در سالهاى ۴۸ - ۱۳۴۷، اندک اندک جرأت آن را در خود یافته بودم که بروم سوى نوشتن کلیدر. در آن ایام پارهاى از پایان رمان را نوشتم که به لحاظ حسّى و معنایى از آن چه اکنون مىبینید؛ هیچ فاصلهاى نداشت، و آن بر شانه کوه بر شدن پیرمرد «کلمیشى» بود به جستجوى فرزندان و برادر و خانمان، از آن مایه که انسانى مجنون چنان تواند کرد و گویى که آن مرد با کوه و آسمان سخن مىگفت و مىپرسید کجایید اى پسرانم، برادرم… و پانزده سالى از دوره کار جدّى داستاننویسىام مىگذشت تا به آن جرأت دست یافته بودم. پس چنان چه در گفتگویى اشاره کردهام دعا – مناجات گونهاى نوشتم به یارى خواهى از بزرگان – پدران زبان و ادبیات درى، و آغاز کردم بدان کار و پیوسته مىپیمودم تا در نیمه دوم سال پنجاودو و نیمسال اول پنجاوسه، احساس کردم داستانهایى خارج از متن کلیدر در ذهن دارم که مىبایست در مجالى مناسب آنها را بنویسم، کنار بگذارم و باز بر سر کار کلیدر بشوم؛ زیرا مىپنداشتم کلیدر تا پایان دهه پنجا مرا به خود خواهد برد. پس، در مقطعى از کلیدر آن را کنار گذاشتم و پرداختم به داستانهایى که ذهنم را مىآزردند و باید مىنوشتمشان تا از آنها نجات یابم. پیش از این دستنوشت دوم «پایینىها» رمانى نسبتاً مفصل را به پایان برده و آن را کنار گذاشته بودم. اکنون باید مىپرداختم به داستانهاى «عقیل، عقیل / از خم چمبر / دیدار بلوچ / و… روز و شب یوسف». پرداختم و نوشتم. اما… تا باز به کلیدر باز گردم، چندى هم کار دشوار تئاتر «در اعماق» مرا برد و پیش از آن که تئاتر به پایان رسد و من بتوانم به مهمّى که در پیش دارم برسم، در پایان سال ۱۳۵۳ – اسفندها – مرا بردند براى دو دقیقه به زندان؛ یعنى دو سال. چاپ عقیل – عقیل در زندان به دستم رسید، دیدار بلوچ (سفرنامه) و از خم چمبر (چنبر) را بعد از آن آزمون دو ساله به چاپ سپردم، پایینىها سربهنیست گم شد، و روز و شب یوسف هم – که گویا به ناشر سپرده بودم – در خروار دستنوشتههایم به دیده نیامد. پس در گمان من روز و شب یوسف هم رفته بود همان جا که رمان پایینىها و نمایشنامه کوتاه درخت رفته بود!
قضا را، در آخرین خانه تکانى نسخه تایپ شده مندرس و دستخطى از آن یافت شد. و این دفتر که شما پیش رو دارید، همان بازمانده قریب سى سال پیش است که باز یافت شده و دریغم آمد که در سلسله داستانهاى این قلم جاى نگیرد. زیرا به یاد دارم که از زمره آثارىست در سه وجه مثلثى از اضطراب نوشته شد.
الف: دور شدن از کلیدر ب: درگیر بودن با کار تئاتر مسئولیتهاى آن، نیز سفرهایى که گروه تدارک دیده بود در خطّه جنوب کشور. پ: زندگى – معیشت – کار – اداره و فضاهاى روزمره آن ایام.
گرچه به یادآوردن همه جور خاطرات خوشایند نیست و برخى را باید به فراموشى سپرد؛ اما بازیافت روز و شب گمشده یوسف، از نظر من بدان مىارزد که لحظاتى خود را در چنان مقطعى از عمر باز بینم، همچنین عطش و آتش نوشتن را در مثلث هیجانى – اضطرابآور آن سالهاى عمر و آن ایام به یاد بیاورم. اینک روز و شب یوسف؛ نوشته سال یکهزار و سیصد و پنجا و دو.
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.
برنده لوح زرین بیست سال داستاننویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶ دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲ برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰ Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009 Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011 Nominated for Man Booker International prize 2011 برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲ English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013 Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013 Knight of the Art and Literature of France 2014
اولین کتابی بود ازش میخوندم.خیلی خوب تونسته بود ترس و دلهره رو تو متن بیاره و بهت انتقال بده،مخصوصا تو بریده بریده نوشتن ها و تکرار کلمات و جمله ها.از نظر داستان هم بنظرم هیچی کم نداشت تا به حال فکر و احساس و جزئیات یک پسر نوجوون اینجوری برام هضم نشده بود.
"روز و شب یوسف" داستان دو شبانه روزِ یوسفِ جوانه! روزهایی سرشار از احساس غرور و آزادی خواهی و استقلالطلبی و شبهایی مملو از ترس و شهوت! از نظر من یوسف شاید بخشی از جوانی هر آدمی باشه! چیزی که توی کتاب خیلی خوب حس میشد "ترس" بود، یه جاهایی انقدر توهمات یوسف مملوس میشد که به نظرم با واقعیتها تلاقی پیدا میکرد، و به شخصه باید با دقت بیشتری میخوندم تا مرز خیالات یوسف و واقعیتها رو تشخص بدم! تا حالا سهتا (دوتا و نصفی!) کتاب از دولت آبادی خوندم و یه ویژگی دوست داشتنی تو هر سه کتاب از نظرم این بوده که شخصیتها و دغدغههاشون کاملا ملموساند، انگار یکی ازخوما و حتا بخشی از ما هستند. پ.ن: خوندن این کتاب حدود ۲ ساعت وقتتون رومیگیره!
گفتار اندر معرفی کتاب قبل از هر چیز بگم که خواندنِ این کتاب رو به فالِ نیک میگیرم، چون در مقدمه متوجه شدم که محمودخان تصمیم گرفته بود قبل از نوشتنِ پایان کلیدر داستانهایی که در ذهنش بود از جمله این داستان را بنویسد تا با ذهنی باز به سراغِ خاتمه دادن به کلیدر برود و از آنجا برای من جالبه که من همین دیروز خواندنِ جلد ششمِ کلیدر را به پایان رساندم و خودم هم نمیدانم چرا تصمیم گرفتم این کتاب را قبل از آغاز جلد هفتم و هشتم بخوانم شاید بخاطر این بود که دیدم حجمش کم هست و من طبقِ عادتم بین کتابهای حجیم یک یا دو داستان کوتاه میخوانم... . اما کاش مقدمهی کتاب را نمیخواندم که محمودخان بخشی از پایانِ کلیدر را در آن اسپویل کرده و من بسیار غمگین شدم از خواندنش. روز و شب یوسف، داستانی کوتاه و زیبا به قلمِ شیوای محمودخان دولتآبادی، در موردِ پسر جوانی که تازه پشتِ لبش سبز شده و با کلی دغدغهی ذهنی در مورد استقلالِ مالی، شهوت، تفریح و ... روبرو شده و خودش دقیقا نمیدونه چی میخواد. خصوصیتي که در هنگامِ خواندنِ کلیدر بارها تا به امروز به آن اشاره کردهام در اینجا هم صدق میکنه، محمودخان به بهترین شکل ممکن شخصیتپردازی و فضاسازی میکنه و آنقدر در این زمینهها استاد و توانمنده که براحتی هم میتوانیم با شخصیتهای کتابهایش همزادپنداری کنیم و هم میتوانیم در کنار آنها زندگی کنیم! خواندنِ این کتاب زمانِ خیلی کمی میبره و از آنجایی که از نظر من زندگیِ خیلی از جوانها میتونه باشه همانطوری که زندگیِ خیلی از ماها در زمانی بوده، به دوستانم پیشنهاد میکنم.
نقلقول نامه
داستان آنقدر کوتاه و کمحجم هست که براحتی میتوان در کمتر از یک ساعت و نیم آنرا خواند، به همین جهت هرچه فکر میکنم حتی قرار دادنِ یک نقلِ قول از لذتِ مطالعهی شما خواهد کاست. بنابراین اینبار از این قسمت گذر میکنم و شما را به مطالعهی کتاب دعوت میکنم.
کارنامه از نظرِ من این داستان تمامِ استانداردهای یک داستانِ کوتاهِ خوب را داشت، از جمله: موضوع خوب، زمینهچینی، شروعِ ماجرا، پرداختن به ماجرا و نهایتا بستن داستان. این کتاب در همه موارد مطروحه از نظر من نمرهی کامل را گرفت جز در بخشِ پرداختنش به ماجرا! البته این بدین معنی نیست که نویسنده ناتوان بوده در پرداختش به موضوع داستان، تنها به این دلیله که در آن بخش حس مبهمی از داستان داشتم و کلا کمی داستان در آن بخش برایم گنگ بود به همین دلیل یک ستاره از کتاب کسر و چهار ستاره برایش منظور میکنم.
روز و شب یوسف. به نظرم خلاصه ی کتاب همین اسم کتاب باشه. یک روز و شب با یوسف همراه میشیم تا تفکرات و خیالات و رویاها و دلمشغولی و سختی های زندگی این پسر تازه به بلوغ رسیده ای رو ببینیم که تو محیط بسته ای بزرگ شده و حس تنهایی هم میکنه. توصیفات کتاب نسبتا جالب بود اما داستان خاصی نداره و به قولی من باهاش اونقدری که باید ارتباط برقرار نکردم.ه
من اصلا با این کتاب ارتباط برقرار نکردم. ولی در کل جزئیات احساسات این نوجوون و نگاه خودش به خودش در دوران بلوغش خوب توصیف شده بود. موج زدنِ ترس و وحشت و نا امنی ِ یک کودک تنها.
انگار برخی کتابها نوشته میشوند برای اینکه سایه ای از فکر نویسنده برداشته شوند، حرفی از روی دل و باری از روی دوش. جملات کتاب کوتاه ساده ودلنشین و وصف دقیقه ها بینظیر است و نویسنده در داستانی کوتاه در شاید کمتر از دوساعت شما را درگیر زندگی کاراکتر داستان و به راحتی دلواپس میکند. یوسف کاراکتری است که کاملا استثنایی است و نظیر چنین کاراکتری در کتابها به ندرت دیده شده است . به نظرم در قسمتهای پایانی داستان ناگهان دان میشه ونزول میکنه
ولی محمود دولت آبادی خالق قهرمانان استثنایی است . و من در حال خوانش مجدد و ضبط برای Audio Books لذت دوباره میبرم.
این کتاب،اولین کتابی بود که از دولت آبادی خواندم.یادم می آید که در روستای باصفای فارسبان،یک هفته ای پیش دوست بسیار نازنینی بودم و او،این کتاب را به من معرفی کرد.اولش،کمی با بی میلی شروع کردم،اما بعد،کتاب را یک نفس تا آخر خواندم.پلک نزدم.و وقتی تمام شد،آنچه خوانده بودم بخشی از من شد و با من ماند.کتاب،علی رغم حجم بسیار کمش،اثری گیرا و بسیار به یادماندنی است.چقدر خوش شانس بوده ایم که دولت آبادی،این اثر گم شده،گمگشته را دوباره پیدا کرده.داستان،به طور کلی،درباره جوانی به اسم یوسف است و ترس ها و اضطراب های او.دولت آبادی،استادانه،با نثری استخواندار و جذاب به درون وجود و روح یوسف می رود و آنقدر روح و جان و دل این پسر پر اضطراب و ترسیده را هنرمندانه می کاود و بررسی می کند که در نهایت،خودت احساس می کنی یوسف هستی.فضاسازی کتاب محشر است؛دید تصویری دولت آبادی آنقدر ملموس و زنده است که بعضی از خطوط را حس می کردم و از این حس کردن،تن و بدنم می لرزید.فضای تهران جنوب دهه پنجاه،مناطق فقیر نشین،چرکی و کثیفی محیط،به شدت زنده و باور پذیر بود؛آنقدر که می توان گفت که دولت آبادی،یا این چیزها را به دیده،یا کسانی را می شناخته که این چیزها را دیده اند.اما همانطور که عرض کردم،برگ برنده کتاب،توجه حیرت انگیزش به درونیات است:اضطراب های روحی،تنش های جنسی،دوری از خانواده،روابط سرد انسان ها با همدیگر،توهمات و تصورات یوسف،مسائل سنین بلوغ،اسقلال مالی، و حس رهایی.اما تنفر و اضطراب یوسف است که از همه ی این احساسات،برجسته تر است؛اضطرابی،ترسی که تمام نمی شود،تمامش می کند.دولت آبادی،در تصویر کردن شخصیت های فرعی نیز بسیار موفق عمل کرده.تنها با چند خط،با چند توصیف بسیار گیرا،پدر،مادر و صدیقه را استادانه برای خواننده خود تصویر می کند.جذاب ترین بخش های کتاب،صحنه های پرتنش روی پشت بام و صحنه های پردازی های شاعرانه بین صفحات 63 تا 70بود.یکی دیگر از ویژگی های این کتاب،که در کمتر کتابی دیدم،توصیفات آن بود.حتی تناقضات بین اعمال و احساسات یوسف هم،ناشی از سردرگمی های اوست.اوج این احساسات پرتناقض،لحظه ای است که یوسف می خواهد چمدان را بدزدد.گمان می کنم فضای گنگ و تا حدی مبهم داستان هم،به خاطر ذهن آشفته و پرتلاطم یوسف است.این گنگی،نه تنها نقطه ضعف اثر نیست،بلکه از نقاط قوت آن است. هم آشفتگی یوسف را نشان می دهد و هم خواننده را وادار به این می کند که بداند و بفهمد فهم این جوان پر تشویش،این اثر به این سادگی نیست.واقعا لذت بردم.کتابی که کتاب بود.این کتاب،در عین حال،مرا بسیار خجالت زده کرد.این دقیقا،همان احساسی بود که موفع خواندن مجموعه صادق چوبک داشتم.چرا عمری گذشت و من از این ابرمرد ادبیات،غافل مانده بودم؟شرم بر من باد.
اولین کتابی بود که از دولتآبادی میخوندم و واقعا راضیام بهترین کتابی بود که قشنگ ترسها و دغدغهها و خیالپردازیهای یه پسر نوجوون رو تو زندگیش نشون داد " شرم میکرد و شوق داشت. میترسید و از خواهش میسوخت"
نمی خواست هیچ چیز را ببیند ،نمی خواست هیچ چیز را حس کند.دلش می خواست در همین دم کور و کرخت باشد.اما نبود، میدید.دقیق تر می دید.حس می کرد،شدید تر حس می کرد.می شنید،تیز تر می شنید. دیدن و شنیدن و حس کردن وسوسه اش می کردند اما او مانعشان می شد . برای ِ همین خیالش میدان می گرفت .و هر دم به سویی میتاخت .آنچه را که نبود برای ِ خود میساخت .آنچه را که بود برای ِ خود نمایان تر ،درشت تر ، شدید تر و سوزنده تر می پنداشت گرفتار ِ وهم شده بود .خیالش آزارش می داد،خیالش بیشتر آزارش می داد.مایه یِ رنجش بود.دیگر از دست ِ خودش به ستوه آمده بود دلش می خواست پنجه هایش را به کاسه ِ ی سرِ خود فرو و مغزش را از جا بکند و مثل تکه چربی ای زیادی و بیهوده بیرونش بیندازد . می خواست بی مغز و بی خیال و بی وهم توی ِ خیابان ها راه برود . می خواست اینجور که هست نباشد . میخواست به جای ِ اینکه مغزی در کاسه ی ِ سر داشته باشد چنگال های ِ دراز و تیزی به دست ها داشته باشد. میخواست دندان های ِ دراز و درنده ای به دهن داشته باشد.شاخ های ی محکمی روی ِ پیشانی داشته باشد.میخواست پوست ِ کلفتی تنش را در خود بگیرد. میخواست کفتار یا کرگدن باشد.حس می کرد این که هست کافی نیست ، کم است .حس میکرد با این انگشت های ِ باریک با این با این پوست ِ نازک این لب و دهن ِ کوچک و این دندان های ِ ریز و منظم نمی تواند آسوده در کوچه و خیابان ها راه برود .حس می کرد با این مغز و اوهام و این کابوس ها نمیتواند بر جا بماند. این چیز ها را زیادی حس می کرد . گویی نمی باید این چیز ها در او می بود .هنوز انگار زودش بوددلش میخواست روی ِ چهار دست و پایش راه برود و خرناسه بکشد تا شاید بتواند ترس را و هر آنچه را که ترسناک بود از خودش برماند. اما نمی شد .می دانست که نمی شود ...
دارم خردهخرده کارنامه سپنج رو میخونم. احساس خوبیه. داستان و پرداختش وهمانگیز، ذهنی و روانمحور بود. زبانش خوب و شسته رفته بود. یک دولتآبادی متفاوت. دوستش داشتم.
این کتاب کم حجم جناب دولت آبادی که در مجموعه کارنامه سپنج جای گرفته از شب و روز پسری نوجوان می گوید که در کشاکش خواست ها و امیالی به سر می برد که یک دم هم دست از سرش بر نمی دارد. شرم و شهوت از یک سو و ترس و اضطراب از سوی دیگر این جوانکی را که هنوز مرد نشده و خواهان آن است که هر چه زودتر پا به دایره مردانگی بگذارد احاطه کرده است. هجوم سایه وار ترس و تلاشش برای کتمان کردن این ضعف از یک سو و از سویی دیگر بی تاب لحظه ای که آنقدر مرد و قوی شود که دیگر نه از چیزی بترسد و نه ضعفی در کار باشد که بخواهد به کسی جواب پس بدهد... اما هنوز یوسف آن قدر استخوان نترکانده که بایستد و فرار نکند، صدایش هنوز بم نشده که لرزه بر اندام بیاندازد. دوست داشت هر چه زودتر قوی شود تا بتواند بر خود چیره شود و خودش را از شر این امیالی که همچون سایه تعقیبش می کند و هر سری پشیمان و شرم زده اش می کند رها و خلاص کند. جناب دولت آبادی در این حجم کم به خوبی توانست دغدغه پسر نوجوان و فقیر را به تصویر بکشد و حالاتش را بیان کند. پسری که دوران بلوغش را در فضایی فقر زده و ناامن در حاشیه شهر به بطالت می گذراند و دچار توهماتی می شود که برای رهایی اش دنبال راه چاره می گردد...
قبل از شروع جای خالی سلوچ خواستم یه تجربه کوتاهتری از قلم آقای دولت آبادی داشته باشم و این کتاب رو به پیشنهاد یکی از دوستان خوندم. واقعا تجربه لذتبخشی بود. توصیفات بسیار دقیق و بجا بود. یک سوم آخر هم، بهترین بخش داستان بود. این کتاب، مسیر آشتی با رمان های ایرانی رو برام خیلی هموار کرد. پیشنهاد میکنم تجربهش کنید.
اول از همه باید بگم که پایان کتاب اصلا خوب نبود واقعا از استاد دولت آبادی انتظارشو نداشتم به همین دلیل یه ستاره کم می دم. اما جدای از این، آقای دولت آبادی در این کتاب به زیبایی هنر داستان پردازی و ایجاد ترس و تعلیق رو به رخ خواننده می کشند. شخصیت پردازی داستان بی نظیر و باورپذیر بود. شخصیت های داستان خیلی واقعی تصویر می شوند انگار سالهاست که با آنها دارم زندگی می کنم. این کتاب فقط 79 صفحه است و توی همین 79 صفحه شخصیتها به خوبی با جملات و افکارشون توصیف شدند. چیزی که من در کتابهای چند صد صفحه ای نویسندگان جدید خیلی نمی بینم و واقعا در شخصیت پردازی نسل جدید نویسندگان مشکل دارند. اما آقای دولت آبادی جای تک تک شخصیت ها حرف زده و حتی فکر کرده و این به خوبی خودش رو نشون میده. داستان بسیار جالب و جذاب و پر کشش هستش. تعلیق خوبی داره و به خوبی و زیرکی از اسم یوسف برای کارکتر اصلی داستان استفاده شده. تنها نقطه ضعف پایان داستان هست. میشد که داستان کمی طولانی تر باشه و پایان بهتری نوشته می شد.
توصیفات کتاب گیرا است. به طور خاص در توصیف احساسات جنسی یک پسر نوجوان و زمانی که تصویر مرگ خیالی او را با یوسف اساطیری درمیآمیزد. اما شاید طرح داستان برای یک داستان کوتاه مناسبتر میبود.
روز و شب یوسف، داستانی کوتاه و زیبایی ست که مخاطب دو شبانه روز با یوسف همراه می شود و روز هایی سرشار از غرور، آزادی خواهی و استقلال طلبی و همین طور ترس و شهوت را می گذراند. انگار نویسنده به درون وجود و روح یوسف می رود و هنرمندانه روح پر اضطراب و ترسیده او را می کاود و احساس می کنی که یوسف هستی. فضاسازی و شخصیت سازی و توصیفات ساده و دلنشین به قدری بی نظیر است که به راحتی می توانیم با شخصیت های کتاب همزادپنداری کنیم یا در کنار آنها زندگی کنیم! بنظرم بخش مهم داستان توجه به احساسات درونی یوسف بود: اضطراب های روحی، دوری از خانواده، روابط سرد انسان ها با همدیگر، توهمات و تصورات یوسف، مسائل بلوغ، استقلال مالی، رهایی و... اما مملوس ترین آن ترس بود که تشخیص توهم و واقعیت را سخت می کرد. استفاده از سایه برای درک اضطراب درونی یوسف، خیلی جالب و مناسب بود. فضای گنگ و کمی مبهم هم در داستان وجود داشت که نشان دهنده سردرگمی و آشفته حالی او بود و هم خواننده را وادار می کرد که بیشتر از یوسف بداند و بخواند. نویسنده در حجم کم به خوبی دغدغه پسر نوجوان و فقیر را به خوبی به تصویر می کشد.
"دیگر از دست خودش به ستوه آمده بود دلش میخواست پنجه هایش را به کاسه سر خود فرو کند, مغزش را از جا بکند و مثل تکه چربی ای زیاد و بیهوده بیرونش بیندازد. میخواست بی مغز و بی خیال و بی وهم توی خیابانها راه برود. میخواست اینجور که هست نباشد..."
توصیفات و جملات زیبای کتاب تحسین بر انگیز بود....(جالب که این کتاب هم زمان با نگارش "کلیدر" نوشته شده -)سال52- اما در سال 1382 چاپ شده است.... نمونه ای از زیبایی های کلامی در این کتاب: آفتاب وا افتاده و بی حال بود.غلظت لزجی داشت.بوی بد می داد.بویی مثل بوی...مثل بوی مرده شوی خانه...نه...بوی زن حیز...به نظرش لزج و شسبنده و چندشناک می آمد....خانه تنبل بود.آفتاب تنبل بود.هوا تنبل بود، یوسف تنبل بود، مگسی بود که بالش...یکی از بالهایش شکسته باشد.... در این کتاب دغدغه های پسری در سن بلوغ در حد قابل قبولی به تصویر کشیده می شود.ی
"خیالش آزارش میداد.خیالش بیشتر آزارش میداد. مایه ی رنجش بود. دیگر از دست خودش به ستوه آمده بود دلش میخواست پنجه هایش را به کاسه سر خود فرو کند, مغزش را از جا بکند و مثل تکه چربی ای زیاد و بیهوده بیرونش بیندازد. میخواست بی مغز و بی خیال و بی وهم توی خیابانها راه برود. میخواست اینجور که هست نباشد..."
دوستش داشتم. قلم روون و پر از جزئیات. داستان ترسناک. قسمتهایی از داستان که ترسناک میشد درخشان بود. بخشهایی از داستان که توصیف دوران نوجوانی هم بود من رو به سالها پیش برد. کتابی که در یک نشست میشود خواند و لذت برد. قطعا پیشنهاد میدم.
این کتاب رو خونده بودم تمام مدت کتاب داشتم به خودم همینو میگفتم کل داستان رو می دونستم آخرشو یادم نمیومد واسه همین دوباره خوندمش یادمه با خودم برده بودمش سر کار ینی صحنه ای که این کتاب روی میزم تو محل کار بود قشنگ تو ذهنم هست ولی آخرش چی میشد هر چی فکر کردم یادم نیومد به علاوه توی گودریدز ثبتش نکرده بودم و بین کتابهایی بود که نخونده بودم !! بخاطر همه ی اینا دوباره خوندمش چون 79 صفحه بیشتر نبود میشد سریع خوندش ولی من کی این کتاب رو خوندم که هیچ جا اثری از آثارش نذاشتم خدا می دونه !! حتی مقدمه ش هم تو ذهنم بود :|
کتاب انتهای مشخصی نداره در واقع و ابتدای مشخصی البته یه سری ترس و اضطراب یوسف در دوره ی نوجوانی گنگه هدفش انتقال ترس هست و عالی این کار رو انجام داده پریشان و مبهم و نا به سامان درست افکار یوسف هست خود دولت آبادی هم گفته واسه رهایی از چیزهایی که توی ذهنش بود حین نوشتن کلیدر نوشته ش
روز و شب یوسف محمود دولت آبادی نام و آوازه بلندی دارد و مانند هر نویسنده دیگری که چنین محبوبیتی یافته، برای ورود به دنیای او باید کم کم به این سد ابهت و دیوار بلند رخنه کرد، طعم قلمش را چشید و زیستن در جهانش راتجربه کرد. این دومین اثری از دولت آبادی است که می خوانم تا پیش زمینه ای باشد برای ورود به وادی "کلیدر".
اصل این ایده که برای ملموس کردن درک اضطراب درونی یوسف این جوان گسسته از عالم بیرون از "سایه" بهره برده، به طرز شگفت آوری بجا و مناسب است. توصیف حالات روان شناسانه ای که حتی گاهی سخن گفتن از آنها دشوار می نماید به برکت ادبیات غنی و بلندنظرانه این نویسنده ممکن شده اند.
اگر بخواهم به مادری حال و روز پسرش که تازه به بلوغ رسیده را توضیح دهم حتما از این کتاب نام می برم. مگر می شوداز این بهتر اضطراب، توهمات، ترس، حس گناه، میل به مردانه دیده شدن و استقلال و... را به گوشت و پوست مخاطب رساند؟ انتهای داستان و رقص کلمات در ید توانای نویسنده، رخ ما را با لبخندی آمیخته به تحسین مزین کرد.
پ.ن: به شخصه در ادامه مسافرت شبانه با اتوبوس و حس و حال عجیبی که بر او می گذرد انتظار کودکانه ای داشتم که شیشه ها هم مه آلود شوند، چراغ کم سوی کابین قطع و وصل شود و مرگ خوارهای رولینگ پرواز کنان به یوسف نزدیک شوند!