودن اما واکنش نامجوی چهل ساله به خیالات اون دوران (در پاورقی ها) جالبتر. پیش گفتار و پس گفتار کتاب قسمتهایی بودن که عمیقن تونستم با نویسنده سمپاتی برقرار کنم. در مجموع خوشحالم نامجوی دهه ۷۰ با گذر عمر بزرگ و پخته شد؛ چون نامجوی اون دوران شدیدن تحمل نکردنی و روو مخ بود:))
موسیقی نامجو موقع بیحوصلگی ها و کلافگی ها همیشه برام پناهگاه خوبی بوده ...من با آهنگاش عاشقی کردم ، باهاش گریهها کردم و انقدر با خاطراتم درآمیخته که بااهاش احساس نزدیکی زیادی داشتم... و الان بعد از خوندن افکار بیست سالگیش ،توی بیستوسهسالگی، این نزدیکی فراتر رفته چنانکه گاهی انگار افکار مرا نوشته یا من افکار او را در ذهن داشته باشم! من با این کتاب هم ترسیدم هم انگیزه گرفتم؛ انگیزه اینکه هنوز امیدی برای رسیدن به هدف هست بین همین ناامیدیها، همانطور که آن جوان بیست ساله رسید! و ترس از اینکه زمانه قرار نیست برگ چندان دیگری آنچنان برایم رو کند...؟ با همه اینها کتابشو که هدیه گرفتم حس "ذوقزدگیِ بیستسالگی" رو تجربه کردم به امید ذوقزدگیِ رفتن به کنسرتش..
"نت های گریه آورم, در کجای هوا گم شد؟ این هالوژن عظیم امید که اینک در من می زند سوسو.... در ذهنم این چه نقشی بست, آن نقش کجا رفت؟ چه امیدها رفته بربادها چه سیلاب ها خفته در بغض ها هیچ گاه, هیچ گاه باورم نبود, آن شکاف عظیم دره ی سلطنت آباد را- که بیست سالگی ام به رنج سنجیدمش این گونه از بازی به دَرَم کند..."
قطعا بررسی چیزهایی که در ذهن نامجوی بیست ساله میگذشت، جالب بود. دیدن سردرگمیها و پریشانیهای فرد جوانی که این چنین در خود میپیچد تلخ بود، ولی آشنا. ولی فکر به این که آن کسی که این چنین سردردگم، ناامید و حتی تلخ بود، بعدها موفق شد تا حدی، حتی اگر فقط اندکی(حدش را مسلما نمی دانم) خود را برهاند و حداقل به برخی از آرزوهایش برسد، موسیقی بسازد و شناخته شود و دوست داشته شود، خود مایهی تسلیست. به عنوان فردی در میانهی بیست سالگی، خواندن این نوشتهها و مقایسهی آن با تجربهی بیست سالگی خودم جالب بود. تفاوتها زیاد بود (برای مثال، من بسیار امیدوارتر و خوشبینتر و رقیقترم) ولی مشترکات هم قابل توجه بود. سردرگمی، میل به رشد و شناخته شدن و شکوفه دادن. و هرازچندگاهی ناامیدی و سر به زمین گذاشتن.
نمیشود نوشتههای بیست سالگی نامجو چاپ بشود و خودت را به آب و آتش برای خریدن و خواندنش نزنی.... نمیشود وقتی حرفهای جوانی ِ شخصی را که هرروز صدایش در گوشت پخش میشود را بخوانی و ساعتها به آن فکر نکنی و به زندگیاش خیره نشوی.... دغدغههای یک جوان ِ مشهدی ِ عشق موسیقی که حالش از محیط اطرافش بهم میخورد و در سر رویاهایی دارد که هماکنون همهی آنها تحقق پیدا کردهاند شیرین است... مخصوصا وقتی آن جوان ِ دغدغهمند ِ مشهدی، محسن نامجو هم باشد.... از زیباترین کتابهاییست که درون کتابخانهام دارد و دلم میخواهد هرروز رویش را دستمال بکشم تا کوچکترین خاک و گرد و غباری روی آن ننشیند....
نوشتههای بیاندازه صادقانهی بیست سالگی، در کنار پاورقیهای بیرحمانهی نویسندهی چهل ساله. بسیار لذت بخش است خواندن این یادداشتها، و به طور ویژه پسگفتار کتاب.
هرچند که گاهی از تکرار مکرر دغدغههای آن جوان بیست ساله، که البته پر واضح است که ناگزیر بوده است پرهیز این تکرار در آن دوران، خسته میشدم.
نوشتههای خامدستانهی جوان مزقون به دستی که حالا در چهلسالگی به خوشخیالیهایش طعنه میزند. اندیشه محسن نامجو چه در موسیقی چه در نوشتههایش آغشته به نوستالژی است. هم آن را رد میکند هم تمنا.
نوشتهها تمثال قابل درکی از سردرگمی یک جوان ایرانیست که قدم به راه بیپایان هنر میگذارد. اندیشهای نظامنیافته و کلهپرسودایی که نمیداند چه در انتظارش است. خداباوری که میخواهد زیر میز ایمان بزند. شک و تردید ایام شباب، آمیخته با ذوقزدگی، تجربه اولین عشق و ورود به اجتماع. یک وضعیت در آستانگی، که سرشار از تجسم امکانهاست و بیم نشدنها. هرچند این سرگردمی تا پایان یادداشتها و طی یک سال ادامه دارند، غنای کلامی او طی یادداشتها بیشتر میشود و مجموعه تجربهها و مطالعاتش را نمایان میکند.
کتاب تنها اعتبارش را از شخصی بودنش میگیرد. نوشتهها خواندنیاند، چرا که در نگاه نویسندهشان از پس حجابی ۲۰ ساله بازخوانی میشوند. چهل سالهای که حالا در جای جای جهان آوازش را میشنوند اما حسرت همان سرزندگی جوانیاش را میخورد، که دیدن حسین علیزاده روی صحنه، یا ساز زدن با یار سالهای دانشگاه در وجودش زنده میکرد. کتابی آغشته به غمان گذشته، که یک زیبایی دروغین و طنزآمیز دارد.